
نظر علمای اهل تسنن در خصوص بداء ۲
واژه بداء در قرآن بیشتر به همان معناى ظهور و انکشاف آمده، چنان که در آیات ۴۷ و ۴۸ سوره زمر و آیه ۱۲۱ سوره طه و آیه ۳۴ سوره یوسف و آیه ۱۱ سوره فاطر آمده است. اما آیاتى نیز در قرآن مجید موجود است که به معناى اصطلاحى
458 مقاله

واژه بداء در قرآن بیشتر به همان معناى ظهور و انکشاف آمده، چنان که در آیات ۴۷ و ۴۸ سوره زمر و آیه ۱۲۱ سوره طه و آیه ۳۴ سوره یوسف و آیه ۱۱ سوره فاطر آمده است. اما آیاتى نیز در قرآن مجید موجود است که به معناى اصطلاحى

بداء به فتح باء و الفِ کشیده، به معناى ظهور و انکشاف پس از خفا، و علم و آگاهى بعد از جهل و ناآگاهى است. همچنین به معناى تغییر رأى آمده است. البته به این معنى بر خداوند روا نیست. شیخ طوسى در این باره مى نویسد: بداء به معناى

ویل دورانت در تاریخ تمدن پس از آنکه مضمون آیاتی از قرآن را در زمینه شمول و عمومیت علم و مشیت الهی نقل می کند، و نیز به حدیث معروفی که در صحیح بخاری است اشاره می کند، می گوید: این اعتقاد به قضا و قدر، جبریگری را از لوازم

چیزی که برای یک نفر محقق و عارف به مسائل توحید بسیار بسیار اعجاب آور است، منطق مخصوصی است که قرآن کریم و پس از آن، روایات ماثوره از رسول اکرم صلی الله و علیه و آله و سلم و علی علیه السلام و سایر ائمه اطهار در مسائل توحید

اشکال دیگر اینکه آنچه در این بیانات آمده با عمومیت قضا و قدر، با اینکه هیچ چیزی خارج از حوزه قضا و قدر نیست و قرآن کریم – چنانکه در گذشته یاد کردیم – با کمال صراحت آن را تأیید می کند، منافات دارد. اگر همه چیز و همه جریانات

در اخبار و روایاتی که از رسول اکرم صلی الله و علیه و آله و سلم یا ائمه اطهار علیه السلام رسیده است، مطلبی به این مضمون به چشم می خورد: اگر قضا و قدر بیاید، اسباب و علل مخصوصا عقل و قوه تدبیر انسان از کار می افتد. این

دکتر هیکل در پاسخ این مرد امریکایی شرح مبسوطی طبق ذوق و فکر خود می دهد که هر چند خالی از نکته های صواب نیست، ولی عاری از نظم فلسفی و قابل نقض و اشکال و ایراد است. در رساله حاضر که اکنون به دست خواننده محترم می رسد، بی

رسوایی در منطق او چیست؟ در منطق او هر کس که به حسب ظاهر در جبهه نظامی شکست بخورد، دیگر رسوا شده و قضیه تمام شده است. اگر او به حق می بود که در جبهه نظامی غالب می شد. ”واکذب احدوثتکم” یعنی مغلوب شدن شما دلیل بر این است

نخستین روزی که متوجه شدم غربیان اعتقاد به قضا و قدر را یکی از علل بلکه علت اصلی انحطاط مسلمین می دانند، در حدود بیست سال پیش، ایام طلبگی در حوزه علمیه قم بود. جلد دوم کتاب زندگانی محمد تألیف دکتر محمد حسنین هیکل ترجمه ابوالقاسم پاینده را می خواندم.

مقام شامخ زینب علیهاسلام در تبلیغ او بروز کرد. شما ببینید اهل بیت امام حسین علیه السلام چه ماهرانه تبلیغ کرده اند. دو سه نکته است که تا انسان به اینها توجه نداشته باشد، به ارزش تبلیغ اهل بیت و در واقع به ارزش سفر تبلیغاتیشان پی نمی برد. کار

بیان صحیح مطلب این است که در جهان آفرینش هر چه هست و هر کمالی که فرض شود ملک مطلق خدای آفریدگار است، از جزئی تا کلی عطیه و بخشش اوست بدون این که موجودی از راه استحقاق، حقی به عهده خدا داشته باشد که او را ناگزیر به عطیه

ممکن است گفته شود این حدیث اولا منافات دارد با آنچه قبلا در صفحه ۷۳ از توحید صدوق نقل شده بدین مضمون که اصبغ بن نباته گفت: علی علیه السلام از پای دیوار کجی حرکت کرد و پای دیوار دیگری نشست، همینکه مورد اعتراض قرار گرفت که می خواهی از

پرسش: در دنیایی که ما زندگی می کنیم ظلم همه جا را فرا گرفته، انسان و حیوان هر قدری که از دستش برمی آید مظلوم را می کوبد و یا بدون ظالم بعضی ها مظلومند مانند مریضی بچه و مانند آن. حیوانی را می بینیم بدون هیچ گونه گناهی شکار

در میان اخبار و روایات احیانا مضامینی درباره قضا و قدر دیده می شود که با همدیگر متناقض به نظر می رسد، ولی باید دانست که این گونه تنافیها و تعارضها یا در اثر برخی اشتباهات است که احیانا از برخی راویان حدیث در نقل مضمون احادیث رخ داده است

