
طوطی نباش !
دو مرد که از زمان کودکی با هم دوست بودند ، پس از سالها یکدیگر را ملاقات کردند . یکی کشیش شده بود ، و دیگری ملوان . و هرکدام از داشتن یک طوطی به خود افتخار می کردند. برای خدمت به علم این دو پرنده را در اتاقی نزد
3 مقاله
دو مرد که از زمان کودکی با هم دوست بودند ، پس از سالها یکدیگر را ملاقات کردند . یکی کشیش شده بود ، و دیگری ملوان . و هرکدام از داشتن یک طوطی به خود افتخار می کردند. برای خدمت به علم این دو پرنده را در اتاقی نزد
دختر کشیشی از او پرسید : (( ایده هایت را برای موعظه از کجا می گیری ؟)) کشیش پاسخ داد : (( از طرف خداوند )) دختر گفت : (( پس چرا هر روز این مطلب را از میان نوشته ها و کتابها پیدا کرده و یادداشت می کنی ؟
مرد کشاورزی زن نق نقوی داشت که از صبح تا نصف شب در مورد چیزی شکایت می کرد . تنها زمان آسایش مرد زمانی بود که با قاطر پیرش در مزرعه شخم می زد . یک روز ، وقتی همسرش برایش نهار آورد ، کشاورز قاطر پیر را به زیر