دسته بندی :امام زمان (ع)

231 مقاله

متن غايب زندگي

متن غایب زندگی

دلم بهانه تو را گرفته است; ای «موضوع » زندگی من! ای «سؤال اصلی » آفرینش! «روشی » نمانده است که با آن «فرضیه » آغوش تو را به جستجو نگذارده باشم. بگو با کدام «روش تحقیق » می توان ظهور تو را پاسخ یافت؟! «مفهوم » نگاه تو با

لواي سبز او

لوای سبز او

نماز نیمه شب های نیایش را به عشق تمنای تو به قامت می ایستیم هر صبح کتاب خواب را به عشق روی تو می بندیم و پنجره چشمانمان را رو به باغ یاد تو می گشاییم و فصل روز رمان زندگی را با اللهم ارنی الطلعه الرشیده آغاز می کنیم

لالايي تازه

لالایی تازه

مادر گفت: من لالایی تازه ای خواهم ساخت! من در گوش نوزاد دلبند خویش، حدیثی تازه تر خواهم گفت من قلب کوچک دردانه خود را، با رئوف ترین قلب عالم، پیوند خواهم زد. و من خواب کودک خویش را شیرین ترین خواب عالم خواهم کرد من لالایی تازه ای خواهم

كجاست

کجاست

روزها غرق غروب سرد و خاموش پنجره هائی بسته مردمی خفته پرواز از یاد پرنده ها رفته رنگ خورشید بر رخسارهای رنگ باخته نمی تابد شهر بی رمق با کوچه های خالی از شور درون حصاری از سنگ و آهن نسلی است مانده در اضطراب و بی احساس تر از

سلام بر وارث غدير

سلام بر وارث غدیر

بوی خوش بهشت از کنار آن آبگیر، یعنی غدیر عرشیان و بهشتیان، جان ها را می نوازد این چه بوی خوشی است که حتی پس از عبور صدها سال هنوز فضای جان مشتاقان را می نوازد. غدیر تکرار اولین است در کلام آخرین، همان کلام نورانی که در اولین پیام،

دلتنگ تو ( يا مهدي فاطمه (ع) )

دلتنگ تو ( یا مهدی فاطمه (ع) )

ای کاش چون همیشه و برای بیان مطالب کلمات از پی هم می آمدند و می رفتند و مرا از وجود غمها تهی می ساختند اما برای بیان واژه دلتنگی کلمات یاریم نمیکنند ، زیرا برای در دلتنگی برای نوشتن توانی نیست ایکاش اینجا بودی و در کنارم می نشستی

امروز جمعه است و...

امروز جمعه است و…

وقتی می خواهم تاریخ بالای صفحه را بنویسم؛ گوشه اش طوری که فقط خودم ببینم می نویسم: جمعه و او نیامد! همکلاسی ام از گوشه عینکش نگاهش را قل می دهد روی دفترم. نگاهش را می اندازم روی دفتر خودش. دفترم را مثل بچه های کوچکی که می خواهند کسی

امروز امير در ميخانه تويي، تو

امروز امیر در میخانه تویی، تو

اللهم اعزه به، وانصره وانتصر به، وانصره نصرا عزیزا، وافتح له فتحا یسیرا، واجعل له من لدنک سلطانا نصیرا. اللهم اظهر به دینک و سنه نبیک، حتی لا یستخفی بشی ء من الحق مخافه احد من الخلق خدایا! زمین از زمزمه ذکر تو به دور است. نه حرای معرفتی، نه

اي غايب هميشه حاضر

ای غایب همیشه حاضر

تو در پشت کدامین رنگینکمان پنهان شدهای که هیچ تلألؤ خیره کنندهای نمیتواند پیدایت کند؟ تو همچون رعد، بر سجاده برق، نماز میخوانی که اثرش همچون صاعقه، آرزوی دیدار عاشقانت را به خاکستر تبدیل می کند. تو انعکاس کدامین صفت خداوندی، که عاشقانت میان غیبت و ظهورت غوطهورند؟! تو چگونه

اي حبيب من

ای حبیب من

بابی انت و امی یا آل المصطفی انی مؤمن بولایتکم معتقد لامامتکم مقر بخلافتکم دیشب به سیل اشک ره خواب می زدم نقشی به یاد خط تو بر آب می زدم مولای من! از گذشتگان هر که خبر دار می شد که امت آخرالزمان یگانه امام و راهنمای خود را

