داستان های صدر اسلام ۱۲

داستان های صدر اسلام 12

اهتزاز عرش
    جنگ با بنی‌قریظه به حکم سعد بن معاذ آغاز شد، سعد به خیمه «کعیبه» (دختر سعد اسلمی) رفت. پیامبر(ص) پس از نبرد خندق دو مرتبه جراحت دست سعد را سوزاند اما هربار زخم عفونت می‌نمود. سعد در تاریکی شب در مقابل پروردگار به سجده افتاد و عرض کرد:«پرودرگارا! ای خدای آسمانها من جنگ با هیچ قومی به اندازه جنگ با قریش که پیامبرت (ص) را تکذیب کرده است،‌ و او را بیرون راندند، دوست ندارم گمان می‌کنم دیگر با مشرکان نجنگیم. اما اگر جنگی در پیش است، مرا زنده نگه‌دار و اگر جنگ به اتمام رسید این جراحت را باعث مرگ من قرار ده تو چشم مرا به کشته شدن بنی‌قریظه روشن نمودی»‌ پاسی از شب گذشت. عفونت جراحت سعد بیشتر شد، پیامبر (ص) به عیادتش رفت و سر او را در آغوش گرفت و فرمود:«خدایا جان او را به بهترین طریقی که جان مردم می‌گیری،‌ بگیر، سعد چشمانش را گشود و بر پیامبر (ص) درود فرستاد. پیامبر (ص) به خیمه‌اش بازگشت. سحرگاه جبرئیل نازل شد:«یا محمد (ص) مرد صالحی که در میان شما مرده کیست؟ درهای آسمان برایش گشوده شده و عرش خداوند برایش به اهتزاز درآمده…» حضرت (ص) شتابان به خیمه سعد رفت. مردم مدینه نیز به طرف خانه سعد رفتند، پیامبر (ص) به سختی وارد اتاق او شد، پیکرش را در پارچه سپیدی پوشانده بودند، مدتی بعد از اتاق خارج شد. «سلمه بن خریش» عرض کرد: اتاق که خالی بود، پس چرا به سختی وارد شدید». پیامبر(ص‌) فرمودند:«هجوم ملائک در داخل اتاق مانع رسیدن من به سعد شد، تا اینکه یکی از فرشته‌ها بال خویش را بلند کرد تا من بنشینم» هفتاد هزار فرشته برای اولین بار به زمین آمدند تا در خاکسپاری سعد حاضر باشند.
 
منبع:کتاب مغازی
بر بال ملائک
    مادر سعد با دیدن پیکر خسته و بی‌جان فرزندش شروع به گریه و زاری نمود، زنان مدینه گرداگرد او جمع شدند، زن فریاد زد:«ای وای بر مادر سعد پس از مرگ فرزندش، مرد یگانه و دلاور چابک» عمر‌بن‌خطاب به او گفت:«ای مادر سعد لطفاً آرام باش» پیامبر (ص) عمر را دعوت به سکوت نمود و فرمود:«هرزنی در مورد عزیزش مبالغه می‌کند، به جز مادر سعد که چیزی جز خیر و نیکی نگفت» به دستور رسول اکرم (ص) پیکر سعد را «حارس بن اوس» و«اسید بن حضیرا» و «سلمه بن سلامه» غسل دادند، سپس سه برد یمانی بر او پیچیدند و در تابوت خانواده «آل سبط» گذاشتند. «ابوسعید خدری» قبر را آماده کرد، از تمام خاک قبر بوی مشک برخاست، پیامبر (ص) قدمهایش را تند نمود، مسلمانان علت را جویا شدند، حضرت (ص) فرمودند:«می‌ترسم که فرشتگان بر ما پیشی گیرند» تابوت سعد بر شانه های مسلمانان به بقیع رسید. مردم گمان کردند، به علت حکمی که سعد برای قبیله بنی قریظه صادر کرده، پیکرش پس از مرگ سبک گشته، پیامبر(ص) در پاسخ آنان فرمود:«دروغ می‌گوئید، فرشتگان پیکرش را حمل می‌کنند» حضرت (ص) نماز را بر پیکر او خواندند و سپس حارث، اسید و سلمه او را به خاک سپردند» مادرش در حالی که می‌گریست گفت:«من تو را قربانی راه خدا حساب می‌کنم» از صدای تکبیر پیامبر (ص) و مسلمانان، بقیع به لرزه درآمد. خاک قبر سعد را در آغوش فشرد، پیامبر (ص) نگاهش را برگرداند و به مادر سعد فرمود:«آیا اشک چشم تو خشک نمی‌شود و اندوهت از میان نمی‌رود، با آنکه عرش خدا برایش به اهتزاز درآمد و پسرت نخستین کسی است که خداوند به او لبخند زده است» چندی بعد دستمالی ابریشمی به پیامبر (ص) هدیه داده شد، حضرت (ص) به مسلمانان فرمودند:دستمالهای سعد در بهشت از این نرم‌تر است».
 
