به محض ورود به حلبچه، ديديم که چه جنایت اسفباری روی داده است. پير مردی بر روی زمین با حالتی عادی نشسته بود.به خودم گفتم: چه آرامشی دارد و در چه فكريست كه به هيچ چيزي توجه نمي كند؟! حال آنکه او خشك شده و مرده بود.
در جای دیگری دیدیم چهار، پنج نفر زن و کودک که داشتند سوار ماشين مي شدند.يك پايشان داخل ماشين بود و پای دیگر روي زمين، به همان شكل خشك شده بودند.
ما هم لباس ضد شيميايي نداشتيم.آنها را ديديم كه چه وحشيانه قتل عام شده اند.
خيلي وضع مردم حلبچه فجیع و دردناک بود.حتي در ذهن هم نمي توان گنجاند. از سردشت هم بدتر بود، خيلي بدتر بود، كشتارگاه بود.آنجا یک كشتارگاه چندهزار نفری بود.
فاجعه حلبچه فراتر از تصور انسان است و آنچه بر مردم بی دفاع این شهر گذشت،غير قابل توصيف است.
وقتی که اين تصاوير را مي ديديم بهت زده شده و گريه مي كرديم…..
با خود می گفتم: خدايا! اگر شهرهاي ايران بمباران شيميايي شود، چه خواهد شد ؟
مرگ دسته جمعی در حلبچه