درسي از استاد

درسي از استاد

در زندگي استاد فرزانه اي اتفاقي رخ داده که بسيار جالب است . او الاغي داشت که هميشه با آن مسافرت مي کرد و آن الاغ در هم? فراز و نشيب ها همراه وي بود . روزي که استاد در بستر مرگ افتاده بود ، هم? مريدانش اطراف او جمع

شهامت چيست؟

شهامت چيست؟

جنگ عظيمي بين دو کشور در گرفته بود .سالها از شروع جنگ مي گذشت و جنگ کماکان ادامه داشت . سربازان خسته شده بودند . فرمانده يکي از دو کشور با طرحي اساسي قصد حمل? بزرگي را به دشمن داشت و آن طرح با چنان دقت و درايتي ريخته شده

داستان روز آخر

داستان روز آخر

خداوند به يکي از بندگان خود گفت ک  فقط دو روز از عمر تو باقي مانده است . او بسيار عصباني شد و به در گاه خداوند شکايت کرد و گفت : من با اين دو روز چه کاري مي توانم انجام دهم ؟ به من مهلت بيشتري براي زندگي

طوطي نباش !

طوطي نباش !

دو مرد که از زمان کودکي با هم دوست بودند ، پس از  سالها يکديگر را ملاقات کردند . يکي کشيش شده بود ، و ديگري ملوان . و هرکدام از داشتن يک طوطي به خود افتخار مي کردند. براي خدمت به علم اين دو پرنده را در اتاقي نزد

خوشبختي چيست ؟

خوشبختي چيست ؟

شخصي به استاد فرزانه اي گفت : (( من خوشبختي مي خواهم .)) استاد پاسخ داد : (( نخست (من ) را حذف کن که حکايت از نفس دارد سپس مي خواهم را حذف کن که حکايت از ميل و خواسته دارد اکنون آنچه با تو باقي مي ماند خوشبختي

عادت پذيري

عادت پذيري

در فيلم سينمايي ( رستگاري در زندان شاوشنگ ) ماجراي زندگي زنداني هايي را نشان مي دهد که به حبس هاي طولاني مدت محکوم شده اند و عده اي از آنها پس از 40 يا 50 سال اقامت در زندان و خو گرفتن به آداب و مقررات زندان آزاد مي

خدا با ماست

خدا با ماست

روزي زني فقير که ايمان زيادي به خدا داشت و شوهرش فلج شده بود ، اطمينان داشت که خداوند پولي را که براي تهيه غذا و  هداياي روز عيد لازم دارد ، فراهم خواهد کرد . وي به فروشگاهي وارد شد و از فروشنده غذاي کافي براي روز عيد فرزندانش

غني آن کسي است که «مي دهد»،

غني آن کسي است که «مي دهد»،

  ه آن که «مي گيرد»، و مقام رفيع از آن کسي است که فروتن است ، نه فراتن ! ……………………………………………………………لذيذ ترين هوس، بي هوسي است و متعالي ترين خواهش ، بي خواهشي است. ……………………………………………………………… معرف شخصيت هر کس و فضيلت هر قومي  وابسته به «اعمال» ونه «گفتار» اوست .

چيزي براي ترسيدن وجود ندارد

چيزي براي ترسيدن وجود ندارد

مردي در هنگام قدم زدن در دل شب از صخره اي سر خورد و به پايين افتاد . هراسان از اينکه هزاران متر سقوط کرده است – چون در آن مکان دره بسيار عميقي وجود داشت – دست برد و شاخه اي را گرفت . در طول شب تنها به

کسي که سوار کاري نياموخته

کسي که سوار کاري نياموخته

سوار بر اسب سريع تر از سوار بر حلزون نمي رود  در واقع اصلا نمي رود. …………………………………………………………………. اگر به انسان همان گونه که هست نگاه کنيد بدتر مي شود. اما اگر به انسان طوري نگاه کنيد که مي تواند باشد  در اين صورت او تبديل به انساني مي شود که