اولین نماز
    برای اولین مرتبه رسول اکرم (ص) و امیرمؤمنان نماز جماعت را برپا کردند، جعفر دست در دست پدر از آنجا گذشت، ابوطالب او را فرستاد تا او هم اقامه نماز جماعت نماید، لبخندی شیرین بر لبان ابوطالب نشست، و فرمود:«همانا علی (ع) و جعفر در سختی‌ها و مصیبت‌های روزگار پشتوانه اطمینان بخش من هستند، به خدا قسم پیامبر‌(ص) را تنها نمی‌گذاریم، فرزندان من هم چون دارای شرافت هستند او را تنها نخواهند گذاشت، ای علی و جعفر رها نکنید ویاری نمائید پسرعمویتان را… جعفر چندی بعد به همراه ۷۰ تن به حبشه مهاجرت کرد. زمانیکه فرستادگان قریش به حبشه رسیدند تا مسلمانان را به مکه بازگردانند جعفر به نجاشی گفت:«اینان بدترین دین را دارند و سنگ را پرستش می‌کنند، حرامها را حلال می‌شمارند….. اکنون خدا برای ما پیامبری فرستاد که از بزرگوارترین و سزاوارترین مردان ماست سپس به فرمان خدا به رهاکردن پرستش بتها و دوری کردن از بیدادگریها و حرامها و به کاربستن حق و پرستش خدای یگانه امر کرده است، نجاشی هدیه‌های قریش را بازگرداند و در مورد دین اسلام و نظر پیامبر (ص) در مورد مسیح پرسید،‌ جعفر پاسخ داد:«پیامبر ما در مورد مسیح می‌گوید:«مسیح روح خدا و کلمه اوست که آن را به دوشیزه شوهر نکرده عطا کرده است، پس نجاشی چوب را میان دو انگشت خود گرفت و گفت:«مسیح از آنچه گفتی، به اندازه این چوب فزونی ندارد» جعفر آیاتی از سوره مریم را قرائت کرد، آن روز بزرگان قریش شکست خورده به مکه بازگشتند.
 
منبع:کتاب طبقات ج۴، کتاب اعیان الشیعه ج ۴ سروران دنیا و عقبی
    جبرئیل بر رسول اکرم (ص) نازل شد:« یا رسول‌الله (ص) خداوند چهار خصلت نیکوی جعفر را ارج می‌نهد» پیامبر (ص) به فکر فرو رفت، ساعتی بعد جعفر را فرا خواند، و پرسید:«آن چهار خصلتی که موجب خشنودی خدا شده است چیست؟» جعفر نگاهش را به زمین دوخت و عرض کرد:اگر خداوند به شما این موضوع را اطلاع نداده بود، هرگز آن را آشکار نمی‌کردم». چهار خصلت عبارتند از:«هرگز میگساری نکرده‌ام، زیرا می‌دانستم،‌ عقل را تباه می‌کند، هیچ‌گاه دروغ نگفتم،‌زیرا فهمیدم، دروغ از ارزش آدمی می‌کاهد، اصلاً‌ قصد زنا نکردم، چرا که بیم داشتم، آنچه درباره دیگران روا دارم، مردم درباره من انجام دهند، هیچ وقت بت نپرستیدم، زیرا بت موجودی بی‌سود و زیان است». برق شادی در چشمان پیامبر (ص‌) درخشید، حضرت (ص) به مردم فرمود:«سروران اهل محشر و سروران مرام دنیا» من، علی (ع) ،‌ حسن (ع)، حسین (ع)، حمزه (ع)، جعفر (ع) هستیم.
 