اي بهار دلها

ای بهار دلها

سلام بر آل یاسین، سلام بر مهدی امتها و جامع تمام کلمات وحی الهی. سلام بر آنکه شمشیر برکشیده و ماه تابان و نور درخشان است. سلام بر آفتاب شب ظلمانی جهان و قرص ماه ایمان. سلام بر بهار مردمان و نشاط آفرین روزگار. «شب هجرانت ای دلبر، شب یلداست

اي اميد بي پناهم

ای امید بی پناهم

موعودا! دیرهنگامی است که چشمان انتظار به راهت دوخته و جان و دل به شراره های اشتیاقت، سوخته ایم . باغ آرزوها به شوق بهارروی تو خزانها را می شمارد و چکامه های خونین شقایق را می نگارد; نرگسها داغ هجر تو بر سینه دارند; عروسان چمن جز به مژده

او خواهد آمد

او خواهد آمد

دیرگاهیست در ظلمت بی فردای این روزگار زمین در انتظار است تا کسی بیاید که کس باشد و تا مردمان با نگاهی در او کس را از ناکس بازشناسند. امروز که آدمیان صداقت را به زیر آوار فراموشی ها از یاد برده اند؛ حالا که خاک از خون سرخ عدالت

انا المهدي

انا المهدی

انا المهدی؛ انا المهدی؛ من موعود زمانم، پرورده دامن نرگس و آورنده عدل خدا. با من از همه آنچه در دل دارید بگویید. از گرانی بار انتظار؛ از تیرگی شبهای غیبت؛ از هیمنه جور؛ از هیبت گناه، از فریب سراب، از دروغ خنده ها و از دوری اقبال. من با

امشب از شمع رخت سوخته پروانه ما

امشب از شمع رخت سوخته پروانه ما

اللهم و صل علی ولی امرک القائم المؤمل و العدل المنتظر. و حفه بملائکتک المقربین، و ایده بروح القدس، یا رب العالیمن. اللهم اجعله الداعی الی کتابک، و القائم بدینک، استخلفه فی الارض کما استخلفت الذین من قبله مکن له دینه الذی ارتضیته، ابدله من بعد خوفه امنا، یعبدک لا

امروز فردا

امروز فردا

یا لطیف فردا را چگونه می توان دید فردایی که امروزش همه در غوغا است فردایی که امروزش را از عمق افکار خسته مردم می بینم کجاست یک دل آرام کجاست آرزوهای آرزو نشده کجاست امیدی که باز سوی امیدوارش باز گردد نمی دانم دلم را دست کدامین فکر بسپارم

اگر مُردَم

اگر مُردَم

ای آفریدگار صبح در جشن با شکوه روزی که آغاز می شود و در تمامی روزهایی که شیرینی نام تو بر لبانم می نشیند من عهد دیرینه ی خویش را با صاحب صبح و امام عصر تازه می کنم و دست بیعتم را در زلال دستانش معطر می سازم تا

آقاي ما!

آقای ما!

در عبور از گذر لحظه ها، در تپش مدام زمین و نگاه زهرآلود زمان، دستهای ما تو را می طلبد یا مولا! مهر در سراشیب جاده ی عمل زیر چرخهای سنگین ستم له میشود در نبودت! تو ما را رها نخواهی کرد و ما هر روز و هر ساعت و

آقا جان، عاشقانت صبورند...

آقا جان، عاشقانت صبورند…

منتظرم! منتظر دلى از جنس نور، کسى از قوم خورشید! کسى از نژاد نفس هاى گرم! مردم نیز منتظرند! و غرق در لحظه هاى انتظار، نیازشان را از لابه لاى نفس هاى حیران خود بازگو مى کنند. شقایق ها منتظرند! منتظر کسى که به فرهنگ شبنم ایمان بیاورد. کسى که

از صفر تا بيست

از صفر تا بیست

یک آزمون اساسی با سه پرسش اساسی اگر عزیزی را گم کرده باشید، چه می کنید؟ آسوده و بی خیال می نشینید تا کم کم فراموشش کنید؟ یا برای یافتن او همه تلاش خود را به کار می برید. از این و آن سراغش را می گیرید. شب و روزتان

از راه مي رسي...

