من شاهد بمباران شیمیایی روستای بالک بودم

من شاهد بمباران شیمیایی روستای بالک بودم

مردم ده کار روزانه خود را شروع کرده بودند، زنان کارهای خانه را سامان می دادند و مردان عازم صحرا بودند. بعضی سوار بر الاغ بسوی تپه ها می رفتند تا از میان درختچه های بلوط سوختی و هیزمی تهیه کرده بیاورند، و بعضی گوسفندان را به چرا می بردند

خاطرات جانباز شيميايي حسين محمديان (1)

خاطرات جانباز شيميايي حسين محمديان (1)

بمباران شیمیایی سردشت  مقدمه: آن چه پیش روی دارید شرح وقایع و حوادثی است که پس از بمباران شیمیایی سردشت در روز هفتم تیرماه 1366 و بعد از آن برای من پیش آمد، خاطراتی که از ذهن برای من و بسیاری دیگر فراموش‌نشدنی هستند. به دنبال مصدوم شدن و هنگام

نمي توانم در شهر بمانم

نمي توانم در شهر بمانم

شهيد رضا آريا زنگنه كه از جبهه برگشت، از شهادت دوستانش، بسيار متأثر بود و شب ها در نمازهاي خود گريه مي كرد. بعد از چند روز كه قصد بازگشت كرد، به او گفتم : پسرم ! آيا نمي شود چند روز ديگر بماني؟ در حالي كه بغضي در گلويش

مرگ دسته جمعی در حلبچه

مرگ دسته جمعی در حلبچه

به محض ورود به حلبچه، ديديم که چه جنایت اسفباری روی داده است. پير مردی بر روی زمین با حالتی عادی نشسته بود.به خودم گفتم: چه آرامشی دارد و در چه فكريست كه به هيچ چيزي توجه نمي كند؟! حال آنکه او خشك شده و مرده بود. در جای دیگری

او دیروز خیلی سرحال بود

او دیروز خیلی سرحال بود

هرگز آن صحنه جانگداز را فراموش نمی کنم. یکی از شهدای بمباران شیمیایی را برای شستشو به مسجد سرچشمه آوردند. افراد کمک کننده جرات نمی کردند با دست اقدام به شستشو کنند، چکمه و ماسک و دستکش پوشیده و با شلنگ روی آن آب می پاشیدند. گوشت بدن آن شهید

اشتراک گذاری این صفحه در :
ما را در رسانه های اجتماعی دنبال کنید
به بالا بروید