داستان ها و حکمت ها

مثل قطب

مثل قطب

مثل قطب قطب شمال و جنوب سرد و یخ و فسرده‌اند و در آنجا اثری از حیات نیست؛ نه گلی، نه گیاهی، نه رشدی، نه رویشی وجود ندارد. بعضی آدمها مثل قطب سرد و فسرده‌اند… هیچ علائم حیاتی در روح و روان آنها، در قلب و ذهن آن‌ها نمی‌بینی. بعضی‌های دیگر، نه… مثل مناطق معتدل‌اند. […]

مثل قطب ادامۀ مطلب »

مثل بهار

مثل بهار

مثل بهار بهار تربیت دارد، تربیت شده است؛ به همین خاطر به وقت خود می‌آید و وقتی هم که می‌آید کار خودش را می‌کند. پاییز هم همین طور. آسمان هم تربیت شده است که ببارد. زمین هم تربیت شده است که بروید. اساساً همه چیز در این عالم تربیت یافته است؛ حتی خود انسان هم

مثل بهار ادامۀ مطلب »

بادیگارد

بادیگارد

بادیگارد حسن تاجیک (بنا به ملاحظات امنیتی اسم مستعار) محافظ شخصیت شغل ما طوری است که خیلی از آدم‌های قدرتمند این مملکت یا حتی ممالک دیگر وقتی می‌آیند ایران، ته دلشان یک دلگرمی به ما دارند. اگر خطری پیش بیاید ما جان‌پناهشان می‌شویم، ولی خدا شاهد است تنها پناه خود ما آقایمان حسین(ع) است. اوست

بادیگارد ادامۀ مطلب »

مثل بوی گلاب

مثل بوی گلاب

مثل بوی گلاب گل بوی خوش دارد، گلاب هم همین طور… با این تفاوت که بوی گلاب از خودش نیست، از گل است. اما بوی گل از خود گل است. امکان ندارد آبی بوی گل بدهد یعنی گلاب باشد اما پای گل در میان نباشد. ((بوی گل دیدی که آنجا گل نبود)) پس اگر یک

مثل بوی گلاب ادامۀ مطلب »

تانبالیا

تانبالیا

تانبالیا! زهرا وافر (روان‌شناس) مشغول مطالعه کتاب بودم که تلفن به صدا درآمد. دوستم بود. گفت تازگی‌ها به یک اختلال روانی عجیب مبتلا شده است؛ تانبالیای حاد! پرسیدم تانبالیا دیگر چه صیغه‌ای‌ است؟ گفت: یعنی تنبل شده‌ام، حس و حال انجام هیچ کاری را ندارم، تمام کارهایم عقب‌افتاده و حتی بین اطرافیانم هم به‌عنوان یک

تانبالیا ادامۀ مطلب »

برکت

برکت

برکت محدثه سادات طباطبائی از زمانی که ناگهان فرزند چهارمم وارد زندگی‌مان شد، حرف‌های زیادی به گوشم رسید که فلانی چه‌طور می‌خواهد با این مخارج گران و حقوق کارمندی این بچه‌ها را بزرگ کند؟ حقیقت این است که مخارج زندگی بالاست و حقوق کارمندی در مقابل این‌همه تقاضا ناچیز. بسیاری به این حرف‌ها اعتقادی ندارند

برکت ادامۀ مطلب »

مثل خورشيد

مثل خورشيد

مثل خورشید خورشید به گل، حبات و طراوت می بخشد، رشد و شکفتگی و شکوفایی ارزانی می کند، بی آنکه از گل چیزی بخواهد. خورشید به گل چه حاجتی دارد؟ و یا گل چه حاجتی از خورشید را می تواند مرتفع کند؟ بخشندگی خداوند نیز همین گونه است. او خورشیدوار بر هستی می تابد بی

مثل خورشيد ادامۀ مطلب »

اتوبوس

اتوبوس

اتوبوس زهرا وافر (همسر پاسدار) همه‌چیز آماده بود؛ لباس‌های یدکی برای بچه‌ها، سبد میوه و خوراکی و تخمه. شیشه بچه هم پر از شیر بود حتی. خوشحال می‌رفتیم به سمت محل قرار. بعد از مدت‌ها قرار بود با دوستان برویم اردوی یک‌روزه‌. به محل قرار که رسیدیم، ناگهان اخم‌ها در هم رفت و صدای نق

اتوبوس ادامۀ مطلب »

مثل آب و شراب

مثل آب و شراب

مثل آب و شراب شب تا صبح بگو: آب! آبا سیراب می‌شوی؟ نه صبح تا شب بگو: شراب! شراب! مست می‌شوی؟ نه نام آب یا نام شراب هیچ تأثیری ندارند. نام‌ها عموماً این گونه‌اند؛ جز نام خدا که اثربخش است. نام خدا دل را روشن می‌کند تا چه رسد به خود او. ((هر جا که

