تفکیک ناپذیری شرور از خیرات در جهان ۳

تفکیک ناپذیری شرور از خیرات در جهان 3

تمام موجوداتى که در این عالم هست، مرتبه شان مقوم خودشان است.
ما در عالم توهم مى گوییم که اگر سعدى در زمان ما بود، اگر ما در زمان سعدى بودیم، اگر من به جاى سعدى بودم، از آن پدر و مادر شیرازى متولد شده بودم، در شهر شیراز بودم، در قرن هفتم هجرى بودم. اگر تمام آن خصوصیات را بگویى که اگر من به جاى او بودم…، آن وقت اصلا تو نیستى، او هموست، او همان است که هست. این یک توهم غلط اندازى است که به اصطلاح فلسفى مى گویند فکر اصالت ماهوى – که فکر عامیانه است – در ذهن انسان مى آورد، ماهیت را از وجود تفکیک مى کند و بعد این ماهیت را اینجا و آنجا مى برد. خیال مى کند این یک امر واقعى است، نمى داند که اصلا این هستى که در عوالم ما قبل طبیعت و عالم طبیعت پهن شده است، در خود طبیعت هم که پهن شده است(چه پهنى زمانى، چه پهنى مکانى)هر کدام در هر جا که هستند، آن جایش با هستى اش یکى است، از جایش بخواهد جدا شود، اصلا خودش خودش نیست. این نحوه از هستى آمیخته به نیستى، براى موجودات عالم طبیعت، مقوم ذاتشان است. اینکه در این دنیا پیرى و جوانى با همدیگر باشد، اینکه از همان حالت اول – مثلا از همان ذره اول که مبدا نطفه مى شود – حرکت کند، بعد به صورت بچه در بیاید، بعد به صورت یک آدم جوان در بیاید، بعد به صورت یک آدم پیر در بیاید و بعد هم تحول دیگرى از این دنیا به دنیاى دیگر پیدا کند، همه از لوازم آن است.

این هم مرحله دیگر که حالا اگر از این مرحله فارغ شدیم، بعد در مرحله سوم راجع به این بحث مى کنیم که اصلا در این دنیا این بدیهایى هم که مى گویید، چنین نیست که فقط آنها را به شکل «بدى» قبول کنیم و بگوییم بدى هستند اما از این بدیها چاره اى نبود. نه، غیر از این که چاره اى نبود، همین بدیها منشا خوبیهاى این عالمند، باز به یک معنا علتند از براى خوبیهاى این عالم. اینکه مى گویند شرور، عدم امتداد هستى است یا سایه عدم نور است، البته سایه عدم نور هست ولى شرور را نمى شود به آن تشبیه کرد، به این علت که یک بار عدد مثبت است، یک بار صفر است که دیگر عدد نیست و یک بار منفى است. بنده یک بار متمول و پولدارم، یک بار اصلا پول ندارم ولى یک بار اصلا مدیونم و علاوه بر اینکه پول ندارم، بدهکار هم هستم. این بدهکارى را نمى شود «پول نداشتن» گفت. مطلب دوم این است که در مورد خیرات و شرور در عالم باید به طور کلى قضاوت کرد و این همان چیزى است که متدینین هم مى گویند: لابد مصلحتى هست، چون روى نتیجه نگاه مى کنند که من حیث المجموع کار عالم بر اساس خیر است.

چیزهایى که بشر بد مى داند، یا خود آن، نفس یک حالت نیستى و فقدان است و یا چیزى است که منجر به فقدانات مى شود. حتى در گناهان این طور است (تنها ظلم را گفتیم). گناهان و صفات رذیله را اگر شما در نظر بگیرید، هر صفت رذیله اى فى نفسه، خودش براى خودش و براى آن قوه اى که آن را به وجود آورده بد نیست، از نظر دیگر بد است. تکبر، حسادت و…از نظر آن قوه از قواى نفسانى که اینها وابسته به آن هستند کمال اند. مثلاجاه طلبى از نظر آن قوه کمال است، اصلا جاه طلبى هر چه شدید باشد، براى آن غریزه اى که در بشر هست کمال است، رشد است، خیر است، ولى براى فرد بد است از این جنبه که وقتى خیلى رشد کرد، مانع رشد سایر استعدادها درانسان مى شود و به قول آقایان وقتى این صفات نفسانى رشد کرد، دیگر آن قوه نطقیه عالیه انسانیه تحت الشعاع قرار مى گیرد، مثل یک درختى است که وقتى خیلى رشد مى کند، درختهاى دیگر را سایه کش مى کند، چون در سایه خودش است نمى گذارد رشد کنند، یا از نظر اجتماع بد است. این قوه غضبى – به قول آقایان – یا هر قوه و غریزه اى وقتى در او رشد مى کند، از نظر آن قوه رشد است، کمال است ولى از نظر اجتماع بد است، براى اینکه سعادت دیگران را سلب مى کند. حتى زنا، چرا زنا بد است؟ آیا از نظر قوه اى که انجام مى دهد بد است؟ نه، از نظر آن قوه بد نیست، واقعا بد نیست، غریزه اى است که در بشر هست و این غریزه اشباع خودش را اقتضا مى کند و از نظر آن غریزه به هر شکل اشباع بشود خوب است، اما همین زنا منشا یک فسادى در اخلاق انسانى شخص مى شود، یعنى به اصطلاح مى گوییم طبیعت هرزه شد و اگر هرزه شد دیگر اساسا دنبال مقامات عالى انسانیت نمى رود، همیشه دنبال اشباع این غریزه است. از نظر اجتماع بد است، براى اینکه باید یک حساب و نظمى و یک مالکیت خاصى در مسائل جنسى در کار باشد، یعنى هر زنى باید اختصاص داشته باشد به یک مردى و هر مردى در حدود اسلام.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

اشتراک گذاری این صفحه در :
ما را در رسانه های اجتماعی دنبال کنید
اسکرول به بالا