دفاع مقدس

رو در روی شیطان

رو در روی شیطان

در آخرین روزهای «عملیات بدر» (اسفند ماه سال1363)، ناگهان بوی خیلی خوشی سر تا سر منطقه را فرا گرفت. «بوی شکلات کاکائویی» بود.  من و بچه ها با ولع بو می کشیدیم و آب دهانمان را فرو می دادیم و دنبال سنگری می گشتیم که از آن بوی شکلات بلند شده بود. همین طور که […]

رو در روی شیطان ادامۀ مطلب »

حماسه يك جانباز

حماسه يك جانباز

برادر جانبازي را به بيمارستان ( بيمارستاني در لندن ) آورده بودند كه در اثر بمباران شيميايي دو چشم خود را از دست داده بود . افزون بر اين ، تمام دندان هايش هم ريخته بود و اصلا نمي توانست غذا بخورد و به وسيلة شيلنگ از راه دهان به معده اش غذا مي رساندند

حماسه يك جانباز ادامۀ مطلب »

او دیروز خیلی سرحال بود

او دیروز خیلی سرحال بود

هرگز آن صحنه جانگداز را فراموش نمی کنم. یکی از شهدای بمباران شیمیایی را برای شستشو به مسجد سرچشمه آوردند. افراد کمک کننده جرات نمی کردند با دست اقدام به شستشو کنند، چکمه و ماسک و دستکش پوشیده و با شلنگ روی آن آب می پاشیدند. گوشت بدن آن شهید طوری سوخته و گسسته شده

او دیروز خیلی سرحال بود ادامۀ مطلب »

مرثيه حلبچه

مرثيه حلبچه

تمامی مناطق وسیع آزاد شده طی عملیات والفجر 10 را که زیر پا می گذاشتم، نهایتاً دلم را در میان محله های حلبچه می دیدم و مجبور به پای نهادن مجدد در آن مکان می شدم. ابتدا فکر می کردم غرق شدن در چنین جوی وابستگی به آن فضای آغشته در غم و جنایت، بیهودگی

مرثيه حلبچه ادامۀ مطلب »

اولین بمب شیمیایی

اولین بمب شیمیایی

جزیره مجنون که آزاد شد، من هم جزو اکیپ های جمع آوری غنائم و تجهيزات، به آنجا اعزام شدم. یکی از روزهای آخر ماموريت، در حالي كه یک کانتینر12 متری را بُکسل کرده بودم به پشت خودوري تویوتا و داشتم برمی­گشتم به طرف مقر، وسط های راه دیدم جلوی ماشین یک چیزهایی است درست مثل

اولین بمب شیمیایی ادامۀ مطلب »

اشتياق حضور

اشتياق حضور

درباره سردار شهيد سردار خورشيدی تازه چند روزي بود که سردار از جبهه برگشته بود ،هميشه مدت کوتاهي را به ديدن خانواده اختصاص مي‌داد و دوباره به ميادين نبرد بازمي‌گشت . هنوز آثار شيميايي بر جاي جاي بدن نحيفش باقي مانده بود،وقتي ديدمش با خوشحالي او را در آغوش کشيدم و با هم ديده‌بوسي کرديم

اشتياق حضور ادامۀ مطلب »

مخمل یادها

مخمل یادها

چند هواپیمای عراقی از آخرین شعاع غروب خورشید برای بمباران منطقه استفاده کرده، شروع به بمباران محدوده تصرف شده توسط بچه ها را کردند. چند راکت شیمیایی روی «شاخ شمیران» به قله نشست و دود زرد رنگ آن مثل سایه ای افیونی بر سر منطقه، چتر مرگ کشید. یکی از آن راکت ها هم نصیب

مخمل یادها ادامۀ مطلب »

خاطره خواندنی از جانبازی با 64 بار عمل

خاطره خواندنی از جانبازی با 64 بار عمل

سیدعلی اکبر ابراهیمی، جانباز 70 درصد جنگ، در گفتگو با خبرنگار فارس در اراک گفت: هشت سال دفاع مقدس، تنها جنگ با عراق نبود، بلکه جنگ با همه دنیا بود. وی که از زمان جنگ تحمیلی تا امروز، بیش از 64 بار مورد عمل جراحی قرار گرفته و هر دو چشمش را از دست داده

خاطره خواندنی از جانبازی با 64 بار عمل ادامۀ مطلب »

