ناجي تمام خوبيها

ناجي تمام خوبيها

شانه هايم سخت سنگيني مي كند و احساس مي كنم پشتم زير خروارها بار در حال خم شدن است اي غايب از نظرمي داني چرا؟ نمي دانم چرا عطش سرخ نگاهم را ناديده گرفتي . گلايه ندارم بلكه مصمم تر در كوچه هاي انتظار به جستجوي حضور ابديت مي گردم.

اشتراک گذاری این صفحه در :
ما را در رسانه های اجتماعی دنبال کنید
به بالا بروید