داستان های صدر اسلام ۱۳

داستان های صدر اسلام 13

شهادت
    قبیله «بنی لحیان» با مکر، ۶ تن از قاریان قرآن را از مدینه خارج نمودند، خبیب نیز در میان آنها بود، این گروه تعدادی از مسلمین را به شهادت رسانده و دو نفر دیگر را در مکه به مشرکان فروختند، خبیب در طول ماههای حرام در خانه «ماویه» بود. او هر روز از شکاف در خبیب را می‌نگریست، صوت زیبای قرآنش دل زنها را به آتش می‌کشید، روز قبل از شهادتش ماویه به او اطلاع داد می‌خواهند تو را بکشند، ابن عدی تیغی طلبید، ابوحسین فرزند ماویه تیغ را برای او برد، وقتی به نزد او رفت، ابن عدی گفت:«مادرت نترسید،‌ من تو را بکشم» زن با شنیدن این مطلب پاسخ داد:«من در تو همان امانت الهی را می‌بینم و این تیغ را برای رضایت پروردگارت فرستادم،‌ نه برای اینکه پسرم را بکشی». روز شهادت خبیب را به محل «تنعیم» نزدیکی مکه بردند، او با اجازه از مشرکان دو رکعت نماز خواند و اولین کسی بود که نماز قبل از شهادت را سنت نمود، مشرکان او را به تیری چوبی بستند و از او خواستند از دین محمد (ص) انصراف دهد، ابن عدی فرمود:«به خدا قسم از اسلام برنمی‌گردم، و نمی‌پسندم که من زنده باشم و خاری در پای محمد (ص) فرود رود». مشرکان چهل نوجوان را که پدرشان در بدر کشته شده بود آوردند، عکرمه بن ابوجهل، سعید بن عبدالله و عقبه بن حارث نیز حاضر شدند، آخرین نیزه را «ابوسروعه» به طرف او پرتاب کرد، خبیب یک ساعت زنده بود، در آخرین لحظات خبیب نگاهی به آسمان کرد و گفت:«خدایا سلام مرا به پیامبر (ص‌)برسان» در همان لحظه جبرئیل در مدینه بر پیامبر نازل شد و سلام خبیب را به او رساند.او پس از ساعتی به نزد پروردگار شتافت.
 
منبع:کتاب شهداالاسلام فی عصر رساله،‌ کتاب مغازی ج ۱ صبر و استقامت
    سال ۵ بعثت بود، عمار به طرف خانه ارقم به راه افتاد، در مقابل در«صهیب بن سنان» را دید، پرسید:«اینجا چه می‌خواهی؟» ابن سنان نیز قصد داشت، به نزد رسول اکرم (ص) برود، هر دو وارد خانه شدند، و بعد از شنیدن سخنان حضرت (ع) به یگانگی خداوند متعال ایمان آوردند اما از همان روز آزار و اذیت مشرکان مکه زیاد شد، آنها عمار و خانواده‌اش را به بیابان‌های اطراف مکه می‌بردند، و با آتش و وسایل دیگری بر روی ریگهای سوزان شکنجه می‌دادند، به طوری که عمار در این وضعیت دیگر نمی‌دانست چه می‌گوید، پیامبر (ص) یکبار پس از اینکه او را با آتش مجروح ساختند، در کنارش نشست و دست بر سرش کشید و فرمود: ای آتش برای عمار بن یاسر سرد و سلامت باش همچنان که برای ابراهیم بودی، سمیه مادر عمار و پدرش بر اثر این شکنجه‌ها به شهادت رسیدند و «ابویقظان» مجبور شد در مقابل مشرکان تقیه نماید.وقتی به نزد رسول‌اکرم (ص) بازگشت اشک در چشمانش می چرخید، عرض کرد : یا رسول‌الله (ص) خبر بدی دارم، نگاه مهربان پیامبر (ص) دلش را آرام ساخت، حضرت به او فرمود:«آنگاه که آن سخن را گفتی، دل خودت را چگونه دیدی؟» اگر ایمان به خدا بود، نگران نباش، و بار دیگر فرمود:«کافران سرت را در برکه آب فرو بردند» تا بگوئی از من بیزاری می‌جوئی؟ اگر باز هم از تو خواستند همان را بگو» ایمان و استقامت خاندان یاسر و عمار باعث شد، چند آیه از قرآن کریم در مدح و ستایش آنان نازل شود»(۱)
1- سوره نمل آیه ۱۰۶ و ۱۱۱، سوره عنکبوت آیات اول، سوره مؤمن آیه ۵۲.
