دسته بندی :داستان ها و حکمت ها

371 مقاله

اتوبوس

اتوبوس

اتوبوس زهرا وافر (همسر پاسدار) همه‌چیز آماده بود؛ لباس‌های یدکی برای بچه‌ها، سبد میوه و خوراکی و تخمه. شیشه بچه هم پر از شیر بود حتی. خوشحال می‌رفتیم به سمت محل قرار. بعد از مدت‌ها قرار بود با دوستان برویم اردوی یک‌روزه‌. به محل قرار که رسیدیم، ناگهان اخم‌ها در

مثل آب و شراب

مثل آب و شراب

مثل آب و شراب شب تا صبح بگو: آب! آبا سیراب می‌شوی؟ نه صبح تا شب بگو: شراب! شراب! مست می‌شوی؟ نه نام آب یا نام شراب هیچ تأثیری ندارند. نام‌ها عموماً این گونه‌اند؛ جز نام خدا که اثربخش است. نام خدا دل را روشن می‌کند تا چه رسد به

مثل غنچه شكفته

مثل غنچه شکفته

مثل غنچه شکفته غنچه تا غنچه است نه عطر و بویی دارد و نه رنگ و رویی، اما همین که باز و شکفته می‌شود عطر و رایحه‌اش و جلوه و جمال و جاذبه‌اش پیدا و آشکار می‌شود. آیات الهی هم هر کدام دقیقاً شبیه غنچه‌اند؛ یعنی به ظاهر و برای

شهادت به وقت مدافعان حرم

شهادت به وقت مدافعان حرم

شهید دهه هفتادی فاطمه دولتی از تبار اسماعیل بود؛ نوجوانی که سراسر وجودش بندگی بود و می‌خواست به همه‌ ثابت کند دهه هفتادی‌ها هم می‌توانند تا آسمان هفتم پرواز کنند. عباس دانشگر متولد اردیبهشت سال ۷۲ برای تمام زندگی‌اش برنامه‌ریزی کرده بود. مطالعه در برنامه‌ روزانه عباس جایگاه ویژه‌ای داشت.

مثل ديوار شهر

مثل دیوار شهر

مثل دیوار شهر قدیم‌ها گرداگرد شهرها دیوار می‌کشیدند. دیوارها امنیت شهر را تأمین می‌کردند. به آن دیوارها «سور» گفته می‌شد. وجود آدمی در نگاه قرآن کریم به شهر می‌ماند. سعدی هم می‌گفت: ((وجود تو شهری است پر نیک و بد)) این شهر نیز نباید بی دیوار باشد وگرنه امنیت آن

فرزند شما را کشتم

فرزند شما را کشتم

فرزند شما را کشتم پدرم فردی صالح و متدین است که اعتقاد عجیبی به آثار اعمال انسان‌ها در سرنوشتشان دارد و ما را نیز با این اعتقاد تربیت کرده است. سال‌ها پیش، وقتی جنازه جوان ۱۸ ساله‌ای که در تهران به دست افراد ناشناس، ناجوانمردانه در منزل مسکونی‌اش به قتل

پلاک عراقی

پلاک عراقی

پلاک عراقی از فرماندهان بزرگ سپاه بود و حالا با فروکش کردن شعله‌های جنگ، آمده بود کربلا برای زیارت، اما ظاهراً این‌جا هم نمی‌شد از تبعات جنگ کنار ماند. ابوریاض از فرماندهان سابق ارتش و از مسئولان فعلی عراق درخواست ملاقات کرده بود. فرمانده اول نپذیرفت اما اصرار ابوریاض را

دامادی که چوپان بود

دامادی که چوپان بود

ازدواج، یکی از اصلی‌ترین دغدغه‌های جامعه است. خواستگار که می‌آید خیلی‌ها می‌گویند: جوان را نمی‌شناسم. خب تحقیق کن. حضرت شعیب، موسی را از کجا شناخت که دخترش را به او داد؟ «فَلَمَّا جاءَهُ وَ قَصَّ عَلَیْهِ الْقَصَصَ قالَ لا تَخَفْ نَجَوْتَ» ماجرا را وقتی موسی نقل کرد، شعیب به موسی