منبع:کتاب تاریخ گزیده در سوگ جعفر
    اسماء از خواب بیدار شد، مقداری آرد خمیر کرد، فرزندانش را نشاند، ناگهان رسول خدا(ص) وارد خانه شد، و فرمود:«ای اسماء پسران جعفر کجایند؟» حضرت(ع)آنها را در آغوش گرفت و در حالی که می‌گریست، فرمود:«امروز جعفر کشته شد، اسماء ناله‌ای کرد و گریه سر داد، رسول اکرم(ص) فرمود:«ای اسماء سخن ناصواب نگویی و بر سینه خود نکوبی» پیامبر (ص) دست به سوی آسمان بلند کرد و در حالیکه اشک می‌ریخت،‌فرمود:«پروردگارا! جعفر پیشگام برای وصول به بهترین ثوابها شد، پروردگارا خودت بهترین جانشین برای فرزندان او باش، در مورد آنها چنان رفتار کن که در مورد یکی از بندگان خود اعمال می‌فرمایی، «آنگاه نگاهی مهربان بر اسماء و فرزندانش انداخت، و ادامه داد:«ای اسماء سه روز آرام بگیرد و بعد هرچه خواهی کن، خداوند برای جعفر دو بال قرار داده که در بهشت پرواز می‌کند،‌ حضرت (ص) به خانه زهرای اطهر (س) رفتند، تا خبر شهادت جعفر را بدهند با شنیدن این خبر اشک از دیدگان صدیقه مرضیه(س) ‌جاری شد، پیامبر (ص‌) به او گفت:«برای خانواده، جعفر غذایی تهیه نمایید زیرا آنها امروز حال خوشی ندارند» و خود پنجاه خروار از محصول خیبر را مقرری سال آینده آنها قرار داد. رشادت جعفر طیار میان مردم جزیره العرب، مشهور بود، چنانکه امیر‌المؤمنین در جریان سقیفه، به مردم فرمود:«به خدا سوگند اگر حمزه و جعفر زنده بودند، فلانی آرزوی خلافت نمی‌کرد، ولی چه کنم که گرفتار عقیل و عباس شده‌ام». امام حسین (ع)‌نیز در کربلا هنگام شهادت فرزند امام حسن (ع) فرموده‌اند:«صبر کن و در انتظار پاداش خداوند باش، پروردگارت تو را به پدران بزرگوارت رسول خدا (ص)‌، علی (ع)،‌ حمزه و جعفر خواهد رساند».
 
منبع:کتاب مغازی ج ۲
محبوب پیامبر (ص)
    عبدالله طبع لطیفی داشت، گاهی اوقات اشعاری نغز را در مدح پیامبر (ص) می‌سرود، تا اینکه این آیه نازل شد:«والشعراء یتبعهم…..» انسان‌های گمراه از شعرا‌ تبعیت و پیروی می‌کنند، اندوهی سخت بر جان عبدالله نشست، و با خود گفت:«من نیز از ایشانم» ساعتی بعد جبرئیل بر رسول‌الله (ص) نازل شد و کلام خدا را ابلاغ کرد، :«مگر آنانکه ایمان آوردند و کارهای پسندیده کردند» تقوا و ایمان خالص عبدالله باعث شده بود، پیامبر او را دوست بدارد، حتی هنگام بیماری او به عیادتش برود، یکبار رسول‌الله (ص) به منزل عبدالله رفت؛ عبدالله از شدت ضعف نتوانست، برای عرض ادب بایستد، حضرت (ص) فرمودند:«پروردگارا! اگر اجل او رسیده است، سکرات مرگ را بر او آسان فرمای ، و اگر زمان وصال نرسیده است، به او سلامتی جان عنایت کن». ناگهان پیکر عبدالله جانی تازه گرفت و چشمهایش باز شد، او شکر این نعمت را به جای آورد، و غلام حلقه به دوش رسول‌الله (ص) باری تعالی گشت و همه زندگیش را وقف اسلام نمود هیچ‌گاه به رسول‌الله (ص‌) بی‌اعتنائی نمی‌کرد، یکبار پیامبر (ص) جهت قرائت خطبه و سخنرانی وارد مسجد شد، عبدالله با شتاب کار خویش را رها کرد تا سخنان نبی اکرم (ص‌) را بشنود، در مقابل مسجد صدای پیامبر (ص) را شنید که به مسلمانان می‌فرماید:«بنشینید، عبدالله تأمل نکرد، همانجا جلوی درب نشست، تا مجلس به پایان رسید، مسلمین این خبر را به پیامبر (ص) دادند، حضرت (ع) لبخندی زده و فرمودند:«عبدالله! خداوند حرص و طمع تو را در اطاعت از خدا و رسولش زیاد فرماید».
 
