
خاطرات رزمندگان ۱۳
عکس یادگاری روزعلی خسته از جنگ بیامان تنها و غریب به عقبه بازمیگشت.در میان راه پیرمرد و دو پیرزن بومی را دید.پرسید: چرا اینجا ماندهاید؟ مرد با چشمانی اشکآلود گفت: کجا بریم جوانهایمان با علمالهدی رفته اند؟در همین لحظه ماشینی نزدیک شد، روزعلی در پشت خانه پنهان شد سرگرد عراقی