داستان ها و حکمت ها

هدیه

هدیه

فردای آن روز کریسمس بود، و هر سه با اتوموبیل عازم پایگاه سفینه بودند. اما پدر و مادر در ناراحتی و اضطراب خاصی قرار داشتند. این اولین بار یبود که پسرشان سفر فضایی، آن هم با سفینه، داشت. آن دو داشان می‌خواست که همه چیز به طور کامل و خوب پیش برود. کنار میز گمرک […]

هدیه ادامۀ مطلب »

مأنوس نمودن فرزندان به مسجد و دقت در گفتار پيامبر

مأنوس نمودن فرزندان به مسجد و دقت در گفتار پيامبر

روزى حضرت زهرا عليهاالسلام به فرزندش حسن كه هفت ساله بود مى‏فرمود: «به مسجد برو، آنچه را از پيامبر صلى اللَّه عليه و آله شنيدى فراگير و نزد من بيا و براى من بازگو كن». حسن همين كار را كرد و بعد به خانه بازگشت و با سخنرانى شيرين خود بيانات پيامبر صلى اللَّه عليه

مأنوس نمودن فرزندان به مسجد و دقت در گفتار پيامبر ادامۀ مطلب »

حسد، جواد الائمه را شهيد كرد

حسد، جواد الائمه را شهيد كرد

ذرقان كه نديم و رفيق جانى احمد بن ابى داود قاضى زمان معتصم عباسى محسوب مى شد گفت : روزى احمد از پيش معتصم برگشته بود با حالى بسيار خشمگين . پرسيدم از چه رو اينقدر در خشم هستى گفت : از دست اين سياه چهره ابوجعفر فرزند على بن موسى الرضا عليه السلام آرزو

حسد، جواد الائمه را شهيد كرد ادامۀ مطلب »

فقط يك قلُپ

فقط يك قلُپ

 آب نهر خيلي بالا آمده بود. خاله ليلا تندتند رخت‌ها را مي‎شست و توي لگن بزرگي مي‎انداخت. مادر بزرگ كه از شدت گرما صورتش گل انداخته بود گفت: به‎به زير آفتاب داغ اين آب خنك و تميز زلال‌تر از اشك چشم راستي راستي كه نعمت است. خدايا هزاران هزار بار شكر. بعد روسري‎اش را خيس

فقط يك قلُپ ادامۀ مطلب »

زهرا و پدر بزرگ

زهرا و پدر بزرگ

 غروب بود. زهرا تازه از مدرسه به خانه آمده بود و داشت لباسش را عوض مي‎كرد كه زنگ در خانه به صدا درآمد. مادر از توي آشپزخانه زهرا را صدا زد و گفت: زهرا برو در را باز كن. فكر مي‎كنم پدر بزرگت آمده. زهرا گفت: «مگه بابا بزرگ مي‎خواست اين جا بياد؟» مادر جواب

زهرا و پدر بزرگ ادامۀ مطلب »

حرکتي ساده ، نقشي ابدي

حرکتي ساده ، نقشي ابدي

روزي معلمي از دانش آموزانش خواست که اسامي همکلاسي هايشان را بر روي دو ورق کاغذ بنويسند و پس از نوشتن هر اسم يک خط فاصله قراردهند. سپس از آنها خواست که درباره قشنگترين چيزي که ميتوانند در مورد هر کدام از همکلاسي هايشان بگويند، فکر کنند و در آن خط هاي خالي بنويسند. بقيه

حرکتي ساده ، نقشي ابدي ادامۀ مطلب »

شروع تربيت قبل از تولد

شروع تربيت قبل از تولد

 ملامحمدتقی مجلسی از علمای بزرگ اسلام است. وی در تربیت فرزندش اهتمام فراوان داشت و نسبت به حرام و حلال، دقت فراوان نشان میداد تا مبادا گوشت و پوست فرزندش با مال حرام رشد کند. محمدباقر، فرزند ملامحمدتقی، کمی بازیگوش بود. شبی پدر برای نماز و عبادت به مسجد جامع اصفهان رفت. آن کودک نیز

شروع تربيت قبل از تولد ادامۀ مطلب »

رضايت مادر

رضايت مادر

مرحوم شيخ مفيد، به نقل از امام جعفر صادق صلوات اللّه عليه حكايت نمايد: روزي به رسول گرامي اسلام صلّي اللّه عليه و آله ، خبر دادند كه فلان جوان مسلمان ، مدّتي است در سكرات مرگ و جان دادن به سر مي برد ونمي ميرد. چون حضرت رسول بر بالين آن جوان حضور يافت

رضايت مادر ادامۀ مطلب »

کسي که سوار کاري نياموخته

کسي که سوار کاري نياموخته

سوار بر اسب سريع تر از سوار بر حلزون نمي رود  در واقع اصلا نمي رود. …………………………………………………………………. اگر به انسان همان گونه که هست نگاه کنيد بدتر مي شود. اما اگر به انسان طوري نگاه کنيد که مي تواند باشد  در اين صورت او تبديل به انساني مي شود که بايد باشد. ………………………………………………………………….. «استعداد بدون

کسي که سوار کاري نياموخته ادامۀ مطلب »

تلاش براي متحول کردن خويش

تلاش براي متحول کردن خويش

مانعي نامرئي براي متحول شدن است . فقط کافي است که آدمي خود را دريابد، و نيازي به پيمودن راه طولاني نيست ! …………………………………………………………………. يک انديشمند خلاق، همواره در پديده هاي به ظاهر يکپارچه ، « تضاد » را کشف مي کند و در پديده هاي به ظاهر متضاد ، « يکپارچگي» را مي بيند.