 برگزیده امت محمد (ص)
    زمانیکه جنگ بدر آغاز شد، عمار به همراه عبدالله بن مسعود برای جمع‌آوری اطلاعات به سمت لشگر قریش رفت و وضعیت آنان را برای پیامبر (ص‌) تشریح نمود، در این نبرد امیه بن خلف، حارث بن حضرمی و یزید بن تمیم توسط او به هلاکت رسیدند، ابوالعاص بن نوفل اسیر گشت. عمار در نبرد احد معاویه بن مغیره را به کیفر اعمالش رساند و در غزوات ذات‌الرقاع، مریسیع، تبوک، و اکیدر بن عبدالمالک سپاه مسلمین را یاری نمود، زمانیکه در واقعه یوالغمیصاء پیامبر (ص‌) دستور داد هرکس از کافران اذان گفت به او کاری نداشته باشید اما با این وجود، خالد بن ولید تعدادی از افراد قبیله بنی‌کنانه را به قتل رساند، عمار گزارش این واقعه را به حضرت (ع) عرض کرد خالد بعد از اتمام سخنان عمار و خروج او از خیمه به هجو وی برخاست.پیامبر به او فرمود:«ای خالد ساکت باش به ابوالیقضان بد مگو، هرکس با او ستیزه کند، خدا با او ستیزه می‌کند، و هرکس او را دشمن بدارد، خداوند او را دشمن می دارد، هرکس او را نادان بشمرد، خداوند نادانش می‌شمارد. عمار بارها جانش را به خار دفاع از اسلام و حمایت از رسول‌اکرم (ص) به خطر انداخت، به همین علت خداوند او را در جرگه برگزیدگان امت محمد (ص) قرار داد.
 مبارزه علیه بی‌عدالتی
    عمار پس از رحلت رسول‌اکرم (ص) از بیعت با ابوبکر امتناع نمود و به یاران امام علی (ع) پیوست، اما در تمام نبردهای موسوم به وده شرکت کرد و در زمان خلافت عمر از جانب او برای مدتی به حکومت کوفه منسوب شد. وقتی عمر او را از حکومت عزل نمود، پرسید:«از عزل خود ناراحت نیستی؟» عمار بی‌توجه به این موضوع با متانت پاسخ داد:«از انتصاب خون به آن مقام خوشحال نبودم که از برکناری آن ناراحت شوم».ابوقیظان در زمان خلافت عثمان چندین بار با او مخالفت کرد تا جائیکه وقتی عثمان در مقابل اعتراض مردم و امام علی (ع) مبنی بر بردن طلاهای بیت‌المال برای همسرانش گفت:«ماهر قدر بخواهیم از بیت‌المال برمی‌داریم» اگرچه بینی مردم به خاک مالیده شود» با صدای رسا گفت:«به خدا من اولین کسی هستم که بینی‌ام به خاک مالیده می‌شود».آن روز عمار را در خانه خلیفه زندانی نمودند، تا خلیفه به منزل بازگشت،‌ و با کفش خود آنقدر صحابی وفادار پیامبر (ص) را کتک زد تا بیهوش شد، با شنیدن این خبر عایشه همسر رسول خدا (ص‌) پیراهن و کفشی از رسول خدا (ص) بیرون آورد و گفت:«چه زود سنت پیامبرتان را ترک کردید، این پیراهن و کفش اوست که هنوز کهنه نشده است».یکبار دیگر نیز پس از رحلت ابوذر عثمان در میان مردم گفت:«خدا او را رحمت کند» عمار به طعنه به او چیزی گفت، با شنیدن سخن ابوقیظان خلیفه سوم پریشان و ناراحت پاسخ داد:«من از تبعید ابوذر ناراحت نیستم، اکنون تو را به هم به جای او می‌فرستم؟»عمار وسایلش را برداشت تا از مدینه خارج شود، اما مردان قبیله بنی محزوم، به نزد امیرالمؤمنین (ع) رفتند، حضرت (ع) فرمودند:«نمی‌گذارم عثمان تصمیمش را اجرا کند».خلیفه از ترس شورش مردان قبیله بنی محزوم و اعتراض امیرمؤمنان (ع) از تبعید صحابی پیامبر (ص) منصرف شد.
