
زهرا و پدر بزرگ
غروب بود. زهرا تازه از مدرسه به خانه آمده بود و داشت لباسش را عوض ميكرد كه زنگ در خانه به صدا درآمد. مادر از توي آشپزخانه زهرا را صدا زد و گفت: زهرا برو در را باز كن. فكر ميكنم پدر بزرگت آمده. زهرا گفت: «مگه بابا بزرگ ميخواست
1 مقاله

غروب بود. زهرا تازه از مدرسه به خانه آمده بود و داشت لباسش را عوض ميكرد كه زنگ در خانه به صدا درآمد. مادر از توي آشپزخانه زهرا را صدا زد و گفت: زهرا برو در را باز كن. فكر ميكنم پدر بزرگت آمده. زهرا گفت: «مگه بابا بزرگ ميخواست