تلاش براي متحول کردن خويش ادامۀ مطلب »

کشاورز و  وکيل

کشاورز و وکيل

وکيل جواني بود که نخستين شغلش در شرکت راه آهن بود . روزي کشاورزي متوجه شد گاوش که در مسابقات شيردهي برنده شده بود ، در مزرعه اي که قطار از آن مي گذشت گم شده است. او به موقع به دادگاه رفت و طي دادخواستي از شرکت راه آهن بهاي گاوش را مطالبه کرد

کشاورز و وکيل ادامۀ مطلب »

ترسوها مي ترسانند

ترسوها مي ترسانند

رابرت هر روز عصر اتوبوس خط سيزده را از ايستگاه نزديک محل کارش به مقصد خانه سوار مي شد . يک روز که خسته از کار روزانه سوار اتوبوس شد ، تصميم گرفت به طبقه دوم اتوبوس برود . جايي که هميشه خلوت بود و او مي توانست آنجا دراز بکشد و استراحت کند .

ترسوها مي ترسانند ادامۀ مطلب »

گفت وگو با خدا

گفت وگو با خدا

دختر کشيشي از او پرسيد : (( ايده هايت را براي موعظه از کجا مي گيري ؟)) کشيش پاسخ داد : (( از طرف خداوند )) دختر گفت : (( پس چرا هر روز اين مطلب را از ميان نوشته ها و کتابها پيدا کرده و يادداشت مي کني ؟ )) آنتوني د.ملونکته : پيامهاي

گفت وگو با خدا ادامۀ مطلب »

پذيرش خويشتن

پذيرش خويشتن

پادشاهي باغي داشت که خودش گياهان و درختان آن را کاشته بود . روزي او به باغش رفت و ديد گلها ، بوته ها و درختان خشک شده اند . پس در باغ شرقي به قدم زدن کرد تا نجواي آنان را بشنود و علت خشک شدنشان را بداند . درخت بلوط گفت : ((

پذيرش خويشتن ادامۀ مطلب »

مالک حقيقي

مالک حقيقي

مردي در حال بردن گاو خود به طويله بود، در حالي که طنابي دور گردنش بسته بود و سر ديگر طناب در دستش بود . گروهي مرد را ديدند ، يکي آز آن ها پرسيد : « آيا تو به گاو بسته شده اي ، يا گاو است که به تو بسته شده ؟» آن

مالک حقيقي ادامۀ مطلب »

بهترين اسب دنيا

بهترين اسب دنيا

گاوچراني براي کلانتر تعريف مي کرد که بهترين اسب دنيا را دارد . ( روزي در جاده باريک کوهستاني مي راندم که از زين ، پايين افتادم و پايم شکست. ) کلانتر گفت : ( نگو که اسبت پايت را جا انداخت! ) گاوچران گفت : ( نه ، ولي کمربندم را با دندان گرفت

بهترين اسب دنيا ادامۀ مطلب »

ماهي و اقيانوس

ماهي و اقيانوس

در حکايتي قديمي آمده است که ماهي اي که سرآمد مغز متفکران بود ، از ماهي ديگري پرسيد : « درباره اقيانوس خيلي چيزها شنيده ام ، پس اين اقيانوس کجاست ؟ » و آن ماهي در اقيانوس بود و همه عمرش را در اقيانوس به سر برده بود . او هرگز اقيانوس را به

ماهي و اقيانوس ادامۀ مطلب »

افسردگي

افسردگي

مردي به دکتر رابرت شولر ، نويسند? مشهور ،تلفن کرد و گفت : «ديگر تمام شد . من به آخر خط رسيده ام . تمام پولم از دست رفت . همه چيزم را از دست دادم .» دکتر شولر پرسيد : « آيا هنوز مي تواني ببيني ؟ » مرد جواب داد : « بله

افسردگي ادامۀ مطلب »

مرد کشاورز و الاغ پير

مرد کشاورز و الاغ پير

مرد کشاورزي زن نق نقوي داشت که از صبح تا نصف شب در مورد چيزي شکايت مي کرد . تنها زمان آسايش مرد زماني بود که با قاطر پيرش در مزرعه شخم مي زد . يک روز ، وقتي همسرش برايش نهار آورد ، کشاورز قاطر پير را به زير سايه اي راند و شروع

مرد کشاورز و الاغ پير ادامۀ مطلب »

اضطراب و دلواپسي

اضطراب و دلواپسي

داستان دربار? پيرزني است که با اتوبوس سفر مي کرد ، شنيده ام پييرزن بسيار مضطرب بود و دائماً با ترس و لرز ازراننده سؤال مي کرد که اکنون کجا هستيم و رانند? اتوبوس کجا توقف کرده است ؟ غريبه اي در کنار پيرزن نشسته بود و با ديدن نگراني پيش از حد پيرزن به

اضطراب و دلواپسي ادامۀ مطلب »

مرد نابينا و همسرش

مرد نابينا و همسرش

در روستايي دور افتاده مرد نابينايي زندگي مي کرد . روزي چشم پزشکي معروف و حاذق به روستا آمد و پس از معاينه چشمان مرد نابينا به او اعلام کرد که اگر تحت عمل جراحي قرار بگيرد ، بينايي اش را به دست مي آورد . اما همسر مرد با اين عمل مخالف بود .

