دسته بندی :کشیش

3 مقاله

طوطي نباش !

طوطی نباش !

دو مرد که از زمان کودکی با هم دوست بودند ، پس از  سالها یکدیگر را ملاقات کردند . یکی کشیش شده بود ، و دیگری ملوان . و هرکدام از داشتن یک طوطی به خود افتخار می کردند. برای خدمت به علم این دو پرنده را در اتاقی نزد

گفت وگو با خدا

گفت وگو با خدا

دختر کشیشی از او پرسید : (( ایده هایت را برای موعظه از کجا می گیری ؟)) کشیش پاسخ داد : (( از طرف خداوند )) دختر گفت : (( پس چرا هر روز این مطلب را از میان نوشته ها و کتابها پیدا کرده و یادداشت می کنی ؟

مرد کشاورز و الاغ پير

مرد کشاورز و الاغ پیر

مرد کشاورزی زن نق نقوی داشت که از صبح تا نصف شب در مورد چیزی شکایت می کرد . تنها زمان آسایش مرد زمانی بود که با قاطر پیرش در مزرعه شخم می زد . یک روز ، وقتی همسرش برایش نهار آورد ، کشاورز قاطر پیر را به زیر

اشتراک گذاری این صفحه در :
ما را در رسانه های اجتماعی دنبال کنید
اسکرول به بالا