
خاطرات رزمندگان ۶
تلفن هندلی یک روز سرپرست بودم که تلفن هندلی بعد از مدتها زنگ زد، گوشی را برداشتم. یک نفر به زبان فارسی پرسید خمپارهای که الان زدند به کجای شما خورد ما هم ساده و از همه جا بیخبر گفتیم به فاصله چهل متریمان گفتند:«الان میزنیم نزدیکتر بعد با کمال
