خاطرات رزمندگان ۲

خاطرات رزمندگان 2

آمبولانس سوخته
عملیات کربلای ۵ در حین پیشروی به آمبولانسی برخوردیم که در آتش می‌سوخت و آژیر آن مثل اینکه اتصالی کرده باشد یکسره صدا می‌کرد تمام منطقه را طنین صدای آن پر کرده بود این وضعیت ساعتها ادامه داشت تا یکی از بچه‌ها با رگبار تیربارش آن را خاموش کرد، چند روز بعد شنیدم رادیو عراق طی تفسیری گفته است :«در این عملیات آنقدر نیروهای ما از سربازان خمینی کشته‌اند که تمام روز در منطقه صدای آژیر آمبولانسها شنیده می‌شد.    
منبع: یادیاران
آه یتیم
چند روز پس از اشغال خرمشهر در کنار یک خانه‌ی خرابه صدایی توجه ما را جلب کرد. سمت صدا رفتیم دیدم که کودکی در حالی که به بدن بی‌جان مادرش چنگ می‌زند گریه می‌کند به دوستانم گفتم:«من سالهاست که ازدواج کرده‌ام ولی فرزندی ندارم او را با خود می‌برم» همه موافقت کردند چند روزی با او بودم، بچه شیرینی به نظر می‌رسید او را مانند فرزند واقعی خودم در آغوشم می‌فشردم و مانند پدری دلسوز می‌بوسیدمش اما نمی‌دانم فرمانده‌ی لشکرمان از کجا متوجه این موضوع شد دستور داد هرچه زودتر بچه را نزد او ببرم. اول از این دستور امتناع کردم اما فرمانده تهدید به اعدام کرد. در حال برگشت به خانه‌ام بودم که احساس حسادت عجیبی به فرمانده پیدا کردم چون فکر می‌کردم او می‌خواهد این بچه را به فرزندی قبول کند هیچ‌گاه آن صحنه را از یاد نمی‌برم وقتی بچه را به او دادم او بچه را با تمام قدرتش به دیوار کوبید و کودک بی‌گناه گریه‌اش برای همیشه قطع شد. دیگر حال خود را نمی‌فهمیدم طاقت دیدن آن منظره را نداشتم.مانند پدری که فرزندش را در مقابلش به این صورت پرپر کردند، به طرف قاتل که فرمانده‌ی خودم بود حمله کردم به حال خودم نبودم و فقط فریاد می‌زدم. زمانی به حال خودم آمدم که بقیه‌ی افراد من را از فرمانده جدا کرده بودند دیگر نمی‌توانستم آنجا بمانم سوار ماشینم شدم و بیرون رفتم رو به آسمان کردم و با دلی شکسته و اشکهای بی‌امانی که از چشمانم می‌آمد از خدا خواستم این فرمانده را مورد خشم خود قرار دهد هنوز خیلی دور نشده بودم که صدای انفجار شدیدی آمد برگشتم و با دیدن بدن تکه‌تکه شده‌ی فرمانده‌ی خودم خوشحال شدم و اشکهایم را پاک کردم و خدا شکر کردم.    
منبع: ماهنامه‌ی سبزسرخ ۴/۳/۱۳۸۰  آوار مرگ
در عملیات کربلای ۵ به همراه چند نفر از برادران رزمنده تصمیم گرفتیم در نخلستان دوعیجی یک آتشبار راه بیندازیم، فاصله ما با دشمن در منطقه مورد نظر فقط ۳۰۰ متر بود. قبل از رفتن آقایاری از من خواست تا همراه من باشد آن روز پس از نصب آتشبار با آقایاری به سنگر رفتیم که ناگهان یک گلوله ۱۰۷ میلیمتری به سقف سنگر اصابت نمود و بر اثر افتادن الوار سنگین سقف بر روی آقایاری او به آسمان پیوست من به سختی مجروح شده بودم اما در آن شرایط دیدن چهره بی‌جان یاری در مقابلم تمام توان مرا کاسته بود.     
منبع: کتاب سفر عشق  
 ابوالفضل
از آن شب پرستاره سال‌ها می‌گذرد. شبی که با هم پیمان بستند که خودشان را وقف خوشبختی همدیگر کنند. آن شب درباره همه چیز صحبت کردند. حتی راجع به اسم پسری که به دنیا خواهند آورد. آنقدر حرف‌هایشان گل انداخت تا سپیده دمید.
نماز صبح را خواندند و خوابیدند. از آن شب ۱۰ سال گذشت و هرگز پسری به دنیا نیامد. مداوا کردند فایده نداشت؛ نذکر کردند اگر به دنیا آمد نامش را ابوالفضل بگذارند. ابوالفضل به دنیا آمد. ۲۰ ساله شد. رشید، زیبا، خوش‌خلق، از تنهایی درآمدند. ولی شکسته شده بودند. پنجاه سالشان بود.
ابوالفضل به جبهه رفت و باز هم تنها شدند. وقتی که شهید شد، دیگر قدعلم نکردند. الان ۶۰ ساله هستند. ۱۰ سال است با عکس ابوالفضل حرف می‌زنند تا کمی از بی‌قراری دلشان کاسته شود.     
منبع: کتاب ترکش و اناراجازه فرمانده
ما از گردان ۱۵۴ در عملیاتی که در جزیره مجنون انجام شد شرکت داشتیم فصل تابستان بود و هوا فوق العاده گرم . بچه ها هیچ کدام آب همراه خود نیاورده بودند ظهر آن روز عراق پاتک کرد . فرمانده گردان شهید امیری بود وقتی دید هیچ امیدی به نگهداشتن خط نیست به برادران گفت : « من فرمانده شما هستم به شما می‌گویم هر کس می‌تواند و می‌خواهد به پشت خط برود » . بچه ها گفتند : « پس خودتان چی !! » جواب داد : « هنوز فرمانده ام اجازه نداده است عقب بیایم » . همان جا ماند و مفقودالاثر شد .    
منبع: سالنامه یادیاران  اذان مشکوک
تیپ ثارالله را به خاطر عملیاتی به منطقه‌ی گیلانغرب فرستاده بودند. فصل پائیز، باران و سرما و لرزش بدن بود. بعضی اوقات باران به قدری شدت می گرفت که چند پتو مقابل در ورودی سنگر می‌انداختیم تا آب وارد سنگر نشود. یکی از روزهایی که برای نماز خواندن برخاسته بودیم صدای اذان فضا را پر کرد اما صدا مشکوک و نامأنوس به گوش مِی‌رسید.
شخصی را فرستادیم که بفهمد چه کسی در حال اذان گفتن است اما رفت و برگشت و در حالی که متعجب بود و می‌گفت:« صدا می‌آید اما مؤذن نیست.» یکی از بچه‌ها سیم بلندگو را دنبال کرد و متوجه شد که مؤذن از شدت سرما به زیر پتو رفته و در حال اذان گفتن است. به همین دلیل آن رزمنده نتوانسته بود وی را در چادر تبلیغات ببیند.
    