اتمام حجت

اتمام حجت

اتمام‌حجت یکی از دوستانم، در دوران مجردی در طبقه دوم خانه‌ای اتاقی اجاره کرده بود. از قضا پنجره اتاق رو به خانه زنی باز می‌شد که وضعیت مناسبی نداشت و اصلاً بنای دلربایی داشت تا این‌که بالأخره یک روز صبح همین‌که پنجره را باز می‌کند،‌ آن زن با حالتی نامناسب

بامیه فروش

بامیه فروش

بامیه فروش زهرا وافر نزدیکی‌های خانه‌مان یک بامیه‌فروش بود؛ بامیه‌فروشی که نمی‌شد بی‌تفاوت از کنارش گذشت.  این‌که می‌گویم نمی‌شد بی‌تفاوت از کنارش گذشت،  به‌خاطر بامیه‌هایش نبود، که البته بامیه‌هایش هم تازه و خوش‌طعم بود، بلکه به‌خاطر جذابیتی بود که در کارش می‌دیدیم؛ جذابیتی که شخصیت او به شغلش بخشیده بود.

مادرم بهشت است..

مادرم بهشت است..

مادرم بهشت است.. ای‌کاش مادرش زنده بود مردی نزد پیامبر(ص) آمد و گفت: ای رسول خدا هیچ کار زشتی نیست مگر این‌که انجام داده‌ام، آیا توبه من قبول می‌شود؟ فرمود «آیا پدر و مادرت زنده‌اند؟» گفت: تنها پدرم زنده است. حضرت فرمودند «به پدر خود احترام و نیکی کن؛ تا

عاقبت‌بخیری

عاقبت‌بخیری

عاقبت‌بخیری در سی‌سی‌یو کنار تخت پدربزرگش، مرد پیری بستری بود. نزدیک ساعت هشت و نیم حس کرد حال پیرمرد خیلی بد شده است. پیرمرد ناتوان داشت جان می‌داد و کسی کنارش نبود. به هر زحمتی بود تخت پیرمرد را رو به قبله گذاشت. هنوز هوش و حواس پیرمرد برجا بود

آیت‌الکرسیِ دختر مسلمان در نیویورک

آیت‌الکرسیِ دختر مسلمان در نیویورک

آیت‌الکرسی شبی دختر مسلمانی در نیویورک از پوهنتون به‌سمت خانه پیاده می‌رفت. پس از مدتی متوجه شد که مردی با ژاکت کلاه‌دار که سعی در پنهان نمودن چهره‌اش دارد، در حال تعقیب کردن اوست. بسیار وحشت‌زده شد و با توجه و توکل به خداوند متعال شروع به خواندن آیت‌الکرسی کرد.

روایتی خواندنی از دو همسایه مسلمان و نصرانی

روایتی خواندنی از دو همسایه مسلمان و نصرانی

دو همسایه که یکی مسلمان و دیگری نصرانی بود، گاهی با هم راجع به اسلام سخن می‌گفتند. مسلمان که مرد عابد و متدینی بود آن قدر از اسلام توصیف و تعریف کرد که همسایه نصرانیش به اسلام متمایل شد و قبول اسلام کرد. شب فرا رسید، هنگام سحر بود که

آلزایمر مادر

آلزایمر مادر

چمدانش را بسته بودیم. با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود. کلاً یک ساک داشت با یه قرآن کوچک، کمی نان روغنی، آب‌نبات، کشمش، چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی… گفت: «مادرجون، من که چیز زیادی نمی‌خورم. یه‌گوشه هم که نشستم. نمیشه بمونم، دلم واسه نوه‌هام تنگ میشه!» گفتم: مادر من

تبلیغ عملی

تبلیغ عملی

تبلیغ عملی از مصاحبه یک تازه‌‌مسلمان شش ماه پس از تشرفم به اسلام، وقتی به کشورم بازگشتم، خانواده‌ام فکر می‌کردند که من تروریست شده‌ام و می‌خواهم آن‌ها را بکشم، اما من به‌محض ورودم به خانه، دست پدر و پای مادرم را بوسیدم و پس از آن نمی‌گذاشتم حرفی از آن‌ها