«نصراصفهاني» در «گردان نصر»

«نصراصفهاني» در «گردان نصر»

شهيد محمد جعفر نصر اصفهاني محمدجعفر خدمت نظام وظيفه خود را در دفتر شهید صیاد شیرازی فرمانده وقت نیروی زمینی ارتش گذرانده بود. شهيد صياد شيرازي از نزدیک با خصوصيات اخلاقي اش آشنا بود و او را تشويق كرده بود كه در دانشكده افسري ارتش ثبت نام نمايد.‌ تيمسار اعتقاد داشت ، حضور نيروهاي حزب

«نصراصفهاني» در «گردان نصر» ادامۀ مطلب »

ماموریت به شهر مرده

ماموریت به شهر مرده

در سال 1366 به منطقه غرب عازم شدم و در واحد اطلاعات و عملیات مشغول خدمت گردیدم. عملیات والفجر10 در روز بیست وچهارم اسفند ماه 1366 آغاز شد.محور حمله ما از شهر نوسود آغاز می شد بعد از گرفتن ارتفاعات مشرف نوسود ما که در این واحد بودیم برای استراحت به عقب برگشتیم. وقتی که

ماموریت به شهر مرده ادامۀ مطلب »

فرمانده گردان پلاکم راشکست

فرمانده گردان پلاکم راشکست

خاطره اي از جانباز غلامعلی نسائی گردان علی ابن ابیطالب  تیپ بیت المقدس وقتي دست نوشته هاي چمران را ميخواندم آنجا که ميگويد: «خدايا آنقدر سجده‌ام را طولاني مي‌کنم تا مهره هاي کمرم بشکند آنقدر مي ايستم تا پا هايم فرسوده شود» آن روز عاشقش شدم. اكنون پاهايم شكسته و تنم هزار پاره است. قلم

فرمانده گردان پلاکم راشکست ادامۀ مطلب »

عراق با كمك مصر بمب شيميايي ساخت

عراق با كمك مصر بمب شيميايي ساخت

خاطرات سرلشكر عراقي«صبار فلاح اللامي» هدف عراق، ساخت رآكتورهاي اتمي و توليد سلاحهاي هسته‌اي و شيميايي با همكاري مصر بود.براي اين منظور، سرلشكر ستاد «نزار عبدالحميد» ( مدير دايره جنگ شيميايي ) براي اجراي اين برنامه انتخاب شد. نقش مصر در تقويت توان نظامي عراق «عبدالجبار شنشل» وزير مشاور در امور نظامي و رئيس ستاد

عراق با كمك مصر بمب شيميايي ساخت ادامۀ مطلب »

کُردلاو

کُردلاو

مرد روی صخره ایستاده است و نیسم صبحگاهی شلمه اش را می رقصاند. چهره اش را چنان در پارچه پوشانده که تنها دو چشم سرخ از آن پیداست دو چشم خیره به طلوع آفتاب. «کیستی تو؟ همه شکوفه های سرخ بهاری را بر شانه داری؟ کیستی تو؟ و این زخم کهنه شانه ات از کجاست؟

کُردلاو ادامۀ مطلب »

خاطرات جانباز شيميايي سيد جليل افضلي

خاطرات جانباز شيميايي سيد جليل افضلي

قبل از اين كه در بهمن ماه 1364 به منطقه عملياتي جنوب اهواز اعزام شوم، در عمليات «امام مهدي» و «الله اكبر» در منطقه عملياتي جنوب، غرب سوسنگرد، «رمضان» در منطقه عملياتي شلمچه – شمال غربي خرمشهر و شرق بصره، «خيبر» در هورالهويزه – جبهه جنوبي جنگ و بالاخره «والفجر 8 (فاو)» در منطقه عملياتي

خاطرات جانباز شيميايي سيد جليل افضلي ادامۀ مطلب »

خاطرات جانباز شيميايي حسين محمديان (1)

خاطرات جانباز شيميايي حسين محمديان (1)

بمباران شیمیایی سردشت  مقدمه: آن چه پیش روی دارید شرح وقایع و حوادثی است که پس از بمباران شیمیایی سردشت در روز هفتم تیرماه 1366 و بعد از آن برای من پیش آمد، خاطراتی که از ذهن برای من و بسیاری دیگر فراموش‌نشدنی هستند. به دنبال مصدوم شدن و هنگام بستری در بیمارستان‌های مختلف، یادداشت‌هایی

