بنابرقانون مادى، اگر تمام هستیها هم بدى مى بود و اصلا خوبى اى در كارگاه هستى نبود (آن طورى كه فلاسفه بدبین قضاوت مى كنند كه مى گویند اصلا تمام هستى مساوى است با بدى) مى گفتیم باشد، هستى است، هیچ مسؤولى هم در كار نیست، یك هستى لا یشعرى هست و لا یشعر هم جریانهایى را دارد انجام مى دهد و از تمام اینها هم بدى برمى خیزد. اما آن مسائلى كه بعد طرح كردید، تمام این مسائل، مسائل طرح شده است. اما این مساله كه آیا عالم را كه خداوند آفرید، بالاختیار آفرید یا بالاجبار؟ قدرت داشت نیافریند یا قدرت نداشت؟ این مساله ثابت شده است كه بالاختیار است و نه بالاجبار، قدرت هم بر نیافریدن داشت، اما قدرتى كه متناسب با ذات پروردگار است یعنى قدرت كامل، نه نظیر قدرتى كه در یك «ممكن» وجود دارد. قدرتى كه در ما وجود دارد به معناى یك امر بالقوه است، در ذات واجب به معناى امر بالفعل است. اراده و اختیار هم در او این طور است. ببینید، من مى گویم قدرت دارم كه این كار را بكنم، قدرت دارم كه نكنم، معنایش این است كه اگر بخواهم مى كنم و اگر نخواهم نمى كنم. من قدرت دارم این میكروفون را بلند كنم و قدرت دارم بلند نكنم، یعنى اگر بخواهم بلند بكنم (اگر این خواستن من پیدا بشود) این را بلند مى كنم و اگر این خواستن من پید انشود، بلند نمى كنم. پس بلند شدن این، وابسته به مشیت من است ولى این خصوصیت هم در من هست كه این اراده درمن یك امر ممكن الوجود است، نفس این اراده مى شود پیدا بشود، مى شود پیدا نشود، مى شود اراده بكنم، مى شود اراده نكنم. این معنا و حقیقت در ذات واجب الوجود هست، اگر بخواهد عالم را ایجاد كند، ایجاد مى كند و اگر نخواهد عالم را ایجاد كند، دیگر عالمى وجود ندارد. اما اراده او مثل اراده من نیست كه تحت تاثیر یك عامل دیگرى باشد كه گاهى موجود باشد، گاهى موجود نباشد. او اراده كرده است و عالم ناشى از اراده و مشیت و قدرت اوست. این «اگر» هم به صورت «اگر» موجود است یعنى چون عالم ناشى از اراده اوست اگر او نمى خواست عالم موجود نمى شد، نه اینكه چه بخواهد چه نخواهد عالم موجود مى شد. این طور نیست كه او چه بخواهد و چه نخواهد، لازمه ذاتش این است كه عالم باشد، یعنى این طور نیست كه اگر اراده هم در ذات او نبود، عالم بود. این اراده در ذات او بود و عالم هم ناشى از اراده اوست. او یك اختیار ازلى دارد و عالم هم بالاجبار ناشى از اختیار اوست.
مساله دوم مساله غایات است كه خداوند چه هدفى داشت؟ انسان در هر كارى كه هدف دارد، مستكمل به آن هدف است، یعنى در عین حال مى خواهد خودش را كامل كند. همان كارى كه خیرترین و بى غرض ترین كارها در انسان است، در عین حال انسان به آن كارها مستكمل است. یك كار خیریه اى كه انسان انجام مى دهد، فرق این كار خیریه و غیر خیریه این است كه در كار غیر خیریه، آن كسى كه مثلا یك مدرسه تاسیس مى كند و مقصودش این است كه وجیه الملة بشود و بعد، از مردم بار بكشد، یعنى از این كار مى خواهد خودش منتفع بشود، از نفس این كار مى خواهد اثر براى خودش بگیرد، پس خود این كار را چنان انجام مى دهد كه اثر این كار به خودش برگردد. كسى كه كار خیر انجام مى دهد، نمى خواهد اثر مادى این كار به او برگردد، مى خواهد این اثر به غیر بر گردد، اما یك احتیاجى در وجودش هست(احتیاج اخلاقى انسانى یا الهى، هر چه هست) كه وجدانش ناراضى است، لااقل مى خواهد وجدان خودش را راضى و راحت كند یا مى خواهد این را بدهد به مردم براى اینكه خداى خودش را راضى كند. بالاخره انسان در كارهاى خودش مستكمل به آن كارهاست. در ذات پروردگار جود محض است، حتى جود براى اینكه جود كند نیست و نیازى به این جود كردن هم نداشته است و نمى تواند داشته باشد، امااین جود لازمه مشیت و اراده اش، لازمه كمال ذاتش، لازمه علم كامل و لازمه اراده كامل است.
به هر حال با توجه به بحث ” تبعیض ” و بحث اینکه شر، امری نسبی است، روشن می شود که شرور، غیر قابل تفکیک از خیرات اند، زیرا شروری که از نوع فقدانات و اعدامند، به عبارت دیگر خلاهایی از قبیل جهل و عجز و فقر که در نظام آفرینش وجود دارد، تا آنجا که به نظام تکوین ارتباط دارد، از قبیل عدم قابلیت ظرفیتها و نقصان امکانات است، یعنی در نظام تکوین برای هر موجودی هر درجه از نقص هست، به علت نقصان قابلیت قابل است نه به علت امساک فیض تا ظلم یا تبعیض تلقی شود. آنچه از این امور به عدم قابلیت ظرفها و نقصان امکانات مربوط نیست همانهاست که در حوزه اختیار و مسؤولیت و اراده بشر است و بشر به حکم اینکه موجودی مختار و آزاد و مسؤول ساختن خویش و جامعه خویش است باید آنها را بسازد و خلاها را پر کند و این است یکی از جهات خلیفة اللهی انسان. اینکه انسان اینچنین آفریده شده و چنین مسؤولیتی دارد جزئی از طرح نظام احسن است، و اما شروری که وجودی هستند و در وجود فی نفسه خود خیرند و در وجود لغیره شر، جنبه شریت آنها به حکم اینکه نسبی و اضافی است و از لوازم لاینفک وجود حقیقی آنهاست، از جنبه خیریت آنها تفکیک ناپذیرند. جهان از اصل همبستگی و انداموارگی اجزاء آن برخوردار است و جهان یک واحد تجزیه ناپذیر است. بنابراین نه تنها عدمها از وجودها، و وجودهای اضافی و نسبی از وجود های حقیقی تفکیک ناپذیرند، خود وجودهای حقیقی نیز از یکدیگر تفکیک ناپذیرند، به همین جهت شرور نیز از خیرات تفکیک ناپذیر می باشند.