هدیه
فردای آن روز کریسمس بود، و هر سه با اتوموبیل عازم پایگاه سفینه بودند. اما پدر و مادر در ناراحتی و اضطراب خاصی قرار داشتند. این اولین بار یبود که پسرشان سفر فضایی، آن هم با سفینه، داشت. آن دو […]
فردای آن روز کریسمس بود، و هر سه با اتوموبیل عازم پایگاه سفینه بودند. اما پدر و مادر در ناراحتی و اضطراب خاصی قرار داشتند. این اولین بار یبود که پسرشان سفر فضایی، آن هم با سفینه، داشت. آن دو […]
روزى حضرت زهرا علیهاالسلام به فرزندش حسن که هفت ساله بود مىفرمود: «به مسجد برو، آنچه را از پیامبر صلى اللَّه علیه و آله شنیدى فراگیر و نزد من بیا و براى من بازگو کن». حسن همین کار را کرد
مأنوس نمودن فرزندان به مسجد و دقت در گفتار پیامبر ادامه مطلب
ذرقان که ندیم و رفیق جانى احمد بن ابى داود قاضى زمان معتصم عباسى محسوب مى شد گفت : روزى احمد از پیش معتصم برگشته بود با حالى بسیار خشمگین . پرسیدم از چه رو اینقدر در خشم هستى گفت
حسد، جواد الائمه را شهید کرد ادامه مطلب
آب نهر خیلی بالا آمده بود. خاله لیلا تندتند رختها را میشست و توی لگن بزرگی میانداخت. مادر بزرگ که از شدت گرما صورتش گل انداخته بود گفت: بهبه زیر آفتاب داغ این آب خنک و تمیز زلالتر از اشک
غروب بود. زهرا تازه از مدرسه به خانه آمده بود و داشت لباسش را عوض میکرد که زنگ در خانه به صدا درآمد. مادر از توی آشپزخانه زهرا را صدا زد و گفت: زهرا برو در را باز کن. فکر
روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قراردهند. سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هر
حرکتی ساده ، نقشی ابدی ادامه مطلب
ملامحمدتقی مجلسی از علمای بزرگ اسلام است. وی در تربیت فرزندش اهتمام فراوان داشت و نسبت به حرام و حلال، دقت فراوان نشان میداد تا مبادا گوشت و پوست فرزندش با مال حرام رشد کند. محمدباقر، فرزند ملامحمدتقی، کمی بازیگوش
شروع تربیت قبل از تولد ادامه مطلب
مرحوم شیخ مفید، به نقل از امام جعفر صادق صلوات اللّه علیه حکایت نماید: روزی به رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله ، خبر دادند که فلان جوان مسلمان ، مدّتی است در سکرات مرگ و جان دادن
وکیل جوانی بود که نخستین شغلش در شرکت راه آهن بود . روزی کشاورزی متوجه شد گاوش که در مسابقات شیردهی برنده شده بود ، در مزرعه ای که قطار از آن می گذشت گم شده است. او به موقع
رابرت هر روز عصر اتوبوس خط سیزده را از ایستگاه نزدیک محل کارش به مقصد خانه سوار می شد . یک روز که خسته از کار روزانه سوار اتوبوس شد ، تصمیم گرفت به طبقه دوم اتوبوس برود . جایی
دختر کشیشی از او پرسید : (( ایده هایت را برای موعظه از کجا می گیری ؟)) کشیش پاسخ داد : (( از طرف خداوند )) دختر گفت : (( پس چرا هر روز این مطلب را از میان نوشته
پادشاهی باغی داشت که خودش گیاهان و درختان آن را کاشته بود . روزی او به باغش رفت و دید گلها ، بوته ها و درختان خشک شده اند . پس در باغ شرقی به قدم زدن کرد تا نجوای
مردی در حال بردن گاو خود به طویله بود، در حالی که طنابی دور گردنش بسته بود و سر دیگر طناب در دستش بود . گروهی مرد را دیدند ، یکی آز آن ها پرسید : « آیا تو به
گاوچرانی برای کلانتر تعریف می کرد که بهترین اسب دنیا را دارد . ( روزی در جاده باریک کوهستانی می راندم که از زین ، پایین افتادم و پایم شکست. ) کلانتر گفت : ( نگو که اسبت پایت را