منبع:کتاب طبقات ج ۴
دیدار حق تعالی
    عبدالله از زمانی که در مقابل خداوند سر بر سجده نهاد، هیچ‌گاه روزه‌اش را ترک نکرد، عادت داشت، هنگام ورود و خروج از منزل دو رکعت نماز بخواند، دو رکعت عشق در مقابل رزاق،‌ و سپاس بی‌انتهای او از خلایق، مدام مردم را به ذکر الله دعوت می‌کرد، و به آنان می‌گفت:«بیائید، تا لحظه‌ای را به یاد خدا، بنشینیم، و ساعتی را با ذکر و یاد او سپری نمائیم». رسیدن به قرب الهی و رضایت حق تعالی آخرین هدف عبدالله بود. هرازچندگاهی زیر لب با خود زمزمه می‌کرد: «من یقین دارم که داخل جهنم خواهم شد ولی نمی‌دانم که از آن خلاصی خواهم یافت یا در آن باقی می‌مانم» اما باز هم برای رسیدن به بهشت تمام اصول و فروع دینش را انجام داد. حتی یکبار بت برادرش ابودرداء را شکست، تا او به اسلام ایمان آورد، امر به معروف، جهاد، نماز، روزه و…. همه راهی بودند، که انتهایش به دیدار جمال حق تعالی ختم می شد.
 
منبع:کتاب طبقات ج ۴، کتاب اصابه ج ۲ همراه پیامبر (ص)
    اولین جنگ مسلمانان «بدر» بود، عبدالله به همراه رسول‌الله (ص) به میدان شتافت، و پس از ساعتی خبر پیروزی را به مدینه برد، عبدالله در جنگ بدر‌الموعد جانشین پیامبر (ص) در مدینه بود، و در جنگ با «ایسو بن رازم» فرماندهی سی‌سوار را بر عهده گرفت، و توانست ایسر را به هلاکت برساند، او با سری مجروح به مدینه بازگشت،‌ اما رسول اکرم (ص‌) بر جراحتش مرهمی نهاد که تا پایان عمر از درد آن رهایی یافت. پیامبر (ص) پس از این جنگ هر سال او را به خیبر می‌فرستاد تا سهم مسلمانان را از «خرمای» آن نخلستان، جدا نماید، یکبار یهودیان، مقداری طلا به او دادند، تا سهم مسلمین را کمتر بنویسد، خشم سراپای وجود او را فرا گرفت و با ناراحتی گفت:«از نظر من شما بدترین خلق خدا هستید، اما این موضوع باعث نمی‌شود،‌ من نسبت به شما ستم کنم (حال به مسلمانان خیانت کنم) مرد یهود با شرمندگی پاسخ داد،‌ به علت این دادگری است که آسمان و زمین پابرجا و استوار می‌ماند عبدالله پس از آن در صلح حدیبیه شرکت نمود، و سال بعد برای انجام اعمال «عمره مفرده» همراه پیامبر (ص) به مکه رفت؛ در قرارداد صلح نوشته شده بود، مسلمانان حق دارند سه روز در مکه باشند، این مراسم به «عمره‌القضاء» و یا «عمره‌القضیه» شهرت یافت.
 
منبع:کتاب طبقات ج ۴، کتاب اصابه ج ۴ میدان نبرد
    پس از کشته شدن سفیر رسول خدا (ص) در موته سپاهی از مسلمین عازم سرزمین شام شد، هنگام خداحافظی عبدالله عرض کرد:«یا رسول‌الله (ص)! مطلبی بفرمایید، تا از شما به خاطر داشته باشم» حضرت فرمودند:«تو فردا به سرزمینی می‌روی که سجده کردن در آن کم است، بنابراین باید زیاد سجده کنی، همواره خدا را یاد کن، زیرا او یار و یاور و مددکار توست»عبدالله دوباره عرض کرد،«سفارشی دیگر بفرمائید» پیامبر(ص) با مهربانی به او فرمودند:«ای پسر رواحه! تو عاجز نیستی و حتماً ناتوان نخواهی بود، که اگر ده کار بد می‌کنی، لااقل یک کار خوب انجام دهی»‌عبدالله با شادی و امید به پیروزی از شهر خارج شد، مسلمین در سرزمین شام متوجه قدرت نظامی دشمن و آمادگی و آگاهی آنان شدند، تصمیم گرفتند به مدینه نامه‌ای بفرستند، و با رسول‌الله (ص) مشورت، نمایند. عبدالله به آنان فرمود:«به خدا قسم شما برای هدف و مقصدی به اینجا آمده‌اید که اکنون آن را دوست نمی‌دارید» ما هرگز با دشمن به اتکا سربازان و سلاح بی‌شمار جنگ نکرده‌ایم،‌ بلکه به واسطه توکل به خداوند جنگیده ایم….. عبدالله بعد از شهادت زید و جعفر پرچم را بر دست گرفت و فریاد زد:«ای نفس اگر در راه خدا به شهادت نرسی،‌ یقیناً مرگ به سراغ تو خواهد آمد، این قاصد مرگ است که ندا می‌دهد» ساعتی بعد از شدت گرسنگی و ضعف به خیمه بازگشت، در میان غذا خوردن متوجه حمله دوباره دشمن شد، غذا را رها کرد، و به میدان شتافت؛ ناگهان به واسطه ضربات شمشیرهای دشمن بر زمین افتاد، دستان خون‌الودش را به صورتش مالید و گفت:«ای مسلمین! از خون برادران حراست و پاسداری کنید و به نبرد بر ضد دشمن ادامه دهید».
 