منبع: کتاب خاطرات آفتابی صفحه ۱۸  
راوی: ابوالفضل کارآمد  
ارباً ارباً یعنی چه؟
چشمانش را به آسمان دوخته بود و حسابی رفته بود توی فکر گفتم:«چیه محمد نکنه، نکنه بریدی؟!»
خیلی آرام، در حالیکه بغض در گلو داشت گفت:«بالآخره فهمیدم ارباً ارباً یعنی چه، می‌گن آدم مثل گوشت کوبیده می‌شه! می‌دونی؟ یا باید وقتی از این عملیات برگشتم معنی‌اش را بفهمم یا اینکه همین جا بهش برسم»‌دیگر به خط رسیده بودم از تویوتا پیاده شدیم ساعتی بعد گلوله توپی به سنگر خورد و محمد در میان خروارها خاک ماند به سختی او را به بیرون آوردیم جواب سوالش را گرفت.
ارباً ارباًَ و گوشت کوبیده دیگر لازم نبود در موردش تحقیق کند.     
منبع: کتاب گلشن یاران  اسارت
صبح روز ششم اسارت بود که ما را سوار اتوبوس کردند و به بغداد بردند، در آنجا با کابل و چوب ما را مورد ضرب و شتم قرار دادند .با صدای بلند ائمه اطهار (ع) را صدا زدیم.ناگهان یکی از مأموران از ما خواست لباسهایمان را دربیاوریم.کسی حاضر نمی‌شد کاملاً لخت شود آنها ما را مجبور کردند که همگی لخت شویم همه با این شرایط داخل اتاقی نشستیم.اتاق سرد سرد بود، مات و مبهوت به زمین نگاه می‌کردیم دلم می‌خواست زیر پایم دهان بازکند و من در آن فرو روم. ساعتی بعد لباسهایمان را آوردند یکی از برادران به این عمل آنها اعتراض کرد اما آنها او را آنقدر زدند تا بیهوش شد او را به سمت قبله خواباندیم. چاره‌ای نبود یکی از بچه‌ها سرش را در آغوش گرفت و آن برادر به سوی عرش برین پر گشود .
صبح روز بعد هر ۴۰ نفر از ما را سوار یک ماشین کردند به طوری که روی یکدیگر نشستیم برادران مجروح ناله می کردند اما باز هم چاره‌ای نبود آن روز به یاد موسی‌بن‌جعفر (ع) و حقیقت تلخ ۷ سال اسارت او اشک می‌ریختم.     
منبع: کتاب طراوت یقین  
 
