اصطلاحات جنگ ۶
آقای قیلوله روایتی از معصوم (ع) در باب استحباب خواب قبل از ظهر به نام خواب قیلوله وجود دارد، بر اساس همین روایت، کسی که در وسط روز، قبل از ظهر در منطقه میخوابید، تا مدتی با عبارت «آقای قیلوله» […]
آقای قیلوله روایتی از معصوم (ع) در باب استحباب خواب قبل از ظهر به نام خواب قیلوله وجود دارد، بر اساس همین روایت، کسی که در وسط روز، قبل از ظهر در منطقه میخوابید، تا مدتی با عبارت «آقای قیلوله» […]
توپ دستی سلاح ام یک اصطلاح پیشمرگان کرد است و حکایت از لگدزدن این سلاح هنگام تیراندازی است. منبع: کتاب اصطلاحات جلد ۱ صفحهٔ ۶۱ ترکش طلایی به ترکشهای ریز و ناز و دوستداشتنی که بدون رنج و زحمت بود
بسم الله ریا بفرما نمک میل کن با غذا. بیا با نمک شروع کن به خوردن طعام. کنایه از احتمال ریا شدن یا ریا کردن است. با این عمل مستحب در آداب غذا خوردن و در حقیقت نوعی تأکید غیر
خال هندی جای تیر سلاح سیمینوف و تفنگ قناصه بر پیشانی را به خال هندی تعبیر میکردند و این نوع شهادت را زیبا تلقی کرده و آن را به فال نیک میگرفتند. خمپارهٔ ۶۰ کسی که سرزده و ناگهانی وارد
پشه زده مجروح شده، نوعی تحقیر دشمن بود یا به چیزی نگرفتن زخم و جراحتی که تفنگ و توپ و تانک او به بار میآورد، هر چند کاری و مردافکن! پیاز مداح گردان، البته به مزاح، اشارهای بود به بعضی
آش خرگوشی آش و خوراک. غذایی که در آن از هویج زیاد استفاده میشد، معمولاً هویجها را درشت درشت و در کنار سیب زمینی و لوبیا در آن خرد کرده بودند و آدم را به یاد غذای خرگوشها میانداخت. منبع
رار همکلاسیهای خود به اردوی زیارتی شهدای جنوب آمد.خودش تمایل زیادی نداشت با این که بچهها تحت تأثیر فضای مناطق عملیاتی قرار بودند اما او به همه چیز بیاعتنا بود. و این بیاعتنایی را در عمل نشان میداد بعضی از
بارها بارها از مقام مادر گفتیم از صبوری و مهربانیاش از نجابت دستان آسمانیاش اما نگفتیم آنکه عزیز کرده سالهای جوانی اش را به مسلخ عشق میفرستد در دلش چه غوغایی است مگر میشود جوان رعناقامتت را پاره جگرت را
خودم اهل جبهه و جنگ بودم سال ۱۳۶۲ برای اولین بار به جبهه رفتم. ساعت ۳ نیمه شب به مقر شهید حاج بابا رسیدیم خودم پیکر پودر شده چهار شهید را برای خانوادههایشان فرستادم. آنجا تهیه غذا ۱۶۰۰۰ نفر بر
شاگرد مکانیک بود، میگفت:«شما خیلی برای ما زحمت کشیدید، حالا نوبت ماست تا جبران کنیم. عاشق نماز اول وقت بود و انگار در دنیای دیگری میزیست، صفر برای من فرزندی پاک و مهربان بود. سال اول دبیرستان تصمیم گرفت راهی
یادم هست با بچهی روی کولم میرفتم مزرعه مردم کار میکردم، در فصلهایی که کشاورزی نبود نیز حصیر میبافتم و کارهای خانه را بچهها انجام میدادند. دلم میخواست بچههایم اهل نماز و روزه باشند تمام لوازم مربوط به تحصیلشان را
**از کجا بگویم، از کودکیشان که در فقر و تنگدستی گذشت و یا جوانیشان که در میان آتش خمپارههای دشمن بعثی سپری شد. **پدرشان همیشه روزهای جمعه، مغازه را تعطیل میکرد و بچهها را به نماز جمعه میبرد. شاید حضور
حاجیه خانم، شهربانو حسن پور مادر دو شهید است ، در چشمانش برق دو نگاه موج میزد. یک نگاهش خیره به گلزار شهدا و سویی که عبدالجبار اولین شهیدش در آنجا قرار گرفته است و نگاه دیگرش همراه با کاروان
سلام، حالت چطور است. این روزها هوایت را کردهام. میدانم خوبی، ولی نمیدانم چرا تو و دوستانت حالی از من نمیپرسید؟ ما هم به لطف شما خوبیم، هنوز هم خیلی با شما غریبه نشدهایم دیروز آمده بودم سر مزارت، حسین
**اهل علیسرود بودم و خانهدار. ۱۵ سال بیشتر نداشتم که ازدواج کردم. همسرم مردی کشاورز بود و از این طریق معاش خانواده را تأمین میکرد و ما نسبتاً وضع مالی خوبی داشتیم. بچهها کارهای باغ را انجام میدادند و بعضی
همه چیز برای سفر آماده بود. اما مسئول اردو کمی دلواپس بود، یکی از اتوبوسها در آخرین لحظات خراب شد. چارهای نبود باید منتظر اتوبوس جدیدی میشدیم. طولی نکشید که اتوبوسی با دو راننده علیآقا و آقا غلام با حدود
