پادشاهي به داراالمجانيني رفت و در آنجا ديوانگان را تماشا ميكرد.در ميان آنها جوان خوش سيمايي را يافت كه به هيچ وجه علائم جنون در وي مشهود نبود.پادشاه از وي سؤالاتي كرد و جوابهاي مناسب شنيد.ديوانه به پادشاه گفت:((حالا من از شما يك سؤال مي كنم.))
پادشاه گفت:((بسيار خوب))
ديوانه پرسيد:((وقتي انسان ميخوابد لذت خواب را در چه وقت احساس ميكند؟))
پادشاه كمي فكر كرد و گفت:((وقتي خوابيده است.))
ديوانه گفت:((در خواب حس اينكه لذت را بچشد ندارد!))
پادشاه گفت:((قبل از خواب رفتن.))
ديوانه گفت:((آن وقت هنوز لذت حاصل نشده است تا بتوان آن را چشيد!))
پادشاه گفت:بعد از خواب موقعي كه بيدار ميشود.))
ديوانه گفت:((وقتي كه زمان لذت گذشته است چطور ميتوان آن را احساس كرد؟!))
در اين بين براي پادشاه كه زياد معتاد به خوردن شراب بود شراب آوردند.پادشاه گفت:اين ديوانه بهتر از اكثر عقلا حرف زد حق او اين است كه با من شراب بخورد.))حكم داد گيلاسي شراب به او بدهند.ديوانه به پادشاه گفت:((شما شراب ميخوريد تا مثل من شويد من بخورم تا مثل كه شوم؟!))
پادشاه متنبه شد و از آن روز به بعد ديگر شراب ننوشيد.
پادشاه و دیوانه
- No Comments
- تعداد بازدید 228 نفر
- برچسب ها : پادشاه, داستان ها و حکمت ها, دیوانه, شراب, عاشقانه و عالمانه, عقل
اشتراک گذاری این صفحه در :
مهمترین قوانین آپارتمان نشینی
1405/06/02
روغن های گیاهی برای تقویت مو
1405/06/01
پیشگیری از تغییرات خلق و خو در پاییز با ۹ غذای سالم!
1405/05/31
روش های نگهداری رب گوجه فرنگی
1405/05/29
5 نوشیدنی لاغرکننده
1405/05/26
زندگی اتوکشیده آدمهای حسابی
1405/05/11
وسط بیابون عربی
1405/05/07