تلاش براي متحول کردن خويش

تلاش براي متحول کردن خويش

مانعي نامرئي براي متحول شدن است . فقط کافي است که آدمي خود را دريابد، و نيازي به پيمودن راه طولاني نيست ! …………………………………………………………………. يک انديشمند خلاق، همواره در پديده هاي به ظاهر يکپارچه ، « تضاد » را کشف مي کند و در پديده هاي به ظاهر متضاد ،

کشاورز و  وکيل

کشاورز و وکيل

وکيل جواني بود که نخستين شغلش در شرکت راه آهن بود . روزي کشاورزي متوجه شد گاوش که در مسابقات شيردهي برنده شده بود ، در مزرعه اي که قطار از آن مي گذشت گم شده است. او به موقع به دادگاه رفت و طي دادخواستي از شرکت راه آهن

ترسوها مي ترسانند

ترسوها مي ترسانند

رابرت هر روز عصر اتوبوس خط سيزده را از ايستگاه نزديک محل کارش به مقصد خانه سوار مي شد . يک روز که خسته از کار روزانه سوار اتوبوس شد ، تصميم گرفت به طبقه دوم اتوبوس برود . جايي که هميشه خلوت بود و او مي توانست آنجا دراز

گفت وگو با خدا

گفت وگو با خدا

دختر کشيشي از او پرسيد : (( ايده هايت را براي موعظه از کجا مي گيري ؟)) کشيش پاسخ داد : (( از طرف خداوند )) دختر گفت : (( پس چرا هر روز اين مطلب را از ميان نوشته ها و کتابها پيدا کرده و يادداشت مي کني ؟

پذيرش خويشتن

پذيرش خويشتن

پادشاهي باغي داشت که خودش گياهان و درختان آن را کاشته بود . روزي او به باغش رفت و ديد گلها ، بوته ها و درختان خشک شده اند . پس در باغ شرقي به قدم زدن کرد تا نجواي آنان را بشنود و علت خشک شدنشان را بداند .

مالک حقيقي

مالک حقيقي

مردي در حال بردن گاو خود به طويله بود، در حالي که طنابي دور گردنش بسته بود و سر ديگر طناب در دستش بود . گروهي مرد را ديدند ، يکي آز آن ها پرسيد : « آيا تو به گاو بسته شده اي ، يا گاو است که به

بهترين اسب دنيا

بهترين اسب دنيا

گاوچراني براي کلانتر تعريف مي کرد که بهترين اسب دنيا را دارد . ( روزي در جاده باريک کوهستاني مي راندم که از زين ، پايين افتادم و پايم شکست. ) کلانتر گفت : ( نگو که اسبت پايت را جا انداخت! ) گاوچران گفت : ( نه ، ولي

ماهي و اقيانوس

ماهي و اقيانوس

در حکايتي قديمي آمده است که ماهي اي که سرآمد مغز متفکران بود ، از ماهي ديگري پرسيد : « درباره اقيانوس خيلي چيزها شنيده ام ، پس اين اقيانوس کجاست ؟ » و آن ماهي در اقيانوس بود و همه عمرش را در اقيانوس به سر برده بود .

افسردگي

افسردگي

مردي به دکتر رابرت شولر ، نويسند? مشهور ،تلفن کرد و گفت : «ديگر تمام شد . من به آخر خط رسيده ام . تمام پولم از دست رفت . همه چيزم را از دست دادم .» دکتر شولر پرسيد : « آيا هنوز مي تواني ببيني ؟ » مرد

مرد کشاورز و الاغ پير

مرد کشاورز و الاغ پير

مرد کشاورزي زن نق نقوي داشت که از صبح تا نصف شب در مورد چيزي شکايت مي کرد . تنها زمان آسايش مرد زماني بود که با قاطر پيرش در مزرعه شخم مي زد . يک روز ، وقتي همسرش برايش نهار آورد ، کشاورز قاطر پير را به زير