مثل آب و شراب ادامۀ مطلب »

شهادت به وقت مدافعان حرم

شهادت به وقت مدافعان حرم

شهید دهه هفتادی فاطمه دولتی از تبار اسماعیل بود؛ نوجوانی که سراسر وجودش بندگی بود و می‌خواست به همه‌ ثابت کند دهه هفتادی‌ها هم می‌توانند تا آسمان هفتم پرواز کنند. عباس دانشگر متولد اردیبهشت سال 72 برای تمام زندگی‌اش برنامه‌ریزی کرده بود. مطالعه در برنامه‌ روزانه عباس جایگاه ویژه‌ای داشت. جوان پرکار ما اما در

شهادت به وقت مدافعان حرم ادامۀ مطلب »

مثل غنچه شكفته

مثل غنچه شكفته

مثل غنچه شكفته غنچه تا غنچه است نه عطر و بویی دارد و نه رنگ و رویی، اما همین که باز و شکفته می‌شود عطر و رایحه‌اش و جلوه و جمال و جاذبه‌اش پیدا و آشکار می‌شود. آیات الهی هم هر کدام دقیقاً شبیه غنچه‌اند؛ یعنی به ظاهر و برای اهل ظاهر هیچ رایحه و

مثل غنچه شكفته ادامۀ مطلب »

مثل ديوار شهر

مثل ديوار شهر

مثل دیوار شهر قدیم‌ها گرداگرد شهرها دیوار می‌کشیدند. دیوارها امنیت شهر را تأمین می‌کردند. به آن دیوارها «سور» گفته می‌شد. وجود آدمی در نگاه قرآن کریم به شهر می‌ماند. سعدی هم می‌گفت: ((وجود تو شهری است پر نیک و بد)) این شهر نیز نباید بی دیوار باشد وگرنه امنیت آن به خطر می افتد. آنچه

مثل ديوار شهر ادامۀ مطلب »

فرزند شما را کشتم

فرزند شما را کشتم

فرزند شما را کشتم پدرم فردی صالح و متدین است که اعتقاد عجیبی به آثار اعمال انسان‌ها در سرنوشتشان دارد و ما را نیز با این اعتقاد تربیت کرده است. سال‌ها پیش، وقتی جنازه جوان 18 ساله‌ای که در تهران به دست افراد ناشناس، ناجوانمردانه در منزل مسکونی‌اش به قتل رسیده بود، به شهرمان آوردند،

فرزند شما را کشتم ادامۀ مطلب »

پلاک عراقی

پلاک عراقی

پلاک عراقی از فرماندهان بزرگ سپاه بود و حالا با فروکش کردن شعله‌های جنگ، آمده بود کربلا برای زیارت، اما ظاهراً این‌جا هم نمی‌شد از تبعات جنگ کنار ماند. ابوریاض از فرماندهان سابق ارتش و از مسئولان فعلی عراق درخواست ملاقات کرده بود. فرمانده اول نپذیرفت اما اصرار ابوریاض را که دید تسلیم شد. گفت:

پلاک عراقی ادامۀ مطلب »

دامادی که چوپان بود

دامادی که چوپان بود

ازدواج، یکی از اصلی‌ترین دغدغه‌های جامعه است. خواستگار که می‌آید خیلی‌ها می‌گویند: جوان را نمی‌شناسم. خب تحقیق کن. حضرت شعیب، موسی را از کجا شناخت که دخترش را به او داد؟ «فَلَمَّا جاءَهُ وَ قَصَّ عَلَیْهِ الْقَصَصَ قالَ لا تَخَفْ نَجَوْتَ» ماجرا را وقتی موسی نقل کرد، شعیب به موسی مطمئن شد که واقعاً یک

دامادی که چوپان بود ادامۀ مطلب »

اتمام حجت

اتمام حجت

اتمام‌حجت یکی از دوستانم، در دوران مجردی در طبقه دوم خانه‌ای اتاقی اجاره کرده بود. از قضا پنجره اتاق رو به خانه زنی باز می‌شد که وضعیت مناسبی نداشت و اصلاً بنای دلربایی داشت تا این‌که بالأخره یک روز صبح همین‌که پنجره را باز می‌کند،‌ آن زن با حالتی نامناسب او را به خودش فرامی‌خواند.