استجابت دعا
وقتی علی ابراهیمی در عملیات کربلای ۵ با ترکش خمپاره به شهادت رسید، جنازه اش را به قرارگاه بردیم و از آنجا با چند برادر دیگر، عقب ماشین گذاشتیم تا به مشهد بیاوریم، یکدفعه جنازه حرکت کرد و روی زمین افتاد فورا جنازه ی مطهر را برداشتیم و روی ماشین گذاشتیم اما هنوز کمی راه نیامده بودیم که باز پیکر شهید روی زمین افتاد.جنازه را بلند کردیم و عقب ماشین گذاشتیم روی سینه شهید رفتم و شهید را به مادرش فاطمه الزهرا قسم دادم گفتم که می خواهم تو را در بهشت رضا دفن کنم.چون در وصیت نامه اش گفته بوده می خواهم مثل جدم اباعبدالله (ع) در میدان جنگ به خاک سپرده شدم. و در جای دیگری هم نوشته بود :«من عاشق خدا هستم و هیچ جا از جبهه به خدا نزدیک تر نیست لذا جبهه را انتخاب می کنم».بعد از این قسم پیکرش آرام گرفت تا اینکه او را در بهشت رضا کنار شهید حاج ابراهیم شریفی دفن نمودیم.     
منبع: کتاب مجموعه‌ی گل مجموعه‌ی اول  
اسکله منتظر شماست
گفت :« اسکله چه خبر؟»گفتم:«منتظر شماست که بروید شهید شوید» خندید و چند قدم جلو رفت ایستاد، نگاهی به من انداخت و رفت. وقتی پیکرش را آوردند گریه‌ام گرفت ،گفتم:« من شوخی کردم، تو چرا شهید شدی».     
منبع: مجله طراوت  
 اسیر ایرانی
روزی یکی از گروههای گشتی عراقی یک سرباز ایرانی را به اسارت گرفت سرباز جوانی ۲۲ ساله بود در همان ساعت یک کامیون آیفا قصد بازگشت به شهر و حمل نیروهای ارتش عراق را داشت جمع کثیری از بچه‌ها به مرخصی میرفتند سرباز ایرانی نیز در جمع این ۵۰ نفر عراقی به عقب بازگشت اما هیچ‌یک از آن افرادی که آن روز به مرخصی رفته بودند برنگشتند فرمانده نیز دیگر به ما مرخصی نداد تا اینکه ۲ نفر از آنها بعد از مدتها آمدند پرسیدم:«تا به حال کجا بودید؟» آرام مرا به گوشه‌ای از سنگر برد و گفت:«آن سرباز ایرانی یادت هست وقتی از آنجا دور شدیم و به بیابانهای اطراف بصره رسیدیم سرباز ایرانی در آن شلوغی با تردستی نارنجک را از کمر محافظ و سرباز عراقی خود باز کرد ضامن آن را کشید و خودش را در وسط افراد انداخت ناگهان انفجار وحشتناکی رخ همه افراد کشته شدند سرباز ایرانی تکه تکه شد و کامیون سوخت فقط چند نفر به سلامت از معرکه گریختند.    
منبع: هفته نامه استان قم ۱۹دی  
 