منبع:کتاب مغازی ج ۲، کتاب سیره ج ۴، اسدالغابه ج ۱ خبر شهادت
    پیامبر (ص) بر منبر نشست، مردم دسته‌دسته وارد مسجد شدند، ملائک به دستور خداوند فاصله شام و حجاز را برداشتند، پیامبر (ص) به میدان نبرد نگاه کرد، و سپس به مردم فرمود:«جعفر و زید به شهادت رسیدند، پرچم در دست عبدالله است،‌ او به شهادت رسید و آهسته وارد بهشت شد.» با شنیدن این سخن اهالی مدینه ناراحت و غمگین به زمین نشستند، و با نگرانی پرسیدند:«چرا او آهسته وارد بهشت شد، پیامبر (ص) با مهربانی فرمود:«او ابتدا مجروح گشت، به همین علت خود را سرزنش نمود اما دوباره برخاست و با مشرکان جنگید،‌ و به شهادت رسید، آنگاه وارد بهشت شد» با شنیدن این سخن ناراحتی انصار برطرف شد.
 
منبع:کتاب مغازی ج ۲ فرزند پیامبر‌(ص‌)
    حارث به همراه یکی از برادرانش برای آزاد کردن زید به مکه رفت، پیامبر (ص) فرمودند:«من اگر او راضی باشد، که با شما بازگردد، هیچ فدیه‌ای از شما نخواهم گرفت» رسول‌الله (ص) به زید فرمودند:«از میان من و پدرت یکی را انتخاب کن» زید عرض کرد، من بر تو کسی را ترجیح نمی‌دهم. زیرا تو برای من همچون پدر و مادر هستی، حارث با ناراحتی گفت:«بردگی را بر آزادگی ترجیح می‌دهی؟» زید پاسخ داد:«من از این مرد محبتی دیده‌ام که هیچ‌کس را بر او نمی‌گزینم، حضرت (ص) در کنار حجر اسماعیل به مردم فرمودند:«گواه باشید، که زید چون پسر من است، که من از او و او از من ارث می‌برد» حارث با دیدن این صحنه شاد و خوشحال به میان قبیله‌اش بازگشت. از آن روز به بعد مردم او را «زید بن محمد» خواندند. تا اینکه آیه «ادعوهم لابائهم»(۱) نازل شد، و بار دیگر زید را به نام پدرش خواندند. اما پیامبر (ص) پس از اینکه زید همسرش زینب را طلاق داد، با او ازدواج کرد، تا بر طبق آیه کریمه عمل نماید. و سنتهای جاهلی عرب را از بین ببرد. زید پس از طلاق زینب دختر عمه رسول خدا (ص‌) با ام کلثوم دختر «عقبه»، «دره بنت ابولهب»، «هند»، « ام ایمن» ازدواج کرد.
1-آیه ۵ سوره احزاب (محمد پدر هیچ یک از مردان شما نیست).
 
