یک روز یک فقیری نالان و غمگین از خرابه ای رد می شد و کیسه ای که کمی گندم در آن بود بر دوش خود می کشید تا به کودکانش برساند و نانی از آن درست کنند شب را سیر بخوابند .
در راه با خود زمزمه کنان می گفت : ” خدایا این گره را از زندگی من بازکن ”
همچنان که این دعا را زیر لب می گذارند ناگهان گره کیسه اش باز شد و تمام گندم هایش بر روی زمین و درون سنگ و سوخال های خرابه ریخت.
عصبانی شد و به خدا گفت :” خدایا من گفتم گره ام زندگی را باز کن نه گره کیسه ام را ”
و با عصبانیت تمام مشغول به جمع کردن گندم از لای سنگ ها شد که ناگهان چشمش به کیسه ای پر از طلا افتاد. همانجا بر زمین افتاد و به درگاه خدا سجده کرد و از خدا به خاطر قضاوت عجولانه اش معذرت خواست.
داستان جالب مردی فقیر
- No Comments
- تعداد بازدید 215 نفر
- برچسب ها : داستان, داستان ها و حکمت ها, عاشقانه و عالمانه, کیسه گندم, مرد فقیر
اشتراک گذاری این صفحه در :
مهمترین قوانین آپارتمان نشینی
1405/06/02
روغن های گیاهی برای تقویت مو
1405/06/01
پیشگیری از تغییرات خلق و خو در پاییز با ۹ غذای سالم!
1405/05/31
روش های نگهداری رب گوجه فرنگی
1405/05/29
5 نوشیدنی لاغرکننده
1405/05/26
زندگی اتوکشیده آدمهای حسابی
1405/05/11
وسط بیابون عربی
1405/05/07