اتمام حجت ادامۀ مطلب »

بامیه فروش

بامیه فروش

بامیه فروش زهرا وافر نزدیکی‌های خانه‌مان یک بامیه‌فروش بود؛ بامیه‌فروشی که نمی‌شد بی‌تفاوت از کنارش گذشت.  این‌که می‌گویم نمی‌شد بی‌تفاوت از کنارش گذشت،  به‌خاطر بامیه‌هایش نبود، که البته بامیه‌هایش هم تازه و خوش‌طعم بود، بلکه به‌خاطر جذابیتی بود که در کارش می‌دیدیم؛ جذابیتی که شخصیت او به شغلش بخشیده بود. او یک ظرف شیشه‌ای لامپ‌دار

بامیه فروش ادامۀ مطلب »

عاقبت‌بخیری

عاقبت‌بخیری

عاقبت‌بخیری در سی‌سی‌یو کنار تخت پدربزرگش، مرد پیری بستری بود. نزدیک ساعت هشت و نیم حس کرد حال پیرمرد خیلی بد شده است. پیرمرد ناتوان داشت جان می‌داد و کسی کنارش نبود. به هر زحمتی بود تخت پیرمرد را رو به قبله گذاشت. هنوز هوش و حواس پیرمرد برجا بود و چشم‌هایش را یکی در

عاقبت‌بخیری ادامۀ مطلب »

آیت‌الکرسیِ دختر مسلمان در نیویورک

آیت‌الکرسیِ دختر مسلمان در نیویورک

آیت‌الکرسی شبی دختر مسلمانی در نیویورک از پوهنتون به‌سمت خانه پیاده می‌رفت. پس از مدتی متوجه شد که مردی با ژاکت کلاه‌دار که سعی در پنهان نمودن چهره‌اش دارد، در حال تعقیب کردن اوست. بسیار وحشت‌زده شد و با توجه و توکل به خداوند متعال شروع به خواندن آیت‌الکرسی کرد. با لطف خدا مرد از

آیت‌الکرسیِ دختر مسلمان در نیویورک ادامۀ مطلب »

روایتی خواندنی از دو همسایه مسلمان و نصرانی

روایتی خواندنی از دو همسایه مسلمان و نصرانی

دو همسایه که یکی مسلمان و دیگری نصرانی بود، گاهی با هم راجع به اسلام سخن می‌گفتند. مسلمان که مرد عابد و متدینی بود آن قدر از اسلام توصیف و تعریف کرد که همسایه نصرانیش به اسلام متمایل شد و قبول اسلام کرد. شب فرا رسید، هنگام سحر بود که نصرانی تازه مسلمان دید در

روایتی خواندنی از دو همسایه مسلمان و نصرانی ادامۀ مطلب »

آلزایمر مادر

آلزایمر مادر

چمدانش را بسته بودیم. با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود. کلاً یک ساک داشت با یه قرآن کوچک، کمی نان روغنی، آب‌نبات، کشمش، چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی… گفت: «مادرجون، من که چیز زیادی نمی‌خورم. یه‌گوشه هم که نشستم. نمیشه بمونم، دلم واسه نوه‌هام تنگ میشه!» گفتم: مادر من دیر میشه! چادرتون هم آماده‌ست،

آلزایمر مادر ادامۀ مطلب »

تبلیغ عملی

تبلیغ عملی

تبليغ عملی از مصاحبه يك تازه‌‌مسلمان شش ماه پس از تشرفم به اسلام، وقتی به کشورم بازگشتم، خانواده‌ام فکر می‌کردند که من تروریست شده‌ام و می‌خواهم آن‌ها را بکشم، اما من به‌محض ورودم به خانه، دست پدر و پای مادرم را بوسیدم و پس از آن نمی‌گذاشتم حرفی از آن‌ها زمین بماند یا دو بار

تبلیغ عملی ادامۀ مطلب »

ما زنده‌ایم؟

ما زنده‌ایم؟

ما زنده‌ایم؟ سید عبدالکریم کفاش چه کرده بود که امام زمان(عج) خود به دیدارش می‌آمدند؟ کفاش پیری که در گوشه‌ای از بازار بساطی داشت ولی حتی کفش‌های مولایش را هم بی‌نوبت تعمیر نمی‌کرد. پس هفته‌ای نمی‌گذشت که حجت خدا به او سر نزنند. روزی از او پرسیده بودند: اگر هفته‌ای یک‌بار ما را نبینی چه

ما زنده‌ایم؟ ادامۀ مطلب »

این وظیفه ماست

این وظیفه ماست

این وظیفه ماست انگلیسی و غیرمسلمان بود. پزشک جوانی که به خواستگاری‌اش رفته بود، از او خواسته بود مسلمان شود. او هم شروع به تحقیق درباره اسلام و به‌ویژه تشیع کرد و سرانجام شیعه شد و به عقد جوان درآمد. تنها سؤالی که هرگز جوابی برای آن نیافته بود، طول عمر حضرت بقیه‌الله بود. سال‌ها