منبع:کتاب طبقات ج ۳ دلاورانه جنگیدن
    جنگ بدر آغاز شد، زید، حمزه، ابوکشبه، و انسه با یک شتر به چاه بدر رسیدند(۱) او در رکاب پیامبر (ص‌) مردانه جنگید، و به دستور حضرت (ص) خبر پیروزی مسلمین را به مدینه رساند، مردم باور نکردند، و گمان کردند، زید فرار کرده است» مردم برای مراسم خاکسپاری رقیه دختر پیامبر (ص) وارد بقیع شدند، چندی بعد زید در میان احد در شمار تیراندازان قرار گرفت، مقاومت زید بی‌سابقه بود، با پیکری مجروح کنار حمزه نشست، و سید‌الشهدا (ع) حمزه وصایای خویش را به او گفت. او در جنگ‌های خندق، خیبر، حدیبیه، قرده، جموم، عیص، طرف، حسمی، ام قرنه، دلاورانه درخشید، تا اینکه در سال هشتم هجری «حارث بن عمیرازدی» سفیر رسول خدا (ص) به بصری توسط «شرحبیل بن عمرو غسانی» به شهادت رسید، پیامبر (ص) یارانش را فرا خواند، و آنها را در سپاهی مجهز به فرماندهی زید به موته فرستاد، هنگام وداع سپاهیان «نعمان بن قنحص» که از یهودیان، بود گفت:«ای ابوالقاسم(ص)! اگر تو پیامبر(ص) باشی تمام این کسانی که نام بردی کم یا زیاد کشته خواهند شد، یا زید! وصیت کن، زیرا اگر محمد (ص) پیامبر باشد، هرگز پیش او برنخواهی گشت، زید با خنده گفت:«شهادت می‌دهم که او پیامبر (ص) راستگو و نیکوکار است» زید عاشقانه به سمت موته حرکت نمود.
1-برخی مورخین معتقدند، زید و امام علی (ع) و پیامبر (ص) یک شتر داشتند.
 
منبع:کتاب مغازی ج ۱ شهادت
    پیامبر (ص) بر منبر نشست، ماه ربیع‌الاول بود، ملائک پرده‌های غیب را برداشتند، سرزمین شام در مقابل دیدگان پیامبر (ص) بود، مردم مدینه منتظر شنیدن پیام حضرت (ص) در مسجد گرد آمدند، رسول اکرم (ص) فرمود:«هم‌اکنون پرچم را زید بن حارثه گرفت، شیطان جلو آمد، مرگ را زشت و مکروه و دنیا را در مقابلش زیبا جلوه داد. اما زید همچنان به میان میدان تاخت، تا شهید شود، برای او استغفار کنید، هرچند که او همچنان که می‌دوید، وارد بهشت گردید. از آن روز رسول خدا (ص) همواره در مورد کشته شدن، دو صحابی بزرگوارش (زید و جعفر) احساس ناراحتی می‌کرد،‌حتی یکبار فرمودند:«در عالم خواب جعفر را به صورت فرشته‌ای که در بهشت پرواز می‌کند، دیدم، از پرهای جعفر خون سرخ می‌چکید» زید در درجه پائین‌تری بود، با خود گفتم:«گمان نمی‌کردم، زید مرتبه‌اش کمتر از جعفر باشد» جبرئیل آمد و گفت:«مرتبه زید کمتر از جعفر نیست، ولی جعفر را به واسطه خویشاوندیش با تو فضیلت و برتری بخشیدیم» بهشت آرامگاه شیرین غلام رسول اکرم (ص) شد، و او به واسطه دوستی با خداوند شایسته این جایگاه رفیع گشت.
 
منبع:کتاب مغازی ج ۲
شهادت
    مسلمانان آماده نبرد شدند، محرز در کنار یکی از یاران پیامبر (ص) نشست، و گفت:«دیشب در خواب دیدم که آسمان برای من گشوده شد و من به «سدره المنتهی » رسیدم، سروشی به من گفت:«اینجا منزل توست، من خواب خود را به ابوبکر توضیح دادم. او مرا به شهادت مژده داد» در همین لحظه «سعد بن زید» پرچمدار لشگر فرمان حرکت داد. محرز بر اسب «محمد بن سلمه» نشست. سپاه پیامبر (ص)‌ به ناحیه عقاب رسید. محرز شتابان به راه افتاد و پس از گذشتن از منطقه قنات و مقداد در منطقه هیفا به دشمن رسید. او چند ساعت دلاورانه با کافران جنگید، اما ناگهان نیزه‌اش شکست اسب نیز او را بر زمین انداخت و به مدینه بازگشت. با مشاهده این صحنه مسعد بن حکم و یا اوثار به طرف او حمله کرد و محرز را به شهادت رساند. با شنیدن خبر شهادت محرز «یحیی بن عبدالله» ، «مسعد بن حکم» را به هلاکت رساند.
1- گروهی معتقدند اوثار محرز را به شهادت رساند و عباد بن بشر، او را به این جرم به هلاکت رساند.
 
