اگر موجودى معلول و نیازمند به موجود دیگرى باشد وجودش تابع آن خواهد بود و با مفقود بودن علتش بوجود نخواهد آمد. به دیگر سخن: معدوم بودن موجودى در برهه اى از زمان ، نشانه نیازمندى و ممکن الوجود بودن آن است، و چون واجب الوجود ، خودبخود وجود دارد و نیازمند به هیچ موجودى نیست همیشه موجود خواهد بود.
بدین ترتیب، دو صفت دیگر براى واجب الوجود، اثبات مى شود: یکى ازلى بودن ، یعنى درگذشته، سابقه عدم نداشته است، و دیگرى ابدى بودن ، یعنى در آینده هم هیچگاه معدوم نخواهد شد. و گاهى مجموع این دو صفت را تحت عنوان ((سرمدى)) بیان مى کنند.
بنابراین، هر موجود که سابقه عدم یا امکان زوال ، داشته باشد واجب الوجود نخواهد بود، و بطلان فرض واجب الوجود بودن هر پدیده مادى ، آشکار مى گردد.
ازلیت و ابدیت خداوند
از دیگر اوصاف ثبوتى خداوند ، ازلیت و ابدیت اوست. در نظر عموم متالهان ، خداوند موجودى ازلى است بدین معنا که از ازل وجود داشته و درگذشته زمانى نبوده است که خدا وجود نداشته باشد. از سوى دیگر ، خداوند موجودى ابدى نیز هست; یعنى ، در آینده هیچ زمانى نخواهد آمد که او معدودم گردد.
به عبارت دیگر ، خداوند هیچ گاه نه درگذشته و نه در آینده، معدوم نبوده است و نخواهد بود (معناى دقیقتر این دو صفت را در آینده نزدیک خواهیم گفت).
گفتنى است که در کنار دو واژه ((ازلى)) و ((ابدى)) از الفاظ ((قدیم)) و ((باقى)) نیز استفاده مى شود. علاوه بر این چهار واژه، گاه صفت ((سرمدى)) نیز در مورد خداوند به کار مى رود که مقصود متکلمان از آن ، معنایى مرکب از دو وصف ازلى و ابدى است و براین اساس موجود سرمدى ، موجودى است که در همه زمانها، اعم از گذشته، حال و آینده، وجود دارد.
دو تفسیر از ازلیت و ابدیت الهى
در اینجا لازم است نکته مهمى را یادآور شویم: با مرورى بر آراى اندیشمندان اسلامى ، در این باب ، روشن مى شود که در تفسیر ازلیت و ابدیت خداوند دو دیدگاه متفاوت وجود دارد: در تفسیر نخست ، خدا در همه زمانها وجود دارد; او در گذشته وجود داشته است ، اینک هست و در آینده نیز وجود خواهد داشت. این تفسیر متضمن آن است که خدا موجودى زمانمند و مقید در چار چوب زمان باشد ، اما براساس تفسیر دوم، خداوند اساساً فراتر از چار چوب زمان قرار دارد و با این حال، بر زمان و موجودات زمانى محیط است. در این دیدگاه ، این سخن که خدا در زمان گذشته همواره وجود داشته است و یا در آینده همواره خواهد بود ، سخنى مسامحه آمیز است .
هر چند برداشت عموم مردم و حتى غالب متکلمان از ازلیت و ابدیت خدا، همان برداشت اول است، به نظر مى رسد که دیدگاه دوم بر صواب است، زیرا اطلاق وجود خدا بدین معناست که ذات او مقید به هیچ حد و قیدى ، حتى قید زمان ، نمى گردد و اساساً زمان (به معناى رایج آن) از ویژگیهاى موجودات مادى و متحرک است و ذات خداوند از مادیت و حرکت تنزه دارد.
بنابراین، وقتى سخن از ازلى و ابدى بودن خدا در میان مى آوریم، باید توجه داشته باشیم که معناى دقیق و شایسته آن این است که ذات خداوند فراتر از زمان است و بر موجودات زمانى احاطه دارد و در هیچ فرضى از فروض ، عدم آن ممکن نیست. البته ، حق آن است که ما تا زمانى که در عالم طبیعت و ماده محصوریم و همسان با سایر موجودات طبیعى، وجودى زمانمند داریم ، به سختى مى توانیم تصورى از موجودى فرا زمانى ، که گذشته و حال و آینده براى او یکى است، داشته باشیم.
دلیلى بر ازلیت و ابدیت خداوند
پس از روشن شدن معناى ازلى و ابدى بودن حق تعالى ، اینک نوبت به اثبات این دو وصف براى ذات پاک اوست. یکى از کوتاهترین ادله این مساله، براساس واجب الوجود بودن خداوند شکل مى گیرد: از مباحث پیشین روشن شد که خدا واجب الوجود است و ثبوت وجود براى او ضرورى و سلب وجود از ذات مقدس او ممتنع است. بنابراین ، وجوب وجود مستلزم آن است که سلب وجود از ذات الهى در هیچ فرضى از فروض ممکن نباشد و این بدین معناست که ذات الهى نه مسبوق به عدم است و نه عدم به آن لاحق خواهد شد و این چیزى جز ازلى و ابدى بودن خداوند نیست. خواجه نصیرالدین طوسى با عبارتى کوتاه به همین برهان اشاره کرده است: ((و وجوب الوجود یدل على سرمدیته))[۱]
نکته دیگرى که از این استدلال به دست مى آید آن است که ازلیت و ابدیت ، به معناى یادشده ، با یکدیگر متلازم اند و اگر موجودى ازلى باشد ، قطعاً ابدى نیز خواهد بود.