خاطرات جانباز شيميايي حسين محمديان (1) ادامۀ مطلب »

صحنه شهادت داوود دانايي

صحنه شهادت داوود دانايي

گردان فجر بهبهان در دی ماه سال 1365 آماده انجام عمليات بزرگ كربلاي 5 در منطقه شلمچه شد.پس از ورود نیروها به منطقه موردنظر و استقرار در مواضع مشخص شده، داوود دانایی طبق روال هميشه به سرکشی روزانه اقدام می کرد. صبح روز بیستم بهمن ماه ناگهان هواپيما هاي عراقی در منطقه حاضر شده و

صحنه شهادت داوود دانايي ادامۀ مطلب »

قطره ‌هاي ايثار

قطره ‌هاي ايثار

… پس از اسارت و پذيرايي در خط مقدم، با ماشين‌هاي ايفا به پشت خط منتقل شديم و همه‌ي ما را كه زياد بوديم، در سوله‌ي بزرگي زنداني كردند. هر چند ساعت يك بار در سوله باز مي‌شد و گروهي تازه از اسيران را دست و چشم بسته، مجروح و خسته و گاه جانباز با

قطره ‌هاي ايثار ادامۀ مطلب »

خاطرات جانباز شيميايي حسين محمديان (3)

خاطرات جانباز شيميايي حسين محمديان (3)

پاسی از شب گذشته بود. صداها فروکش کرده و آمد و شد کم شده بود. اکثر بیماران به خواب رفته بودند. حدس زدم ساعت حدود 12 شب است. سکوت سنگینی بر اتاق حکم‌فرما بود و من سنگینی آن را بر دوش خود احساس می‌کردم. یک دفعه احساس عجیبی در من پیدا شد، احساسی که وحشتناک

خاطرات جانباز شيميايي حسين محمديان (3) ادامۀ مطلب »

چرت چند دقیقه¬ای تا ژاپن

چرت چند دقیقه¬ای تا ژاپن

مجموعه خاطرات جانباز شیمیایی علی جلالی فراهانی : چند روزی بود که در لشگر نقل و انتقال وسایل و تجهیزات شروع شده بود. از نحوه حرکت و اعزام نیروها مشخص بود که عملیاتی طولانی و خارج از منطقه جنوب خواهد بود. به هر حال من و دوستان که در واحدی به آموزش نظامی مشغول بودیم،

چرت چند دقیقه¬ای تا ژاپن ادامۀ مطلب »

شهادت در اتاق عمل

شهادت در اتاق عمل

صبح روز دوازدهم دي ماه سال 1365؛ دكتر سريعاً خودش را به بالين مجروحي كه تازه آورده بودند رسانيد خستگي و ضعف از قيافه‌ دكتر معلوم بود. او شبانه روز خود را وقف خدمت و كمك به مجروحان جنگي نموده بود. دكتر، مجروح را معاينه كرد. تركش به نقاط مختلف بدن او اصابت كرده بود

شهادت در اتاق عمل ادامۀ مطلب »

فرار از مدرسه

فرار از مدرسه

(( خاطراي از جانباز غلامغلی نسائی )) دهم مهر ماه سال هزار و سيصد و شصت بود تازه مدرسه ها باز شده بودند و ما پشت ميز کلاس سوم راهنمائي مشغول تحصيل بوديم از هر گوشه اي اخباري داغ از جنگ شنيده مي‌شد اکنون که يک سال از جنگ ميگذرد من در مدرسه و معلم

فرار از مدرسه ادامۀ مطلب »

رزمنده

رزمنده

شهيد سهراب نوروزي روزي در بين تعدادي از برادران بسيجي نشسته بوديم. شهيد «نوروزي» هم بود. از جبهه  و روحيه رزمندگان سئوال شد. سهراب با حوصله تمام شروع كرد به توضيح  وگفتن خاطره، از مسائلي كه ديده بود. همه با اشتياق جذب حرفهايش شدند. او از حماسه ها و فداكاري ها ي خط شكنان جبهه

رزمنده ادامۀ مطلب »

امدادگری

امدادگری

بی صبرانه چشم به فروردین سال 1366 دوخته بودم. آخر در همین ماه سنم به حد قانونی میرسید و آن وقت من هم میشدم جزو مردها! وقتی به آن روز و روز اعزام به جبهه و … فکر میکردم، دهانم آب می افتاد. دیگر دل و دماغی هم برای هیچ کاری نداشتم صبر کردم و