ما زنده‌ایم؟

ما زنده‌ایم؟

ما زنده‌ایم؟ سید عبدالکریم کفاش چه کرده بود که امام زمان(عج) خود به دیدارش می‌آمدند؟ کفاش پیری که در گوشه‌ای از بازار بساطی داشت ولی حتی کفش‌های مولایش را هم بی‌نوبت تعمیر نمی‌کرد. پس هفته‌ای نمی‌گذشت که حجت خدا به او سر نزنند. روزی از او پرسیده بودند: اگر هفته‌ای

این وظیفه ماست

این وظیفه ماست

این وظیفه ماست انگلیسی و غیرمسلمان بود. پزشک جوانی که به خواستگاری‌اش رفته بود، از او خواسته بود مسلمان شود. او هم شروع به تحقیق درباره اسلام و به‌ویژه تشیع کرد و سرانجام شیعه شد و به عقد جوان درآمد. تنها سؤالی که هرگز جوابی برای آن نیافته بود، طول

نماز اول وقت (حکایتی از دوران سربازی)

نماز اول وقت (حکایتی از دوران سربازی)

نماز اول وقت (حکایتی از دوران سربازی) یکی از دوستان برایم نقل می‌کرد:‌ در خدمت سربازی‌،‌ مافوقم سر اذان به من دستوری داد که گفتم «الان باید بروم نماز و نمی‌توانم انجام بدهم.» و به نماز اول‌وقت جماعت رفتم. مافوقم عصبانی شد و من را تهدید کرد. با احترام گفتم:

چه گردنبند بابرکتی!

چه گردنبند بابرکتی!

پوستین گوسفند را در خواهش سائلی به او داد. مسکین که عریان و گرسنه بود، پوستین را رد کرد و چیز دیگری خواست. هرچه گشت، چیز دیگری نیافت جز یک گردنبند. همان را به مستمند بخشید. فقیر که از این بخشش خوشحال بود به سوی مسجد آمد و ماجرا را

مثل بچه همسايه

مثل بچه همسایه

مثل بچه همسایه ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ: ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺭﺍﻩ ﺗﺮﺑﯿﺖ ﮐﺮﺩﻥ ﭼﯿﺴﺖ؟ ﮔﻔﺖ: ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﺜﻞ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺑﺰﺭﮒ کن! ﮔﻔﺘﻢ: ﭼﮕﻮﻧﻪ؟ ﮔﻔﺖ: ﻭﻗﺘﯽ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺗﻮ ﻣﯿﻬﻤﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ می‌گذاری، ﺣﺎﻟﺶ ﺭﺍ می‌پرسی، ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﺳﺮﺍﻍ ﮐﯿﻒ ﻭ ﻧﻤﺮﺍﺕ ﺍﻭ نمی‌رﻭﯼ، ﺩﺭباره ﻧﻮﻉ ﻏﺬﺍ

خاطرات شیرین حاج اقا قرائتی

خاطرات شیرین حاج اقا قرائتی

دوستی بدون عمل بچه‌ام کوچولو بود، از من بیسکویت خواست. گفتم: امروز می‌خرم. وقتی به خانه برگشتم فراموش کرده بودم. بچه دوید جلو و پرسید: بابا بیسکویت کو؟ گفتم: یادم رفت. بچه تازه به زبان آمده بود، گفت: بابا بَده، بابا بَده. بچه را بغل کردم و گفتم: باباجان! دوستت

مبادا گرگ شويم

مبادا گرگ شویم

مبادا گرگ شویم  در ﻗﻄﺐ ﺷﻤﺎﻝ ﮔﺮﮒ‌ها ﺭﺍ این‌گونه ﺷﮑﺎﺭ می‌کنند: ﺭﻭﯼ ﺗﯿﻐﻪ‌ﺍﯼ برنده مقداری ﺧﻮﻥ می‌ریزند ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﺎﻟﺐ ﯾﺨﯽ ﻗﺮﺍﺭ داده ﻭ ﺩﺭ ﻃﺒﯿﻌﺖ ﺭﻫﺎ می‌کنند. ﮔﺮﮒ ﺁﻥ ﺭﺍ می‌بیند و یخ را به طمع ﺧﻮﻥ ﻟﯿﺲ می‌زند. ﯾﺦ روی تیغه کم‌کم ﺁﺏ می‌شود ﻭ ﺗﯿﻐﻪ