از راه می رسی…

تو از راه می رسی، درست هنگامی که دود ستم ها، جهان را سیه چرده و چرکین کرده باشد. توازراه می رسی، درست هنگامی که قبیله ی قبله، قلب های خویش را بر کف دست نهاده و پیش کش راه تو نمایند. تو از راه می رسی، درست هنگامی ک

آرزوهاي سپيد

آرزوهای سپید

امروز قصه سفر را از آغاز دوره کردم، از آغاز تا پایان فقط یک خط سرخ بود، به سرخى خون تو که در میان خاطراتم خطى داغ از خود به جا گذاشته است. اما توى این خط داغ، یک دنیا صحبت عاشقانه است که نمى توانم به زیبایى آن چه

نجوا با امام ...

نجوا با امام …

اگر روزی او را ببینم …. به او می گویم چه زیبا مولا علی علیه السلام فرمود: ” الانتظار الشدالموت” انتظار شدیدتر از مرگ است. ای عدل منتظر و ای حاضر ناظر، چشم ها به تو دوخته شده و منتظران حقیقت، همچو شمعی تا صبح ظهور درغم هجرانت می سوزند.

ميلادنرگس منتظر

میلادنرگس منتظر

می دانستم امشب »قدری« دیگر است و قرآنی دیگر به تجلّی از عرش بر دل زمین نازل می شود! می دانستم چراغانی ملکوت برای کیست؛ می دانستم مهتابی های آسمان چه را می جویند؛ می دانستم ثانیه ها از چه رو بی تابی می کنند؛ می دانستم جبرییل یکبار دیگر

لحظه تحويل سال

لحظه تحویل سال

بوی بهار که می وزد همه چیز را زنده می کند. همین که اواخر اسفند ماه مقداری از سرمای زمستان کم می شود حس می کنی که همه چیز می خواهد تازه شود. حس می کنی که همه چیز می خواهد بشکفد، زنده شود، تازه شود. امّا لابلای این تازه

كرانه غيبت

کرانه غیبت

همراه با نخستین فوج پرستوها که از فلات پیامبران می آیند و نخستین دسته کبوتران که زادگاهشان ییلاق های زیتون است ، آمده ام محبوب من ! و بالهایم شکستگانند … پرهای قفس دیده دیدارم محبوبم ، از اسارت میله های غربت گریخته است و شتابندگان نگاهم نازنین ! آیینه

قلم، كتاب، .... يك مدرسه عشق

قلم، کتاب، …. یک مدرسه عشق

از آستان پیر مغان، سر چرا کشیم دولت در آن سرا و گشایش در آن سر است یک قصه بیش نیست غم عشق، وین عجب کز هر زبان که می شنوم نامکرر است. (۱) شاعرم; ولی برای جز تو، شعر گفتن نمی دانم. قافیه های من، همه در آغاز بیت

فرزند لافتي! صداي گامهايت را مي شنوم

فرزند لافتی! صدای گامهایت را می شنوم

چشمم به در سیاه شد اما نیامدی زیباترین شکوفه بستان احمدی گوشم به زنگ و دیده به در، غرق انتظار خواهند ماند، تا که بگویند آمدی اگر مُهر انتظار را بر قلبهایمان حک نکرده بودند، اگر غزل انتظار را از بر نبودیم و اگر از جام انتظار سرمستمان نکرده بودند،

غيبت يا غفلت

غیبت یا غفلت

بلاى جانسوز عصر ما غیبت نیست، غفلت است. حال و روز شیعه در این عصر، از دو وجه بیرون نیست. یا معصوم خاتم را، امام را و ولى الله اعظم را محبوب و مقصود و مقتداى خویش مى داند یا سر بر آستان محبوب و مقتدایى دیگر مى ساید. شیعه

صبح روشن در شب انتظار

صبح روشن در شب انتظار

منتظران، چشم به راه سپیده تاریخ اند. با »بصیرت« و »جهاد«، ظلمت شب ظلم را می شکافند و رها از تعلقات، خود را برای »شهادت« در رکاب مولا، آماده می سازند. انتظار، درختی است که جز »اقدام« و »اصلاح«، میوه ای نمی دهد. انتظار، فلسفه مقاومت است، نه عامل تسلیم!

مطلبی پیدا نشد
اشتراک گذاری این صفحه در :
ما را در رسانه های اجتماعی دنبال کنید
به بالا بروید