امدادگری ادامۀ مطلب »

دفترچه خاطرات شهید حمید رضا مدنی قمصری

دفترچه خاطرات شهید حمید رضا مدنی قمصری

بسم الله الرحمن الرحیم به نام خداوند بخشنده مهربان   روزی که ما از تهران پادگان ولی عصر (عج) حرکت کردیم، همه خوشحال بودند که به جبهه اعزام می‌شوند ….. یک مقدار عقب‌تر و قبل از حرکت را بگویم: هنگامی که ما در پادگان امام حسین (ع) آموزش می‌دیدیم، قبل از اردو چندین نفر از

دفترچه خاطرات شهید حمید رضا مدنی قمصری ادامۀ مطلب »

خاطره ای از شهيد تقی مهدی هداوند

خاطره ای از شهيد تقی مهدی هداوند

  تقی مهدی هداوند از سنگر بیرون آمد و لباس‌هایش را تکاند .از آتش دشمن خبری نبود. گویی آتش بس شده بود. ما هم هیچ عکس العملی نشان نمی‌دادیم. هرازگاه دشمن منطقه را می‌کوبید، اما آن روز هیچ خبری نبود. بچه‌ها از این سکوت تقریباً خسته شده بودند. این مطلب را از لابلای خنده‌ها و

خاطره ای از شهيد تقی مهدی هداوند ادامۀ مطلب »

من به مرخصي نمي روم

من به مرخصي نمي روم

گويا ايثار و فداكاري بر تمام جانش حاكم بود و حرف اول و آخر را او مي زد. مثلاً در جبهه به دوستانش مي گفت: شما كه زن و بچه داريد، به مرخصي برويد و من كه مجرد هستم، نيازي به مرخصي ندارم. به همين علت، بسيار كم، به مرخصي آمد و اكثراً در جبهه

من به مرخصي نمي روم ادامۀ مطلب »

خاطرات شهید فاطمه حداد

خاطرات شهید فاطمه حداد

جانباز 70 درصد اهل سردشت وعضو  انجمن مصدومین شیمیایی سردشت  که را در بعد از ظهر روز شنبه مورخه 9/12/1382 پس از قریب به 16 سال تحمل درد و رنج ناشی از مصدومیت شیمیایی به شهادت رسید.   خاطرات جانباز شهید را از زبا ن خودش می خوانیم……بسمه تعالی الهی در جلال رحمانی ، در

خاطرات شهید فاطمه حداد ادامۀ مطلب »

من به مرخصي نمي روم

من به مرخصي نمي روم

گويا ايثار و فداكاري بر تمام جانش حاكم بود و حرف اول و آخر را او مي زد. مثلاً در جبهه به دوستانش مي گفت: شما كه زن و بچه داريد، به مرخصي برويد و من كه مجرد هستم، نيازي به مرخصي ندارم. به همين علت، بسيار كم، به مرخصي آمد و اكثراً در جبهه

من به مرخصي نمي روم ادامۀ مطلب »

بالاتر از عشق

بالاتر از عشق

دوربين به دست وارد دفتر مجله مي‌شوم، هنوز چند قدمي نرفته‌ام كه صداي  سردبير را از پشت سرم مي‌شنوم. خانم محسني! بالاخره آمديد؟دستپاچه مي‌گويم: ببخشيد كه دير آمدم. ما به دير آمدن شما عادت كرده‌ايم، خانم محسني! نگاهم را به زير مي‌اندازم، مي‌گويد: حالا وقت خجالت كشيدن نيست، امروز بايد به يك آتليه نقاشي برويد

بالاتر از عشق ادامۀ مطلب »

مادر ببين زخم هايم خوب شده اند

مادر ببين زخم هايم خوب شده اند

وقتي دشمن بعثي، مدرسه شهيد پيروز شهرستان انديمشك را موشك زد، دانش آموز شهيد عبدالصاحب صحاحي تا پاسي از شب، به كمك مردم، در بيرون آوردن شهدا و مجروحين مشغول بود و بعد از نيمه شب بود كه با لباس خون آلود به منزل بازگشت. همسنگرانش مي گفتند: او در چهل و پنج روز آخر

مادر ببين زخم هايم خوب شده اند ادامۀ مطلب »

به بالا بروید