اسیر مجانی
وقتی داشتیم عقب نشینی می‌کردیم جلوی ما یک ستون نیرو داشت می‌رفت، علی شالیکار گفت: «میرزایی! آن ستون، بچه‌های لشکر نجف اشرف هستند، خوب است به آن‌ها ملحق شویم‌» کمی که جلوتر رفتیم متوجه شدیم آن‌ها به زبان عربی صحبت می کنند. سریع به بچه‌ها گفتم عقب‌نشینی کنیم من و شالیکار عقب‌تر از همه بودیم. صدای برخورد اسلحه به گوشمان رسید. به پشت سر نگاه کردم دیدم عراقی‌ها اسلحه‌ها را روی هم می‌چینند و با دستان بالا به سمت ما می‌آیند دقیقاً ۴۹ نفر بودند و به گمان این‌که ما داریم آن‌ها را دور می‌زنیم تسلیم ما شدند.    
منبع: ماهنامه سبزسرخ شماره ۵۰ صفحه ۶  اشکو الیک
پی‌ام‌پی پر از مجروحین حرکت کرد با آیه‌الکرسی و جعلنا آنها را بدرقه کردیم هرکس آرام زیر لب دعا می‌خواند تا بچه‌ها به سلامت به مقصد برسند با دو چشم خود دیدم اما دلم باور نمی‌کرد توپ مستقیم عقب پی ام پی را شکافت محشری برپاشدصدای ضجه و شیون بچه‌ها در میان شعله‌های آتش به آسمان بلند شد بدنه پی ام پی مانند آهنی گداخته سرخ شد آنها در میان پاره‌های آهن سوختند و هیچ‌کس نفهمید و نخواهد فهمید که آنها چه کسانی بودند:«اشکو الیک» پروردگارا به تو پناه می‌برم سالهاست که از آن روز تلخ گذشته اماهنوزم شعله‌های آتش پی ام پی را در مقابل چشمانم می‌بینم.    
منبع: مجله فکه  اعلامیه
بهار سال ۶۵ بود، سالی جدید آغاز شد و مثل سنت همه‌ی ایرانیان من هم با خرید یک جعبه شیرینی به دیدن استاد خطاطی‌ام شیخ یونس رفتم. بعد از احوالپرسی و روبوسی در حال چای خوردن متوجه شدم که یونس در حال نوشتن اعلامیه‌ای که محتوی آن خبر مرگ شخصی را می‌داد، است. کنجکاو شدم که بدانم آن شخص کیست که با دیدن نام شیخ یونس در آخر اعلامیه متوجه شدم که اعلامیه متعلق به حاج یونس است شیخ اعلامیه را مقابل من قرار داد و از من در مورد متن آن سؤال کرد، خوب که دقت کردم حتی روز سوم و هفتم آن را هم ذکر کرده بود متعجب شدم اول خندیدم اما وقتی به صورت مصمم حاجی نگاه کردم، خنده بر روی لبانم خشک شد، آن روز به هر ترتیبی که بود گذشت. در عملیات صاحب‌الزمان زمانی که زیر گلوله‌های نیروهای بعثی خیلی از دوستانم به دیدار پروردگار رفتند مرا نیز به دلیل جراحات وارده به بیمارستان منتقل کردند. غروب یکی از روزهایی که در بیمارستان بودم خبر شهادت حاج یونس را برایم آوردند. دلم گرفت، لبانم لرزید، چشمانم پر از اشک شد و صورتم به اندازه‌ی پهنای اقیانوس خیس …. روز شهادت حاج یونس دقیقاً مصادف با همان تاریخی بود که خودش در اعلامیه‌ای که با دست خودش به چاپ رسانده بود مصادف گردید.    
منبع: ماهنامه‌ی سبزسرخ شماره ۲۲ صفحه ۶  
راوی: عبدالصمد زراعتی

السلام علیک یا ….
بی‌سیم‌چی من، جوانی بود اهل قزوین. همیشه می‌گفت من شهید می‌شوم و قبل از شهادت با خون خود می‌نویسم،«السلام علیک یا اباعبدلله الحسین (ع) در عملیات والفجر۲ مجروح شد. با چفیه گردنش را بستم که خون‌ریزی‌اش قطع شود مرا که دید گفت:«صبر کن».
سپس به گلوی خود دستی کشید و با همان دست خون‌آلود روی تخته سنگی نوشت:«السلام علیک یا اباعبدالله (ع)» و بعد زمزمه کرد:«اشهدان لااله الاالله» با چفیه گردن او را بستم و رو به قبله خواباندم و او جان به جان آفرین تسلیم کرد.    
منبع: کتاب بالهای سوخته  
السلام علیک یا اباعبدالله
هنگام خاکسپاری یکی از شهدای شهر مشهد بود موقع غسل دادن هرچه سعی کردند دست شهید را که به احترام روی سینه او نهاده شده بود، به حال عادی بازگردانند و زیر بدن او در قبر قرار دهند نتوانستند، دوستانش گفتند او در موقع شهادت دستش را به حالت احترام به سینه خود گذاشته و گفته است :«السلام علیک یا اباعبدالله (ع)» دست بر سینه او باقی مانده و او را همانطور به خاک سپردند، تا در روز محشر دست بر سینه در مقابل مولای عشق ظاهر شود.    
منبع: کتاب سفر عشق  
 