 
همراه مولاو مقتدا
    بعد از مرگ عثمان عمار در شمار اولین نفرات با امام علی (ع) بیعت کرد و در هنگام نبرد جمل همراه امام حسن (ع) برای جمع‌آوری سپاه به کوفه رفت و قبل از آغاز جنگ به مخالفان امام علی (ع) فرمود:«ای مردم درباره پیغمبر (ص) خود با انصاف رفتار نکردید،زن‌های خود را در پرده نهادید و زن او را در معرض شمشیر قراردادید». او پس با عایشه صحبت نمود و به نزد امام علی (ع) بازگشت، امام از مرگ مردم قبیله ربیعه ناراحت بود، این گروه توسط طلحه و زبیر کشته شده بودند، یکی دیگر از مردانشان نیز در نبرد جمل توس «عروه بن سبره» به شهادت رسید.عمار با مشاهده ناراحتی‌ امام عمرو را به هلاکت رساند، تا کمی از دردهای امام التیام یابد.او پس از اتمام جنگ جمل در طی آن فرماندهی جناح راست را بر عهده داشت،‌ در زمان جنگ صفین ندای امام شیعیان را لبیک گفت و مشتاقانه به جنگ با سپاهیان معاویه رفت. معاویه از سفیر امام (ره) درخواست نمود تا عمار را به جرم قتل غلام خلیفه به او بسپارد، اما «یزید بن قیس» سفیر امام (ع) به او گفت:«به خدا قسم هرگز دستت به پسر یاسر نخواهد رسید.امام (ع) در این نبرد او را به فرماندهی سواران یا پیادگان خویش منصوب نمود.ابوقیظان در روز سوم نبرد با عمرو بن عاص به سختی جنگید، و توانست او را وادار به عقب‌نشینی کند سپس عبیدالله بن عمر را از جنگ با امیرالمؤمنین (ع) برحذر داشت.عمار در این نبرد تمام تلاش خود را برای آشکار نمودن چهره واقعی معاویه انجام داد و زمانیکه مردی از سپاه معاویه گفت:«من در همراهی معاویه تردید دارم» پاسخ داد:«این پرچم سیاه که در دست عمروعاص است را پیامبر (ص) به او داد که زیر آن با هیچ مسلمانی نجنگد، من سه مرتبه با این پرچم با مشرکین جنگیدم،‌ به خدا سوگند خون آنها جلاتر از خون گنجشک است زیرا آنها پیمان خویش را با رسول اکرم (ص) شکستند.
 
سرباز امیرمؤمنان (ع)
    عمروعاص برای عمار پیغام فرستاد، که قصد دارد با او ملاقاتی داشته باشد، عمار به وعده‌گاه رفت عمرو با دیدن او به یگانگی خداوند متعال و حقانیت پیامبر (ص) شهادت داد، در همین لحظه ابویقظان نگاهی به او کرد و فرمود:«خاموش! تو به معنای تشهد چه در زمان رسول‌الله (ص) و چه بعد از رحلت او ایمان نداشتی، ما به حقیقت معنای آن آگاهتریم.اگر قصد داری با ما بجنگی حق ما باطل شما را دور می‌کند، و اگر می‌خواهی سخنوری کنی ما از تو شایسته‌تریم، و اگر می‌خواهی تو را به مطلبی آگاه کنم،‌ که فاصله ما و شما را مشخص کند، پیش از آنکه تکان بخوری به کفر متهم خواهی شد، چنانکه خود بر ضد خویش گواهی دهی، و نتوانی بگوئی که من دروغ می‌گویم، عمرو گفت:«ای ابوقیظان من برای این نیامده‌ام، من از آن رو آمده‌ام که می‌دانم آن سربازان پیاده حرف تو را بیشتر از هرکس دیگر قبول دارند، می‌خواستم تو را از خدا بترسانم تا آنان را از کشتار مردم بازداری، عمار با شنیدن این کلام پاسخ داد:«سپاس خدایی را که این سخنان را از دهان خود تو بیرون آورد که اعتراف کردی آن همه، بدون مشارکت تو و یارانت، آن قبله،‌ آن دین، پیامبر و قرآن ، حال یاران من است».اکنون به تو خواهم گفت که من برای چه با تو می‌جنگم، زیرا پیامبر فرمود که با پیمان شکنان و گمراهان، بجنگم، من دوستدار خدا و پیامبرش و امام علی (ع) هستم، سپس عمار با سپاهی از مسلمین در حالیکه فریاد می‌زد:«ای بندگان پایداری کنید، که بهشت در سایه شمشیرهای شماست» به میدان نبرد رفت، عمروعاص با دیدن پرچم سیاه ابویقظان به یارانش گفت:«اگر او اینگونه پیشروی کند، امروز تمام عرب نابود می‌شوند».