در حکایتی قدیمی آمده است که ماهی ای که سرآمد مغز متفکران بود ، از ماهی دیگری پرسید : « درباره اقیانوس خیلی چیزها شنیده ام ، پس این اقیانوس کجاست ؟ » و آن ماهی در اقیانوس بود و
مردی به دکتر رابرت شولر ، نویسند? مشهور ،تلفن کرد و گفت : «دیگر تمام شد . من به آخر خط رسیده ام . تمام پولم از دست رفت . همه چیزم را از دست دادم .» دکتر شولر پرسید
مرد کشاورزی زن نق نقوی داشت که از صبح تا نصف شب در مورد چیزی شکایت می کرد . تنها زمان آسایش مرد زمانی بود که با قاطر پیرش در مزرعه شخم می زد . یک روز ، وقتی همسرش
مرد کشاورز و الاغ پیر ادامه مطلب
داستان دربار? پیرزنی است که با اتوبوس سفر می کرد ، شنیده ام پییرزن بسیار مضطرب بود و دائماً با ترس و لرز ازراننده سؤال می کرد که اکنون کجا هستیم و رانند? اتوبوس کجا توقف کرده است ؟ غریبه
در روستایی دور افتاده مرد نابینایی زندگی می کرد . روزی چشم پزشکی معروف و حاذق به روستا آمد و پس از معاینه چشمان مرد نابینا به او اعلام کرد که اگر تحت عمل جراحی قرار بگیرد ، بینایی اش
شهر نشینی وارد روستا شد و اسبی زیبا دید . تصمیم گرفت که اسب را داشته باشد . با روستایی چانه زد و بالاخره اسب را خرید . شهرنشین روی اسب پرید و گفت : « هی ! بزن بریم
وزی جنگجویی سامورایی که بسیار مشهور و مغرور بود . برای دیدن استاد فرزانه ای آمد . اما همین که زیبایی ، لطف و عنایت استاد را دید ، ناگهان احساس نامعقولی به او دست داد . پس از استاد
اگر انسان ماجراجویی پیشه کند بی تردید تجربه هایی کسب می کند که دیگران از آن محرومند ما برای در پیش گرفتن این سفر شیر یا خط انداختیم شیر امد یعنی باید رفت . و ما رفتیم . اگر هم
روزی گدایی از ملانصرالدین کمکی خواست .ملا گفت : « نمی توانم به تو کمکی بکنم زیرا در شأن من نیست مبلغ کم و یا چیز کم ارزشی به کسی بدهم . » گدا گفت : « می توانی مبلغ
سیاستمدار بر جسته ای ، وقتی نامزد اداره مهم شهرداری بود ، به سه سیاه پوست آفریقایی رسید و گفت که او به کسی که بهترین دلیل را برای جمهوری خواه شدن ارائه کند یک بوقلمون چاق می دهد .
اشد تا روزی بیشتر از اینها بدانیم ، و چیزهایی بخوانیم و بنویسیم که پس از خواندن ونوشتن آنها این احساس در ما بیدار شود که « انسان تر » و « عاشق تر » شده ایم . فراموش نکنیم
شبی « اوحدی کرمانی » ، شاعر بزرگ در ایوان خانه اش نشسته و روی کاسه ای گلی خم شده بود . عارف بزرگ ، «شمس تبریزی » ، از آنجا رد می شد . نگاهی به اوحدی انداخت و
شاید هر روز با چند نفر ملاقات داشته باشید ، اما هیچ گاه ملاقات خود با خداوند را فراموش نکنید ، هر روز دعا کنید : (خدایا ! مرا راهنمایی کن ، متبرک ساز ، به کار گیر ، مرا
روز را با خدا آغاز کنیم ادامه مطلب
حیرتی در آمیخته به یقین ، شادی ای سرشار از غم ، ثروتی برخاسته از فقر ، و رنجی همراه با لذت ، راز « شاد زیستن » است . ……………………………………………………………. دوست داشتن زمانی به اوج ظهور خود می رسد
در زندگی استاد فرزانه ای اتفاقی رخ داده که بسیار جالب است . او الاغی داشت که همیشه با آن مسافرت می کرد و آن الاغ در هم? فراز و نشیب ها همراه وی بود . روزی که استاد در
جنگ عظیمی بین دو کشور در گرفته بود .سالها از شروع جنگ می گذشت و جنگ کماکان ادامه داشت . سربازان خسته شده بودند . فرمانده یکی از دو کشور با طرحی اساسی قصد حمل? بزرگی را به دشمن داشت