اضطراب و دلواپسي

اضطراب و دلواپسي

داستان دربار? پيرزني است که با اتوبوس سفر مي کرد ، شنيده ام پييرزن بسيار مضطرب بود و دائماً با ترس و لرز ازراننده سؤال مي کرد که اکنون کجا هستيم و رانند? اتوبوس کجا توقف کرده است ؟ غريبه اي در کنار پيرزن نشسته بود و با ديدن نگراني

مرد نابينا و همسرش

مرد نابينا و همسرش

در روستايي دور افتاده مرد نابينايي زندگي مي کرد . روزي چشم پزشکي معروف و حاذق به روستا آمد و پس از معاينه چشمان مرد نابينا به او اعلام کرد که اگر تحت عمل جراحي قرار بگيرد ، بينايي اش را به دست مي آورد . اما همسر مرد با

من خودم هستم

من خودم هستم

وزي مرد جواني به ديدار حکيم فرزانه اي رفت و گفت :«  شما فرشته ايد! » حکيم فرزانه گفت : « تو درست مي گويي !» مرد جوان همان جا گوشه اي نشست و مرد ديگري که با حکيم سر عناد داشت ، جلو آمد و گفت:« تو دست کمي

ماجرای مسجد بهلول

ماجرای مسجد بهلول

می گویند مسجدی می ساختند، بهلول سر رسید و پرسید: چه می کنید؟ گفتند: مسجد می سازیم. گفت: برای چه؟ پاسخ دادند: برای چه ندارد، برای رضای خدا. بهلول خواست میزان اخلاص بانیان خیر را به خودشان بفهماند، محرمانه سفارش داد سنگی تراشیدند و روی آن نوشتند ” مسجد بهلول

داستان اصلی "چرا جام مرا بشکسته لیلی؟"

داستان اصلی “چرا جام مرا بشکسته لیلی؟”

عشق لیلی مجنون زبانزد است. این دو به خاطر داشتن دو قبلیه با تفاوت های فرهنگی و قبیله ای و مالی، اجازه دیدار یکدیگر را نداشتند. روزی لیلی تصمیمی میگیرد. تصمیم میگرد در روز مشخصی در قبلیه خود آش نذری پخته و پخش کند. به همین دلیل در بین افراد

یک داستان ترسناک ولی جذاب !!!

یک داستان ترسناک ولی جذاب !!!

اين داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم می‌خورد که واقعیه : دوستم تعریف می‌کرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل

نيروي يک عقيده

نيروي يک عقيده

روزي دختر سياه پوستي در آمريکا به همراه والدين خود با هزار شوق و اميد ، براي ثبت نام در کلاس اول به يکي از مدارس رفت . قانون مدرسه اين گونه بود که از متقاضيان ورود به دبستان آزمون هوش مي گرفتند . دخترک در آزمون و مصاحبه باليني

فرمانده خودخواه ،استاد با صلابت

فرمانده خودخواه ،استاد با صلابت

در شهري فرمانده ي ارتشي بود  که با سپاه عظيم خود شهر به شهر مي گشت و همه چيز را تحت تصرف خويش در مي آورد و اگر کسي سر راه او قرار مي گرفت او را نابود مي کرد . قدرت وعظمت سپاه اين ژنرال بي رحم شهر به

شبيه استاد

شبيه استاد

شاگردي بود که  استاد خود را بسيار دوست داشت و کارهاي او را تحسين مي کرد . با خود تصميم گرفت که استاد را الگوي خود قرار دهد . فکر مي کرد با انجام کارهاي او مي تواند علم ودانش او را هم کسب کند . استاد لباس هاي سفيدرنگ

در جستجوي تفاوت ها

در جستجوي تفاوت ها

روزي نجاري همراه دستيار خود ، در جستجوي مصالح کار به شهري سفر کردند . در طول راه درخت قوي جثه اي ديدند ، به طوري که اگر پنج مرد دست خود رابه يکديگر مي دادند تا آن را در آغوش بگيرند ، نمي توانستند و ارتفاع آن به قدري

مطلبی پیدا نشد
اشتراک گذاری این صفحه در :
ما را در رسانه های اجتماعی دنبال کنید
به بالا بروید