این وظیفه ماست ادامۀ مطلب »

نماز اول وقت (حکایتی از دوران سربازی)

نماز اول وقت (حکایتی از دوران سربازی)

نماز اول وقت (حکایتی از دوران سربازی) يكی از دوستان برايم نقل مي‌كرد:‌ در خدمت سربازي‌،‌ مافوقم سر اذان به من دستوري داد كه گفتم «الان بايد بروم نماز و نمی‌توانم انجام بدهم.» و به نماز اول‌وقت جماعت رفتم. مافوقم عصباني شد و من را تهديد كرد. با احترام گفتم: دستور خدا مافوق دستور شماست

نماز اول وقت (حکایتی از دوران سربازی) ادامۀ مطلب »

چه گردنبند بابرکتی!

چه گردنبند بابرکتی!

پوستین گوسفند را در خواهش سائلی به او داد. مسکین که عریان و گرسنه بود، پوستین را رد کرد و چیز دیگری خواست. هرچه گشت، چیز دیگری نیافت جز یک گردنبند. همان را به مستمند بخشید. فقیر که از این بخشش خوشحال بود به سوی مسجد آمد و ماجرا را برای اهل مسجد بازگو کرد.

چه گردنبند بابرکتی! ادامۀ مطلب »

مثل بچه همسايه

مثل بچه همسايه

مثل بچه همسايه ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ: ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺭﺍﻩ ﺗﺮﺑﯿﺖ ﮐﺮﺩﻥ ﭼﯿﺴﺖ؟ ﮔﻔﺖ: ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﺜﻞ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺑﺰﺭﮒ كن! ﮔﻔﺘﻢ: ﭼﮕﻮﻧﻪ؟ ﮔﻔﺖ: ﻭﻗﺘﯽ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺗﻮ ﻣﯿﻬﻤﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ مي‌گذاري، ﺣﺎﻟﺶ ﺭﺍ مي‌پرسي، ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﺳﺮﺍﻍ ﮐﯿﻒ ﻭ ﻧﻤﺮﺍﺕ ﺍﻭ نمي‌رﻭﯼ، ﺩﺭباره ﻧﻮﻉ ﻏﺬﺍ ﻧﻈﺮﺵ ﺭﺍ مي‌پرسي، ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺯﻣﺎﻥ

مثل بچه همسايه ادامۀ مطلب »

خاطرات شیرین حاج اقا قرائتی

خاطرات شیرین حاج اقا قرائتی

دوستی بدون عمل بچه‌ام کوچولو بود، از من بیسکویت خواست. گفتم: امروز می‌خرم. وقتی به خانه برگشتم فراموش کرده بودم. بچه دوید جلو و پرسید: بابا بیسکویت کو؟ گفتم: یادم رفت. بچه تازه به زبان آمده بود، گفت: بابا بَده، بابا بَده. بچه را بغل کردم و گفتم: باباجان! دوستت دارم. گفت: بیسکویت کو؟ دانستم

خاطرات شیرین حاج اقا قرائتی ادامۀ مطلب »

مبادا گرگ شويم

مبادا گرگ شويم

مبادا گرگ شويم  در ﻗﻄﺐ ﺷﻤﺎﻝ ﮔﺮﮒ‌ها ﺭﺍ این‌گونه ﺷﮑﺎﺭ مي‌کنند: ﺭﻭﯼ ﺗﯿﻐﻪ‌ﺍﯼ برنده مقداری ﺧﻮﻥ مي‌ریزند ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﺎﻟﺐ ﯾﺨﯽ ﻗﺮﺍﺭ داده ﻭ ﺩﺭ ﻃﺒﯿﻌﺖ ﺭﻫﺎ مي‌کنند. ﮔﺮﮒ ﺁﻥ ﺭﺍ مي‌بیند و یخ را به طمع ﺧﻮﻥ ﻟﯿﺲ مي‌زند. ﯾﺦ روی تیغه کم‌کم ﺁﺏ مي‌شود ﻭ ﺗﯿﻐﻪ تیز، ﺯﺑﺎﻥ سِر و بی‌حس

مبادا گرگ شويم ادامۀ مطلب »

داستان  باهم و بی هم

داستان باهم و بی هم

به نا خدا کبری وارد خانه شد ،خواهرش سمیرا تکرار  خندوانه   را تماشا می کرد،پدر و مادرش هم مشغول صحبت کردن با یکدیگر بودند تا اینکه چشم شان به کبری افتاد با نگاهی عجیب و عبوس او را دنبال کردند ،تا اینکه کبری سراسیمه به طرفشان رفت ،همین که نزدیک شد وخواست بنشیند مادرش صفحه

داستان باهم و بی هم ادامۀ مطلب »

به بالا بروید