منبع:کتاب شهداالاسلام فی عصر رساله،‌ کتاب طبقات ج ۳شهادت
    محمود به علت اصابت سنگ آسیاب بر سرش مجروح شد، پیامبر (ص)‌ پوست جداشده او را به صورتش چسباند،‌و آن را با پارچه‌ای بست و دستور داد وی را به منطقه رجیع انتقال دهند. روز بعد مرحب قاتل او به میدان نبرد رفت و مبارزه طلبید، با اجازه حضرت محمد (ص) برادر محمود به میدان نبرد رفت و فریاد زد:«ای نفس اگر کشته هم نشوی، خواهی مرد،‌ و پس از مرگ ابوبنیت، مرا هیچ چیز آرام نمی‌کند». خیبر می‌داند که من مرد کار آمدم، هرگاه بخواهم شیرینم و گاه مثل سم کشنده می‌باشم». محمد دو پای مرحب را قطع نمود، و از میدان خارج شد، آنگاه امیر‌المومنین (ع) او را به هلاکت رساند، محمد کنار بستر برادر رفت، محمود با ناراحتی گفت:«مبادا، دختران من به گدائی به نزد قبائل بروند» محمد پاسخ داد:«اگر تو مال نداری، من مال دارم». در آن زمان هنوز قانون ارث نازل نشده بود، محمود مال فراوانی داشت، اما بر طبق قانون جاهلیت به برادرش می‌رسید، نه فرزندانش، روز سوم از سوی پروردگار قانون ارث ابلاغ شد، پیامبر (ص) به مسلمانان فرمود:«چه کسی خبر این آیه، (ارث) و کشته شدن مرحب را برای محمود می‌برد؟» «جعال بن سراقه» این مأموریت را پذیرفت، محمود با شنیدن این خبر گفت، سلام مرا به پیامیر برسان، تصور نمی‌کردم، که حضرت (ص) یاد من باشند» محمود همان شب به شهادت رسید، اما پیامبر (ص) در ساعت مرگ او در رجیع حضور نداشت، زمانیکه به رجیع بازگشت، دستور داد،‌ او را به همراه «عامر بن اکوع» در غار به خاک بسپارند.
 
منبع:کتاب مغازی ج۴
شهادت
    مسلمانان حصار خاندان «صعب بن معاذ» را محاصره کردند،‌ پرچم مسلمانان در دستان «سعد بن عباده» بود، یهودیان با شمشیرهای بران خود در مقابل مسلمین قرار گرفتند، عامر در مقابل یکی از مردان یهود ایستاد، یهود ضربه‌ای به عامر زد، اما او توانست آن را با سپر دفع نماید، عامر شمشیرش را بیرون آورد و سریع ضربه ای به پای مرد زد، ناگهان شمشیر عامر برگشت و به پیکر خودش اصابت کرد، خونریزی شدید باعث شد، او به شهادت برسد.«اسید بن جفیر» با شنیدن خبر شهادت عامر گفت:«او عمل خود را تباه ساخت و اجری نبرد» مسلمین این سخن را به رسول اکرم (ص)‌ اطلاع دادند، حضرت (ص)‌ با ناراحتی فرمودند:«هرکس این سخن را گفته بیهوده گفته است،‌ برای عامر که مردی مجاهد بود، دو اجر است، او همچنان در بهشت می‌ماند و از هیچ نقطه آن منع نخواهد شد.
 
منبع:کتاب مغازی ج۲ شهادت
    بشر در سال هفتم در نبرد خیبر مردانه جنگید، پس از اتمام جنگ زینب دختر حارثه از زنان یهود، با مشورت قومش گوشت گوسفندی را پخت سپس آن را به زهر آغشته کرد، آنگاه آن را به عنوان هدیه به نزد رسول اکرم (ص)‌برد،‌ اصحاب گرداگرد رسول‌الله(ص) نشسته بودند، حضرت (ص) از آنان خواست که از آن غذا تناول نمایند، زینب مخصوصاً قسمت شانه و سر و دست را بیشتر به زهر آغشته کرد پیامبر (ص)‌ تکه‌ای از گوشت بازو را بر دهان گذاشت بشر نیز قسمتی از آن را برداشت ناگهان لرزشی خاص در بدن هردو نفر به وجود آمد، حضرت (ص)‌ به یارانش فرمودند:«این غذا زهرآلود است، آن را نخورید» بشر گفت:«به خدا سوگند! من از همین یک لقمه فهمیدم، خواستم آن را به دور بیاندازم اما ترسیدم صرف غذا برایتان سخت شود، به همین علت با مشاهده شما جان خود را از عزیزتر از جان شما ندیدم و امیدوار بودم این غذا کشنده نباشد». بشر هنوز از جای خود برنخواسته بود، که رنگ چهره‌اش برگشت او یک سال در بستر بیماری بود،‌ تا اینکه به شهادت رسید.
 