السلام علیک…
در لحظات اولیه مرحله سوم عملیات بیت‌المقدس یکی از بچه‌های گردان مجروح شد، در تاریکی شب فریاد زد:«شما را به خدا مرا رو به قبله خاک کنید تا دم آخر سلامی و نمازی داشته باشم» اما در میان آن آتش هیچ‌کس نمی‌ایستاد نیروها باید از معبر مین می‌گذشتند ،نمی‌دانم چه شد که بی‌اختیار ایستادم بدن بسیجی مجروح را به سمت قبله بازگرداندم تمام توانش را جمع کرد و به صورت مقطع و بریده بریده شروع به صحبت نمود :«اسلام…علیک…یا ابا…..عبدالله….السلام….علی….ک…یابن…ر…سو…ل…. کلمه آخر را نتوانست ادا کند» آرام و ساکت رو به قبله خوابید. چشمانش را برای همیشه بست بغضی تلخ در جانم نشست ،جوان به خیل عاشقان اباعبدالله پیوست.    
منبع: کتاب روایت حماسه
الله اکبر
استاد روپوش سفید و تمیزی پوشیده بود، تا گرد گچ روی لباسش ننشیند صدایش سخت به ما که ته کلاس نشسته بودیم، می‌رسید، می‌گفت:«تمام عضلات بدن از مغز دستور می‌گیرند، اگر ارتباط مغز با اعضای بدن قطع شود، اعضاء هیچ حرکتی نخواهند داشت. اگر هم داشته باشند کاملاً غیر ارادی و نامنظم خواهد بود».
حرف استاد که به اینجا رسید، یکی از دانشجوها که مسن‌تر از بقیه بود و همیشه ساکت، بلند شد و گفت:« ببخشید استاد! وقتی ترکش توپ سر رفیق منو از زیر چشم‌هایش برد تا یک دقیقه بعد الله اکبر می‌گفت».     
منبع: کتاب روزگاری جنگی بود صفحه ۷  الله‌اکبر
ساعت یک بعدازظهر بود نیروها از وسایل نقلیه پیاده شدند، مجید پتو به دست به سمت سکوی بتونی به مساحت تقریبی چهار متر مربع که در حدود نیم متر از سطح زمین بالاتر بود به راه افتاد ،به آنجا که رسید آستینهایش را بالا زد تا وضو بگیرد اما برای چند لحظه ایستاد ناگهان بدون تأمل بر خاک افتاد و با صدای بلند فریاد زد :«الله‌اکبر، الله‌اکبر» لحظاتی بعد قامت به نماز بست، رکعت دوم بود که یکباره خمپاره ۱۲۰ در فاصله پنج متری ما به زمین افتاد و مجید در حالیکه لبهایش مترنم به آیه صراط‌الذین انعمت علیهم…. بود با پیکری خون‌آلود به دیدار حق شتافت.    
منبع: کتاب ما کربلائی هستیم  
 اللهم انی اسئلک
تا مرا دید اشک در چشمانش حلقه زد. پسرش را خوب شناخته بود. گفت: پیکرش بدون سر به خاک سپرده شد. گفتم: به دقیقه نکشید با ترکش توپ، سر و گردنش به کلی جدا شد، پیدا هم نشد. گفت: خواسته و دعای همیشگی محمدعلی همین بود. گفت: حتی توی وصیت‌نامه‌اش نوشته بود: الله انی اسئلک الراحه عند الموت
خدایا جان دادن راحتی را نصیبم کن
آهی کشید و زیرلب چیزی زمزمه کرد که من نفهمیدم.
پرسیدم: محمدعلی مصطفایی چند سالش بود؟
گفت: چهارده سال
    
منبع: کتاب چیدن سپیده دم  

دیدگاه‌ خود را بنویسید

اشتراک گذاری این صفحه در :
ما را در رسانه های اجتماعی دنبال کنید
به بالا بروید