
بهترين اسب دنيا
گاوچراني براي کلانتر تعريف مي کرد که بهترين اسب دنيا را دارد . ( روزي در جاده باريک کوهستاني مي راندم که از زين ، پايين افتادم و پايم شکست. ) کلانتر گفت : ( نگو که اسبت پايت را جا انداخت! ) گاوچران گفت : ( نه ، ولي
371 مقاله

گاوچراني براي کلانتر تعريف مي کرد که بهترين اسب دنيا را دارد . ( روزي در جاده باريک کوهستاني مي راندم که از زين ، پايين افتادم و پايم شکست. ) کلانتر گفت : ( نگو که اسبت پايت را جا انداخت! ) گاوچران گفت : ( نه ، ولي

در حکايتي قديمي آمده است که ماهي اي که سرآمد مغز متفکران بود ، از ماهي ديگري پرسيد : « درباره اقيانوس خيلي چيزها شنيده ام ، پس اين اقيانوس کجاست ؟ » و آن ماهي در اقيانوس بود و همه عمرش را در اقيانوس به سر برده بود .

مردي به دکتر رابرت شولر ، نويسند? مشهور ،تلفن کرد و گفت : «ديگر تمام شد . من به آخر خط رسيده ام . تمام پولم از دست رفت . همه چيزم را از دست دادم .» دکتر شولر پرسيد : « آيا هنوز مي تواني ببيني ؟ » مرد

مرد کشاورزي زن نق نقوي داشت که از صبح تا نصف شب در مورد چيزي شکايت مي کرد . تنها زمان آسايش مرد زماني بود که با قاطر پيرش در مزرعه شخم مي زد . يک روز ، وقتي همسرش برايش نهار آورد ، کشاورز قاطر پير را به زير

داستان دربار? پيرزني است که با اتوبوس سفر مي کرد ، شنيده ام پييرزن بسيار مضطرب بود و دائماً با ترس و لرز ازراننده سؤال مي کرد که اکنون کجا هستيم و رانند? اتوبوس کجا توقف کرده است ؟ غريبه اي در کنار پيرزن نشسته بود و با ديدن نگراني

در روستايي دور افتاده مرد نابينايي زندگي مي کرد . روزي چشم پزشکي معروف و حاذق به روستا آمد و پس از معاينه چشمان مرد نابينا به او اعلام کرد که اگر تحت عمل جراحي قرار بگيرد ، بينايي اش را به دست مي آورد . اما همسر مرد با

وزي مرد جواني به ديدار حکيم فرزانه اي رفت و گفت :« شما فرشته ايد! » حکيم فرزانه گفت : « تو درست مي گويي !» مرد جوان همان جا گوشه اي نشست و مرد ديگري که با حکيم سر عناد داشت ، جلو آمد و گفت:« تو دست کمي

شهر نشيني وارد روستا شد و اسبي زيبا ديد . تصميم گرفت که اسب را داشته باشد . با روستايي چانه زد و بالاخره اسب را خريد . شهرنشين روي اسب پريد و گفت : « هي ! بزن بريم ! » ولي اسب از جايش تکان نخورد . روستايي

وزي جنگجويي سامورايي که بسيار مشهور و مغرور بود . براي ديدن استاد فرزانه اي آمد . اما همين که زيبايي ، لطف و عنايت استاد را ديد ، ناگهان احساس نامعقولي به او دست داد . پس از استاد پرسيد : « استاد ،همين چند لحظه پيش همه چيز

اگر انسان ماجراجويي پيشه کند بي ترديد تجربه هايي کسب مي کند که ديگران از آن محرومند ما براي در پيش گرفتن اين سفر شير يا خط انداختيم شير امد يعني بايد رفت . و ما رفتيم . اگر هم خط مي امد و حتي اگر ده بار پشت سر

روزي گدايي از ملانصرالدين کمکي خواست .ملا گفت : « نمي توانم به تو کمکي بکنم زيرا در شأن من نيست مبلغ کم و يا چيز کم ارزشي به کسي بدهم . » گدا گفت : « مي تواني مبلغ زياد و چيز با ارزشي بدهي .» ملا گفت :

سياستمدار بر جسته اي ، وقتي نامزد اداره مهم شهرداري بود ، به سه سياه پوست آفريقايي رسيد و گفت که او به کسي که بهترين دليل را براي جمهوري خواه شدن ارائه کند يک بوقلمون چاق مي دهد . نفر اول گفت : « من جمهوري خواه را کسي

اشد تا روزي بيشتر از اينها بدانيم ، و چيزهايي بخوانيم و بنويسيم که پس از خواندن ونوشتن آنها اين احساس در ما بيدار شود که « انسان تر » و « عاشق تر » شده ايم . فراموش نکنيم سخن آن عارف شوريده حال را که گفت : آدمي

شبي « اوحدي کرماني » ، شاعر بزرگ در ايوان خانه اش نشسته و روي کاسه اي گلي خم شده بود . عارف بزرگ ، «شمس تبريزي » ، از آنجا رد مي شد . نگاهي به اوحدي انداخت و پرسيد : « چه کار مي کني ؟ » .