متکلمان ، علاوه بر استدلال بالا ، به ادله دیگرى نیز تمسک کرده اند که طرح آن اکنون مناسب به نظر نمى رسد.[۲]
ازلیت و ابدیت خداوند در قرآن و روایات
در قرآن کریم از دو اصطلاح ((ازلى)) و ((ابدى)) سخنى به میان نیامده است ، لیکن تحقق این دو صفت براى حق تعالى با تعابیر دیگرى مطرح شده است. براى مثال ، قرآن ، گاه خداوند را به عنوان ((اول)) و ((آخر)) مى خواند:
هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن و هو بکل شى علیم (حدید: ۳)
اول و آخر (هستى) و پیدا و پنهان (وجود) اوست ، او به همه امور عالم داناست. هر چند مفسران در تفسیر دو واژه ((اول)) و ((آخر)) احتمالات متعددى را مطرح کرده اند ، ظاهراً مقصود از این دو صفت همان ازلى و ابدى بودن است و این معنا را برخى از روایات تایید کرده اند. براى نمونه ، امیر موئمنان (ع) در خطبه اى مى فرماید:
الاول الذى لم یکن لم قبل فیکون شى قبله و الاخره الذى لیس له بعد فیکون شى بعده [۳]
(خداوند) اولى است که قبل ندارد تا چیزى قبل از او باشد و آخرى است که بعد ندارد تا چیزى قبل از او باشد و آخرى است که بعد ندارد تا چیزى بعد از آن باشد.
در حدیث دیگرى نیز از امام صادق (ع) مى خوانیم:
الاول لا عن اول قبله ولا عن بد سبقه و الاخر لاعن نهای… لم یزل ولا یزول بلابد ولا نهای [۴]
او آغاز است بدون آنکه چیزى قبل از او باشد، و ابتدایى بر او پیشى گیرد، و پایان است بدون آنکه خود پایانى داشته باشد… همواره بوده است و همیشه خواهد بود بدون آنکه آغاز یا پایانى داشته باشد.
با توجه به احادیث ذکر شده، روشن مى گردد که مقصود از((اول)) و ((آخر)) بودن خداوند صرفاً آن نیست که خدا اولین و آخرین موجودات است، زیرا این معنا مستلزم ازلیت و ابدیت نیست و این فرض قابل تصور است که خدا پیش از همه موجودات حادث شود و پس از همه موجودات فانى گردد! بلکه مقصود از اولیت و آخریت حق تعالى آن است که براى او قبل یا بعدى تصور نمى شود و آغاز و پایانى ندارد و وجودش مسبوق و یا ملحوق به عدم نیست .
پاره اى آیات قرآن کریم نیز بر خصوص ابدیت و فنا ناپذیرى خداوند تاکید مى ورزد.
کل من علیها فان و یبقى وجه ربک ذوالجلال و الاکرام (الرحمن: ۲۶ و ۲۷)
هر چه بر زمین است فانى شونده است و ذات با شکوه و ارجمند پروردگارت باقى خواهد ماند.
کل شى هالک الا وجهه[۵]؛ جز ذات او همه چیز نابوده شونده است.
در نظر بسیارى از مفسران ، مقصود از وجه خداوند همان ذات الهى است و بر این اساس، آیات فوق هر کدام به نوعى بر بقا و ابدیت خداوند تاکید مى ورزد.
پی نوشت
[۱]- براى مثال , گفته شده است که شخص تشنه اى که با دو ظرف آب مواجه مى شود , یکى از آن دو را انتخاب کرده , اراده وى به نوشیدن آن تعلق مى پذیرد , در حالى که علم او به سودمندى نوشیدن آب نسبت به هر دو ظرف یکسان است. پس معلوم مى شود که اراده غیر از ((علم به فایده و سودمندى فعل)) است. براى ملاحظه گفتگویى در این باب, بنگرید به: علامه حلى, مناهج الیقین فى اصول الدین, ص ۱۷۱ و فخر رازى , المطالب العالیه, ج ۳, ص ۱۷۷.
[۲] – این قول به ((نجار)) نسبت داده شده است. کشف المراد, ص ۳۱۴ و ارشاد الطالبین, ص ۲۰۵.
[۳] – محاضرات (تقریرات دروس اصول آی الله خویى), ج ۲, ص ۳۶ و ۷۲.
[۴] – آموزش عقاید, ج ۱, ص ۱۱۳.
[۵] – قصص: ۸۸
نویسنده: آیت الله محمد تقى مصباح یزدى–> منبع: آموزش عقاید، ج ۱، ص ۸۵