
مرد می گوید
مرد می گوید حال سواری از دور خوش نیست می گوید حال سواری از دور نزدیک است بهم بخورد اگر نه از چه خم شده در برکه سایه اسب مرد سوال می کند از درخت همسایه اسب خم شده در برکه برکه اگر جوابگوی همسایه نباشد دریا از کجا بیاورم
75 مقاله

مرد می گوید حال سواری از دور خوش نیست می گوید حال سواری از دور نزدیک است بهم بخورد اگر نه از چه خم شده در برکه سایه اسب مرد سوال می کند از درخت همسایه اسب خم شده در برکه برکه اگر جوابگوی همسایه نباشد دریا از کجا بیاورم

کلید زیر فرش است گلها را هم آب داده ام می روم تا آخر چیزهایی که پدر می گفت زود بر می گردم حالا به روی آینه نیاور که آمدی یا نه اصلآ بحث جدایی نیست اینکه باران سهم ماست را روی دیوار نوشته بود بحث جدائیست حالا خدا زیاد

حالا چند بهاری می شود که از روی خوش باد دست می دهی و هنوز باد کرده این همه برگ که این همه دل زیر خشت می رود آخر دست آخر همین سه چهار برگ هم که نباشد حکم دل که می کند تازه رو می کنی که اهل نشابوری

یه مشت کلمه مث باد هوا میاد دور و برت روزگارت و سیاه می کنه اول فکرمی کنی درای بهشت وا شده حوریا اومدن شراب آوردن برات همه چی رو به راهه به خودت که میای می بینی لهجت عوض شده چهارتا ام اون پایین دارن جورتورو می کشن زنت

محتســب ، مـــردی به ره دیــد و گریبانش گرفت مست گفت : ای دوست ! این پیراهـن است ، افســار نیست گفت : مستی ، زان سبــب افتان و خیــزان میروی گفت : جـــرم راه رفتن نیست ، ره همــــوار نیست گفت : میبایــــد تــو را تــا خانـــه قاضــــی برم

شادی ندارد ، آنکه ندارد به دل غمی آن را که نیست عالم غم ، نیست عالمی آنان که لذّت دم تیغت چشیدهاند بر جای زخم دل ، نپسندند مرهمی راز ستاره از من شبزندهدار پرس کز گردش سپهر نیاسودهام دمی دل بستهام چو غنچه به راه نسیم صبح بو

گشــت غمنـــاک دل و جان عقـاب چـــو ازو دور شـد ، ایّــام شبــاب دید ، کــش دور به انجـــام رسیــد آفتابــش به لــــب بـــام رسیــد باید از هستــی ، دل برگیــــرد ره ســــوی کشـــور دیگر گیــرد خواســـت تا چـــاره ناچــار کنـــد دارویــی جویــد و در کـار کنـــد صبحگاهـــی زِ پی

با دود آخرین دانه ی اسفند دیگر گریه نمی کند دیگر می رود خیابان پیراهنی تازه بگیرد می رود تا می تواند برقصد و گل ببیند و سراسر شب را با همین رویه راه می رود می تواند برای سال خوردگان شهر ساعتی را جوانی کند یا می تواند با

پرانتز باز همه چیز سر جای خودش بود و خودش سر جای چیزی مثل… آب که سر بالا می رود چرا که هر وقت ایستاده بخوابی بی گمان خوابیده بیدار می شوی و این اصل پنجم قانون کار است که با خط درشت بر پیشانیم نوشته اند پرانتز بسته کسی

مقبره ای سفید سخنی باب اندوه رابعه جامه ای وصف اندرونی کیمیا خاتون غزلی به رای دیوان عالی حافظ به اعتقاد نگارنده: دیوارهای خانه ی همسایه دیوار نیست صدای شاملو شب ها نمی گذارد بخوابم مقبره ای سفید سخنی بابت دست های بهار به اهتمام الف قدی آی بین راهی

اگر محبتى که در خود احساس مى کنید یا از جانب مدعى مى شنوید، از جنس و قماش عشق ناب باشد، مقدس است و سعى و تلاش در راه رسیدن به معشوق و محبوب، پسندیده و شایسته مى باشد ولى اگر کشش و جاذبه ی موجود و مورد ادعا، حاصل

وقت است که باز آیی ثانیهها در تپشند ، التهابی مهیج و شوقی شیرین در پیکر کوچکشان میجوشد. در گذر از لحظهها کند می لغزند و شتاب همیشه را ندارند. تعدادشان به عدد منتظران زمینی و آسمانی است ، هر کدام در سینهای میتپند و شرار شوق را در

۱-هنگام ازدواج بیشتر با گوش هایت مشورت کن تا با چشم هایت.( ضرب المثل آلمانی) ۲- مردی که به خاطر ” پول ” زن می گیرد، به نوکری می رود. ( ضرب المثل فرانسوی ) ۳- لیاقت داماد ، به قدرت بازوی اوست . ( ضرب المثل چینی ) ۴-

یادتونه بچه بودیم می گفتین ایشاا…عروسیتون حالا وقتشه تشریف بیارید!!!!!!! **************** برانیم تا دلهایمان را به مهر پیوند زده بهار را به استقبال برویم. حضورت ای دوست قدمهایمان را استوار و دلهایمان را گرم میکند **************** خدایا به هر آنکه دوست میداری بیاموز که: عشق از زندگی کردن بهتر است

تو به نور نگاه می کنی و من کنارت نشسته ام . دستانت گرم نیست خیره شده ای و نور تا ته مردمکان سیاهت را رنگ کرده است . اشک هم گرمایی ندارد . دستم را با گوشه روسری پاک می کنم، سبز کمرنگ توی زرد و یشمی گم می