شايد هر روز با چند نفر ملاقات داشته باشيد ، اما هيچ گاه ملاقات خود با خداوند را فراموش نکنيد ، هر روز دعا کنيد : (خدايا ! مرا راهنمايي کن ، متبرک ساز ، به کار گير ، مرا در اين دنياي رنج و درد ، وسيله اي براي

حيرتي در آميخته به يقين ، شادي اي سرشار از غم ، ثروتي برخاسته از فقر ، و رنجي همراه با لذت ، راز « شاد زيستن » است . ……………………………………………………………. دوست داشتن زماني به اوج ظهور خود مي رسد که به هيچ شکلي اظهار نشود! …………………………………………………………. اخلاق واقعي در

در زندگي استاد فرزانه اي اتفاقي رخ داده که بسيار جالب است . او الاغي داشت که هميشه با آن مسافرت مي کرد و آن الاغ در هم? فراز و نشيب ها همراه وي بود . روزي که استاد در بستر مرگ افتاده بود ، هم? مريدانش اطراف او جمع

جنگ عظيمي بين دو کشور در گرفته بود .سالها از شروع جنگ مي گذشت و جنگ کماکان ادامه داشت . سربازان خسته شده بودند . فرمانده يکي از دو کشور با طرحي اساسي قصد حمل? بزرگي را به دشمن داشت و آن طرح با چنان دقت و درايتي ريخته شده

خداوند به يکي از بندگان خود گفت ک فقط دو روز از عمر تو باقي مانده است . او بسيار عصباني شد و به در گاه خداوند شکايت کرد و گفت : من با اين دو روز چه کاري مي توانم انجام دهم ؟ به من مهلت بيشتري براي زندگي

دو مرد که از زمان کودکي با هم دوست بودند ، پس از سالها يکديگر را ملاقات کردند . يکي کشيش شده بود ، و ديگري ملوان . و هرکدام از داشتن يک طوطي به خود افتخار مي کردند. براي خدمت به علم اين دو پرنده را در اتاقي نزد

شخصي به استاد فرزانه اي گفت : (( من خوشبختي مي خواهم .)) استاد پاسخ داد : (( نخست (من ) را حذف کن که حکايت از نفس دارد سپس مي خواهم را حذف کن که حکايت از ميل و خواسته دارد اکنون آنچه با تو باقي مي ماند خوشبختي

در فيلم سينمايي ( رستگاري در زندان شاوشنگ ) ماجراي زندگي زنداني هايي را نشان مي دهد که به حبس هاي طولاني مدت محکوم شده اند و عده اي از آنها پس از 40 يا 50 سال اقامت در زندان و خو گرفتن به آداب و مقررات زندان آزاد مي

روزي زني فقير که ايمان زيادي به خدا داشت و شوهرش فلج شده بود ، اطمينان داشت که خداوند پولي را که براي تهيه غذا و هداياي روز عيد لازم دارد ، فراهم خواهد کرد . وي به فروشگاهي وارد شد و از فروشنده غذاي کافي براي روز عيد فرزندانش

می گویند مسجدی می ساختند، بهلول سر رسید و پرسید: چه می کنید؟ گفتند: مسجد می سازیم. گفت: برای چه؟ پاسخ دادند: برای چه ندارد، برای رضای خدا. بهلول خواست میزان اخلاص بانیان خیر را به خودشان بفهماند، محرمانه سفارش داد سنگی تراشیدند و روی آن نوشتند ” مسجد بهلول

عشق لیلی مجنون زبانزد است. این دو به خاطر داشتن دو قبلیه با تفاوت های فرهنگی و قبیله ای و مالی، اجازه دیدار یکدیگر را نداشتند. روزی لیلی تصمیمی میگیرد. تصمیم میگرد در روز مشخصی در قبلیه خود آش نذری پخته و پخش کند. به همین دلیل در بین افراد

اين داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم میخورد که واقعیه : دوستم تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل

روزي از ابو الحاج اقصري که استاد عارفي بود ،پرسيدند : استاد شما چه کسي است ؟ او پاسخ داد: استاد من حشره ي ريز سياه رنگي است که بر روي فضله ي حيوانات مي نشيند . افراد حاضر در مجلس گمان کردند که ايشان مزاح مي کنند . ولي

روزي مردي تخم عقابي را پيدا کرد و آن را در آشيانه ي يک مرغ کرچ گذاشت .عقاب با ديگر جوجه ها سر از تخم بيرون آورد و با آن ها شروع به رشد نمود . عقاب در سراسر زندگي خود ، چون تصور مي کرد که او نيز جوجه

روزي استاد فاضلي با شاگرد خود مشغول استراحت بود . پس از گذشت چند ساعت خربزه ا شيرين را از خورجين خود بيرون آورد و آن را دو قسمت کرد . نيمي از آن را به شاگرد خود داد .شاگرد در ميان خوردن خربزه بود که ، به استاد خود

در دسامبر 1914 ، آزمايشگاه «توماس اديسون»بر اثر آتش سوزي به کلي از بين رفت . او آزمايشگاه خود را در مقابل ف238000 دلار بيمه کرده بود ،در حالي که خسارت وارد شده ،متجاوز ازدو ميليون دلار بود. بسياري از تحقيقاتي که يک عمر براي آن ها ، زحمت کشيده