فاطمه خوشچهره از اهالی صومعهسرا و متولد روز چهارم اسفندماه سال ۱۳۱۸ است. ۹ ساله بود که سایه گرم پدر را از دست داد و در ۱۰ سالگی به عقد جوانی پاکدامن درآمد و صاحب ۶ فرزند شد. خودش میگوید:
حاجیه خانم حاج شمسی طعم داغ شهادت ۴ فرزند را چشیده بود. سال ۱۳۶۰ بزرگترین پسرش پر کشید عباس رشید بود و دستیار پیامبر (ص) بر سر داشت. عاشق حوزه و علوم اسلامی بود عضو نهضت آزادیبخش فلسطین و همراه
جانباز عباس امیرکلا ادامه مطلب
از کجا بگویم از سالهایی که شیرهی جانم را برای رشد فرزندم گذاشتم از شبهایی که تا صبح بیدار نشستم تا مراقبش باشم تا لحظهای درد او را آزرده نکند از کجا بگویم که آنها را بیپدر بزرگ کردم با
در بعد از ظهر یکی از روزهای نوروز ۱۳۸۰ گروهی از فرزندان شاهد دبیرستان دخترانه شهرستان ساری از استان مازندران برای بازید مناطق عملیاتی جنوب وارد منطقهی عملیاتی والفجر ۸ (اروندرود) شدند و درخواست کردند که نماز جماعت مغرب و
برنامه فرزندان شهداء ادامه مطلب
** شهربانو ثمنی همسر شهید نوروزعلی یزدانخواه و مادر شهیدان قربانعلی، رحیم، طوبی و خدیجه است. وقتی از او درباره طوبی و خدیجه پرسیدیم. اشک در چشمانش جمع شد و گفت: **هر دو دخترم در سال ۱۳۵۷ ، دو ماه
ما در مهاباد بودیم در آنجا بین فرماندار شهر و فرمانده سپاه در خصوص چگونگی اعزام نیرو، اختلاف و دوگانگی به وجود آمده بود این اختلاف به عرض آقا رسیده بود روزی به ما خبر دادند که آقا میخواهند با
روزی مسئول حفاظتی آقا به ما اطلاع داد که آقا میخواهند به دوکوهه بیایند و میان رزمندگان حضور پیدا کنند و مسائلی را مطرح کنند ما آماده شدیم اما چند روز بعد مسئولین حفاظتی ایشان تماس گرفتند که آقا فعلاً
«آقا» در یک جلسه آمدند به قرارگاه تاکتیکی ما در «ماره» که چسبیده به خرمشهر است همان زمانی که ایشان آنجا بودند عراقیها تا روز خود جاده خرمشهر و تا نزدیک جاده دارخوین هم پیشروی کرده بودند ایشان با اینکه
مقام معظم رهبری و فرماندهی کل قوا از ابتدای شروع جنگ با شهید دکتر چمران حضور فعال و نزدیک در جبهه داشتند حتی اسلحه به دوش می یگرفتند و بعضی شبها هم در عملیاتهای شناسایی شرکت می کردند. ایشان با
خاطراتی از سردار عبدالله عراقی ادامه مطلب
یک روز که «آقا» در جبهه مهمان ما بود برایشان غذای تقریباً متوسطی در نظر گرفته بودیم به نظر خود ما این غذا هیچ غیرعادی نبود ایشان مهمان ما بودند ما باید پذیرایی میکردیم اما آقا در همان ابتدای ورود
سردار امیر حیات مقدم ادامه مطلب
در آغاز جنگ شبی در پایگاه هوایی دزفول با مقام معظم رهبری جلسه داشتیم بنیصدر هم بود حدود ساعت ۱۲ شب بود که جلسه تمام شد از سنگری که جلسه در آن بود بیرون آمدیم، همه جا تاریک بود به
آقای سیدعلیاکبر پرورش ادامه مطلب
من یادم میآید در گوشه لچکی، یعنی جایی که کربلای۸ در آن زمان انجام گرفت تمام بچههای لشگر سیدالشهداء مورد حمله شیمیایی قرار گرفتند و تعداد زیادی شهید شدند در جزایر هم وضع همین گونه بود مقام معظم رهبری به
سردار سید علی بنی لوحی ادامه مطلب
یک روز آقا به «لشگر۴۱ثارالله» تشریف آوردند، بعد از پذیرش قطعنامه بود و برای بچهها سوالهایی وجود داشت لذا سوال میکردند و آقا با متانت پاسخ میدادند، در این جلسه پرسش و پاسخ، بچهها تحت تأثیر سخنان آقا قرار میگرفتند
بابایی، عشق یعنی چه ؟ سیم خاردار رفت در دهانهی سیمچین و صدا کرد، برای چندمین بار. سیم های بریده شده با دستهای مرد کنار رفتند و مرد جلو رفت. به آرامی و سینه خیز. باباجون زود باش دیر شد.