
آن وقت ها
نه به دريا رفته بود نه به ساحل پا روی عصرهای نيامده در باد آن وقت ها کنار ساحل کنار درخت کوچک به کلبه ای به سبک بهار ديده بودم زنی مو بلوطی را و کودکی دوباره که آمدم کودک به دريا رفته بود کلبه ای لبريز خوابهای زمستانی بود
75 مقاله

نه به دريا رفته بود نه به ساحل پا روی عصرهای نيامده در باد آن وقت ها کنار ساحل کنار درخت کوچک به کلبه ای به سبک بهار ديده بودم زنی مو بلوطی را و کودکی دوباره که آمدم کودک به دريا رفته بود کلبه ای لبريز خوابهای زمستانی بود

آن روزها باران که می آمد مادرم زير شر شر سقف می ايستاد و دعا می خواند پدرم وقتی ديد دعای مادرم کافی نيست سوراخهای سقف را بر داشت و در جيب کتش پنهان کرد پدرم مرد بزرگی بود سرش به سقف می رسيد

مرد می گويد حال سواری از دور خوش نيست می گويد حال سواری از دور نزديک است بهم بخورد اگر نه از چه خم شده در برکه سايه اسب مرد سوال می کند از درخت همسايه اسب خم شده در برکه برکه اگر جوابگوی همسايه نباشد دريا از کجا بياورم

کليد زير فرش است گلها را هم آب داده ام می روم تا آخر چيزهايی که پدر می گفت زود بر می گردم حالا به روی آينه نياور که آمدی يا نه اصلآ بحث جدايی نيست اينکه باران سهم ماست را روی ديوار نوشته بود بحث جدائيست حالا خدا زياد

حالا چند بهاری می شود که از روی خوش باد دست می دهی و هنوز باد کرده اين همه برگ که اين همه دل زير خشت می رود آخر دست آخر همين سه چهار برگ هم که نباشد حکم دل که می کند تازه رو می کنی که اهل نشابوری

يه مشت کلمه مث باد هوا مياد دور و برت روزگارت و سياه می کنه اول فکرمی کنی درای بهشت وا شده حوريا اومدن شراب آوردن برات همه چی رو به راهه به خودت که ميای می بينی لهجت عوض شده چهارتا ام اون پايين دارن جورتورو می کشن زنت

محتســب ، مـــردي به ره ديــد و گريبانش گرفت مست گفت : اي دوست ! اين پيراهـن است ، افســار نيست گفت : مستي ، زان سبــب افتان و خيــزان ميروي گفت : جـــرم راه رفتن نيست ، ره همــــوار نيست گفت : ميبايــــد تــو را تــا خانـــة قاضــــي برم

شادي ندارد ، آنكه ندارد به دل غمي آن را كه نيست عالم غم ، نيست عالمي آنان كه لذّت دم تيغت چشيدهاند بر جاي زخم دل ، نپسندند مرهمي راز ستاره از من شبزندهدار پرس كز گردش سپهر نياسودهام دمي دل بستهام چو غنچه به راه نسيم صبح بو

گشــت غمنـــاك دل و جان عقـاب چـــو ازو دور شـد ، ايّــام شبــاب ديد ، كــش دور به انجـــام رسيــد آفتابــش به لــــب بـــام رسيــد بايد از هستــي ، دل برگيــــرد ره ســــوي كشـــور ديگر گيــرد خواســـت تا چـــارة ناچــار كنـــد دارويــي جويــد و در كـار كنـــد صبحگاهـــي زِ پي

با دود آخرين دانه ی اسفند ديگر گريه نمی کند ديگر می رود خيابان پيراهنی تازه بگيرد می رود تا می تواند برقصد و گل ببيند و سراسر شب را با همين رويه راه می رود می تواند برای سال خوردگان شهر ساعتی را جوانی کند يا می تواند با

اگر محبتى كه در خود احساس مى كنید یا از جانب مدعى مى شنوید، از جنس و قماش عشق ناب باشد، مقدس است و سعى و تلاش در راه رسیدن به معشوق و محبوب، پسندیده و شایسته مى باشد ولى اگر كشش و جاذبه ی موجود و مورد ادعا، حاصل

وقت است كه باز آيي ثانيهها در تپشند ، التهابي مهيج و شوقي شيرين در پيكر كوچكشان ميجوشد. در گذر از لحظهها كند مي لغزند و شتاب هميشه را ندارند. تعدادشان به عدد منتظران زميني و آسماني است ، هر كدام در سينهاي ميتپند و شرار شوق را در

1-هنگام ازدواج بیشتر با گوش هایت مشورت كن تا با چشم هایت.( ضرب المثل آلمانی) 2- مردی كه به خاطر ” پول ” زن می گیرد، به نوكری می رود. ( ضرب المثل فرانسوی ) 3- لیاقت داماد ، به قدرت بازوی اوست . ( ضرب المثل چینی ) 4-

يادتونه بچه بوديم مي گفتين ايشاا…عروسيتون حالا وقتشه تشريف بياريد!!!!!!! **************** برانيم تا دلهايمان را به مهر پيوند زده بهار را به استقبال برويم. حضورت اي دوست قدمهايمان را استوار و دلهايمان را گرم ميكند **************** خدايا به هر آنكه دوست ميداري بياموز كه: عشق از زندگي كردن بهتر است

تو به نور نگاه مي كني و من كنارت نشسته ام . دستانت گرم نيست خيره شده اي و نور تا ته مردمكان سياهت را رنگ كرده است . اشك هم گرمايي ندارد . دستم را با گوشه روسري پاك مي كنم، سبز كمرنگ توي زرد و يشمي گم مي