مرد نابينا و همسرش ادامۀ مطلب »

ناآگاهي

ناآگاهي

شهر نشيني وارد روستا شد  و اسبي زيبا ديد . تصميم گرفت که اسب را داشته باشد . با روستايي چانه زد و بالاخره اسب را خريد . شهرنشين روي اسب پريد  و گفت : « هي ! بزن بريم ! » ولي اسب از جايش تکان نخورد . روستايي توضيح داد : « اين

ناآگاهي ادامۀ مطلب »

مقايسه نکنيد !

مقايسه نکنيد !

وزي جنگجويي سامورايي که بسيار مشهور و مغرور بود . براي ديدن استاد فرزانه اي آمد . اما همين که زيبايي ، لطف و عنايت استاد را ديد ، ناگهان احساس نامعقولي به او دست داد . پس از استاد پرسيد : « استاد ،همين چند لحظه پيش همه چيز به نظرم خوب بود ،

مقايسه نکنيد ! ادامۀ مطلب »

سفر و ماجراجويي

سفر و ماجراجويي

اگر انسان ماجراجويي پيشه کند بي ترديد تجربه هايي کسب مي کند که ديگران از آن محرومند ما براي در پيش گرفتن اين سفر شير يا خط انداختيم شير امد يعني بايد رفت . و ما رفتيم . اگر هم خط مي امد و حتي اگر ده بار پشت سر هم خط مي امد ما

سفر و ماجراجويي ادامۀ مطلب »

ملانصرالدين و گدا

ملانصرالدين و گدا

روزي گدايي از ملانصرالدين کمکي خواست .ملا گفت : « نمي توانم به تو کمکي بکنم زيرا در شأن من نيست مبلغ کم و يا چيز کم ارزشي به کسي بدهم . » گدا گفت : « مي تواني مبلغ زياد و چيز با ارزشي بدهي .» ملا گفت : « آن وقت در شأن

ملانصرالدين و گدا ادامۀ مطلب »

سه سياه پوست

سه سياه پوست

سياستمدار بر جسته اي ، وقتي نامزد اداره مهم شهرداري بود ، به سه سياه پوست آفريقايي رسيد و گفت که او به کسي که بهترين دليل را براي جمهوري خواه شدن ارائه کند يک بوقلمون چاق مي دهد . نفر اول گفت : « من جمهوري خواه را کسي مي دانم که به ما

سه سياه پوست ادامۀ مطلب »

سخن آخر

سخن آخر

اشد تا روزي بيشتر از اينها بدانيم ، و چيزهايي بخوانيم و بنويسيم که پس از خواندن ونوشتن آنها اين احساس در ما بيدار شود که « انسان تر » و « عاشق تر » شده ايم . فراموش نکنيم سخن آن عارف شوريده حال را که گفت : آدمي نه چنان است که هرچه«

سخن آخر ادامۀ مطلب »

شبي در آسمان

شبي در آسمان

شبي « اوحدي کرماني » ، شاعر بزرگ در ايوان خانه اش نشسته و روي کاسه اي گلي خم شده بود . عارف بزرگ ، «شمس تبريزي » ، از آنجا رد مي شد . نگاهي به اوحدي انداخت و پرسيد : « چه کار مي کني ؟ » . اوحدي پاسخ داد : «

شبي در آسمان ادامۀ مطلب »

روز را با خدا آغاز کنيم

روز را با خدا آغاز کنيم

شايد هر روز با چند نفر ملاقات داشته باشيد ، اما هيچ گاه ملاقات خود با خداوند را فراموش نکنيد ، هر روز دعا کنيد : (خدايا ! مرا راهنمايي کن ، متبرک ساز ، به کار گير ، مرا در اين دنياي رنج و درد ، وسيله اي براي ياري و بهبود ساز .)

روز را با خدا آغاز کنيم ادامۀ مطلب »

شکي آغشته به ايمان

شکي آغشته به ايمان

حيرتي در آميخته به يقين ، شادي اي سرشار از غم ، ثروتي برخاسته از فقر ، و رنجي همراه با لذت ، راز « شاد زيستن » است . ……………………………………………………………. دوست داشتن زماني به اوج ظهور خود مي رسد  که به هيچ شکلي اظهار نشود! …………………………………………………………. اخلاق واقعي در شرايطي فرصت ظهور مي يابد،

شکي آغشته به ايمان ادامۀ مطلب »

به بالا بروید