اکنون که دانسته شد بدیها همه از نوع نیستی هستند. پاسخ ” ثنویه ” روشن می گردد. شبهه ثنویه این بود که چون در جهان دو نوع موجود هست، ناچار دو نوع مبدأ و خالق برای جهان وجود دارد. پاسخ این است که در جهان یک نوع موجود بیش نیست

یکی از حسابهای عالم، توکل و اعتماد به خداست. توکل یعنی انسان در پیمودن راه حق، چه از جنبه مثبت و چه از جنبه منفی، به خود تزلزل راه ندهد و مطمئن باشد که اگر در جریان زندگی هدف صحیح و خداپسند خود را در نظر بگیرد نه منافع شخصی

وقتی از ” نابینایی سخن می گوییم نباید چنین انگاریم که ” نابینایی ” شی ء خاص و واقعیت ملموسی است که در چشم نابینا وجود دارد. نه، ” نابینایی ” همان فقدان و نداشتن ” بینایی ” است و خود، واقعیت مخصوصی ندارد. خوبی و بدی نیز همچون هستی

مادیون(و همچنین بعضی از مسیحیون) موضوع قضا و قدر را دستاویز حمله به اسلام قرار داده اند و می گویند لازمه اعتقاد به قضا و قدر این است که انسان خود را مجبور و دست بسته بداند و نقش خود را در ایجاد و تکوین و سازندگی بهتر اجتماع فراموش

ثنویه و طرفداران آنها می گویند چون هستیها در ذات خود دو گونه اند: هستیهای خوب و هستیهای بد، ناچار باید از دو گونه مبدأ صدور یافته باشند تا هر یک از بدیها و خوبیها به آفریننده ای جداگانه تعلق داشته باشد. در واقع ثنویه خواسته اند خدا را از

بدین طریق به تدریج اساس نزول وحی متزلزل گشت و بسیاری از معتزله علنا اظهار می کردند که نوشتن نظیر قرآن و حتی بهتر از آن غیر ممکن نیست. بنابراین نسبت به اینکه قرآن کتاب آسمانی است و از مبدأ وحی نازل گردیده است اعتراض داشتند ) معتزله به شهادت

در قرآن کریم در خصوص وجه خداوند و باقی بودن آن می فرماید: «کل من علیها فان* ویبقی وجه ربک ذوالجلال و الاکرام؛ هر آن کس که بر روی زمین است فناپذیر است. و تنها ذات باشکوه و ارجمند پروردگارت باقی می ماند» (آیه ۲۶ و ۲۷ سوره رحمن). در

یکی از مباحث قابل توجه این است که منشأ پیدایش این افکار و عقاید و این بحث و جدلها چیست؟ چطور شد که مسلمین از نیمه اول و حداکثر از نیمه دوم آن قرن وارد بحث جبر و قدر شدند. بدون شک علت ورود مسلمین در این مباحث آیات قرآن

قرآن همیشه این طور جواب می دهد: ذلک بما قدمت ایدیکم اینها همه به موجب آن چیزهایی است که دستهای خودتان آنها را پیش فرستاده است، یعنی تمام این عذابها و متقابلا نعیمها، عذابها و نعیمهایی است که به دست خودتان آنها را پیش فرستاده اید. خدا هرگز به بندگان

با توجه به اینکه تقدیر الهی به معنای قانون داشتن و سنت داشتن جهان است، اشکال جبر از ناحیه اعتقاد به قضا و قدر نیز حل می گردد. این اشکال از این ناحیه پیدا شده است که گروهی پنداشته اند معنای تقدیر الهی این است که خدا مستقیما و بیرون

مسأله معروفی هست در فلسفه و کلام و اخلاق به نام جبر و اختیار. بحث در این است که آیا انسان در کارهای خود مجبور است و آزادی برای انتخاب ندارد، و یا حر و آزاد و مختار است؟ مسأله دیگری در الهیات هست به نام قضا و قدر. قضا

اگر مقصود از سرنوشت و قضا و قدر الهی انکار اسباب و مسببات و از آن جمله قوه و نیرو و اراده و اختیار بشر است، چنین قضا و قدر و سرنوشتی وجود ندارد و نمی تواند وجود داشته باشد، در حکمت الهی براهینی پولادین که جای هیچ گونه شک

نظر سوم اینکه اصل علیت عمومی و نظام اسباب و مسببات بر جهان و جمیع وقایع و حوادث جهان حکمفرماست و هر حادثی ضرورت و قطعیت وجود خود را و همچنین شکل و خصوصیت زمانی و مکانی و سایر خصوصیات وجودی خود را از علل متقدمه خود کسب کرده است

«قضا» به معنی حکم و قطع و فیصله دادن است. قاضی را از این جهت قاضی می گویند که میان متخاصمین حکم می کند و به کار آنها فیصله می دهد. در قرآن کریم این کلمه زیاد استعمال شده، چه در مورد بشر و چه در مورد خدا و چه

اینگونه صفات که صفاتی اعتباری و انتزاعی اند در عین حال از لوازم قهری و لاینفک ملزومات خود هستند که اموری حقیقی و واقعی اند. به همین جهت درباره این امور به عنوان اشیائی مستقل نمی توان بحث کرد، نمی توان این پرسش را به این صورت مطرح کرد که

بنابرقانون مادى، اگر تمام هستیها هم بدى مى بود و اصلا خوبى اى در کارگاه هستى نبود (آن طورى که فلاسفه بدبین قضاوت مى کنند که مى گویند اصلا تمام هستى مساوى است با بدى) مى گفتیم باشد، هستى است، هیچ مسؤولى هم در کار نیست، یک هستى لا یشعرى