نقشه شوم

نقشه شوم

کم کم با اتمام مدرسه فرزندانم و شروع تعطیلات تابستانی شان و اصرار مادرشان برای یک سفر آخر هفته به شمال، و با توجه به اینکه من هم به نوعی از فشار کاری وجلسات پی در پی خلاص بشوم، بدنبال یک بهانه اساسی برای دور بودن از فضاها بودم که

لاکچری وارونه

لاکچری وارونه

زنگ آخر مدرسه، کنار پنجره نشسته بودم که درب حیاط مدرسه مون یهویی باز شد و ماشین وانت باری کنار نمازخانه ایستاد وحدوداً چهار نفر مرد جوان از ماشین پیاده شدند و خیلی سریع مشغول به کار شدند…حالا دیگه حواسم کلاً به بیرون از کلاس بود و معلم ریاضی دم

داستان  باهم و بی هم

داستان باهم و بی هم

به نا خدا کبری وارد خانه شد ،خواهرش سمیرا تکرار  خندوانه   را تماشا می کرد،پدر و مادرش هم مشغول صحبت کردن با یکدیگر بودند تا اینکه چشم شان به کبری افتاد با نگاهی عجیب و عبوس او را دنبال کردند ،تا اینکه کبری سراسیمه به طرفشان رفت ،همین که نزدیک

مرد کسی است که حرفش دو تا بشود

مرد کسی است که حرفش دو تا بشود

مرد کسی است که حرفش دو تا بشود نقل کرده‌اند که یکی از مراجع در برابر ضرب‌المثل مورد اشاره فرمود: «اتفاقاً مرد کسی است که حرفش دو تا شود.» منظور آن بزرگوار روشن است. جایی که شخصی به اشتباه خود پی ببرد، حق را به جانب خود نبیند، با گذشت

فاطمه هوشینو (بانوی مسلمان ژاپنی) و حکایتی شنیدنی از گذشته

فاطمه هوشینو (بانوی مسلمان ژاپنی) و حکایتی شنیدنی از گذشته

فاطمه هوشینو (بانوی مسلمان ژاپنی) [در ژاپن] تا ۷۰ سال پیش دختر و پسرها بعد از هفت‌سالگی نباید کنار هم می‌نشستند یا در دوران سامورایی‌ها خانم‌های طبقات بالای اجتماعی همیشه از پشت پرده صحبت می‌کردند. لباس سنتی ما فقط پوشش سر را نداشت اگرنه بدن را به‌طور کامل می‌پوشاند اما

سوءتفاهم

سوءتفاهم

سوءتفاهم چند داستانک تلخ خواب بودیم به‌گمانم مادر مدت‌ها درد داشت. ما نمی‌دانستیم. تازه امروز از نسخه‌هایش فهمیدم؛ از داروهای ضد دردش. بیچاره دیشب راحت شد. نمی‌دانیم چه ساعتی؟!‌ ما خواب بودیم. صبح، وقتی صبحانه ما سروقت آماده نشد، فهمیدیم. عشق پوشالی دست به هر کاری زدند تا زودتر به

مطالعه در خواب

مطالعه در خواب

مطالعه در خواب یکی از علما نقل می‌کرد: من علاوه بر درس‌های خود، کتاب «مطوّل»۱ را نیز تدریس می‌کردم. در خانه پدرم بودم و در کنار پدر و مادرم به مطالعه می‌پرداختم. یک شب، مطالعاتم تا دیروقت طول کشید. مادرم چند بار بیدار شد و گفت: هنوز مطالعه می‌کنی؟ من

مطلبی پیدا نشد
اشتراک گذاری این صفحه در :
ما را در رسانه های اجتماعی دنبال کنید
به بالا بروید