منبع:کتاب مغازی ج۲ و کتاب تاریخ یعقوبی ج۱ شهادت
    ماههای حرام به پایان رسید، مشرکان تصمیم گرفتند اسرای خود را به شهادت برسانند، زید و خبیب را برای اعدام آماده کردند، آن دو با دیدن یکدیگر صبر و شکیبایی را برای هم توصیه نمودند، نسطاس غلام صفوان، زید را به محل تنعیم برد،‌ سپس یک تیر چوبی در خاک نصب کرد، زید گفت:می‌خواهم دو رکعت نماز بخوانم، با اتمام نماز او را به تیر چوبی بستند و برای آخرین بار از او خواستند از دین و آئین خود بازگردد، زید گفت:«به خدا سوگند! هرگز از دین خود دست برنمی‌داریم» دوباره گفتند:«اگر محمد در دست ما بود و تو در خانه‌ات بودی، خوشحال نمی‌شدی؟» زید نگاهی از سر تأسف به آنان کرد و ادامه داد:«به خدا اگر من سلامت باشم و خاری در پیکر محمد (ص)‌ فرو رود، خوشنود نخواهم بود»
چند لحظه بعد پیکر بی‌جان زید، بر خاک افتاد، و روحش همراه ملائک به دیدار خدا شتافت.
 
منبع:کتاب مغازی ج۱
میدان نبرد
    عاصم سال چهارم هجرت همراه رسول‌الله (ص) برای مبارزه با کفار به محل چاه بدر رفت. او در این نبرد مردانه جنگید،‌ با اتمام جنگ پیامبر (ص) «عقبه بن ابی معیط» را که از هجوگویان رسول‌الله (ص)‌بود، را به او سپردند. تا او را به کیفر اعمالش برساند. در همین جنگ «ابوعزه عمرو» شاعری دیگر از مشرکان اسیر گشت. پیامبر او را با اصرار خویش به شرط اینکه دیگر هجوی در خصوص پیامبر (ص) نسراید آزاد نمود، اما او در نبرد احد باز هم بر علیه رسول‌الله (ص) سربازان را تحریک کرد، با اتمام جنگ عاصم او را به دستور نبی‌اکرم (ص‌) به هلاکت رساند، ‌عاصم در روز احد به طرف مسافح بن طلحه حمله کرد و در حالیکه تیری را به طرف او پرتاب می‌کرد، گفت:«بگیر که من پسر ابی الاقلح (کسره) هستم» با شنیدن خبر مرگ مسافح مادرش نذر کرد، در کاسه سر عاصم شراب بنوشد، اما به امر خداوند هیچ‌گاه موفق به این کار نشد.
 
منبع:کتاب مغازی ج ۱،‌ طبقات ج ۴شهادت
    ماه صفر سال چهارم هجری عاصم جهت تبلیغ دین از مدینه خارج شد. اما در کنار چاه رجیع به علت پیمان‌شکنی قبیله بنی‌لحیان در کنار چاه توقف نمود. قبیله بنی لحیان به او امان دادند اما امان آنها را نپذیرفت و گفت:«من نذر کرده‌ام که هرگز پناه هیچ مشرکی را نپذیرم،‌ مرگ حق است و زندگی باطل. آنچه که خدا تقدیر فرموده باشد به آدمی میرسد و مرد به سوی آن می‌رود، اگر من با شما نجنگم، مادرم به عزای من بنشیند». پروردگارا! در آغاز روز، از دین تو حمایت کردم، تو در پایان روز از پیکر من حمایت کن». عاصم مردانه در مقابل آنان ایستاد تا اینکه به شهادت رسید،‌ مشرکان تصمیم گرفتند، سر او را برای «سلافه» مادر «مسافح » و «حارث» ببرند،‌ اما به امر خداوند متعال زنبوران اطراف او را احاطه کرده و اجازه نزدیک شدن به او ندادند، زمانیکه شب فرا رسید سیلی عظیم پیکر عاصم را با خود برد، عمر بن خطاب پس از شهادت او گفت:«عاصم با خود عهد بسته بود، دست به هیچ کافری نزند، و هیچ مشرکی هم به او دست نزند» خداوند نیز او را در اجرای این پیمان، یاری نمود و بعد از شهادتش با قدرت خویش از پیکر او محافظت نمود».
 
منبع:کتاب مغازی ج۱ ، ‌طبقات ج ۴

دیدگاه‌ خود را بنویسید

اشتراک گذاری این صفحه در :
ما را در رسانه های اجتماعی دنبال کنید
به بالا بروید