 شهادت
    عمار در روز جنگ صفین زرهی سپید بر تن کرد و آماده نبرد شد، او در میدان فریاد زد:«ما دیروز شما را بر سر تنزیل و فرود آمدن آن (قرآن) به هلاکت رساندیم و امروز نیز بر سر تأویل و مفهوم آن می‌زنیم، آنگاه مردی از قبیله سکسکه و حمیریه را به هلاکت رساند، در این لحظه ابونمادیه مزنی جلو رفت، ابویقظان خسته و مجروح بود، ابونمادیه او را بر زمین انداخت، مردم فریاد زدند:«چرا عمار را کشتی، خدا تو را بکشد، و او بی‌پروا فریاد زد:«دنبال کار خود بروید، هرکس می‌خواهد، باشد».در آخرین لحظات عمار توسط زنی جرعه‌ای شیر نوشید، و گفت:«من از دوستم پیامبر (ص)‌شنیدم، که فرمود:«آخرین ره توشه تو از دنیا جرعه‌ای نوشابه شیر است». سرانجام سر مبارک صحابی رسول‌خدا (ص) توسط «ابن جون» از پیکرش جدا شد و او پس از سالها جهاد در راه خدا در رکاب مولا و مقتدایش امیرمؤمنان (ع) به شهادت رسید.عمار قبل از شهادت به یارانش وصیت نمود، مرا با همین جامه‌هایم دفن کنید، و خونهایم را مشورید»، مالک اشتر با مشاهده پیکر خونین او فرمود:«اگر آنان از سپاه ما فردی چون عمار یاسر را به شهادت رساندند، ما نیز ۷۰ تن از گناهکارانشان را به هلاکت رساندیم.
 منابع
    کتاب پیکار صفین تألیف نصر بن فراهم
کتاب طبقات ج۳ تألیف ابن سعد
کتاب تاریخ یعقوبی ج۱و۲،تالیف ابن ابی واضح یعقوبی
کتاب مروج‌الذهب ج۱و۲ تألیف مسعودی
کتاب رجال طوسی تألیف شیخ طوسی
کتاب تاریخ صدر اسلام، تألیف دکتر زرگرنژاد
کتاب دانشنامه حضرت علی(ع)
کتاب انساب الاشراف ج۱، تألیف بلاذری
کتاب الاصابه ج۳، تألیف ابن حجر
کتاب الاستیعاب ج۳، تألیف ابن عبدالبر
کتاب الغدیر، تألیف علامه امینی
 بهترین یاور
    زمانیکه پیامبر (ص) بار سفر از دنیا را بست، ابوبکر خود را به عنوان خلیفه معرفی نمود.با پخش این خبر در شهر، ابوالهیثم به همراه دوازده نفر از مسلمین به او اعتراض کردند.در این جلسه بعد از اتمام سخنان حزیعه بن ثابت (ذوالشهادتین) ابوالهیثم گفت:«ای ابوبکر! به خاطر داری که وقتی در غدیر خم پیغمبر (ص) دست علی‌بن‌ابیطالب (ع) را گرفت و گفت:من کنت مولاه فهذا علی مولاه» مردم دو دسته شدند، دسته‌ای گفتند:رسول خدا (ص) با این کارش علی (ع) را به عنوان جانشینی خود معرفی کرد و دسته‌ای گفتند:« می‌خواهد مقام والای علی (ع) را بالا ببرد».به همین منظور برای روشن شدن موضوع کسی را نزد پیغمبر (ص) فرستادند و آن حضرت (ع) فرمود:«پس از من علی (ع) رهبر شماست، گذشته از من او خیرخواه‌ترین شماست».ابوالهیثم پس از مرگ عثمان نیز به طرفداری از امیرمؤمنان (ع) اظهار داشت که باید علی (ع) امام باشد، پس خود به نزد ایشان رفت و عرض کرد:«خلافت اسلامی به فساد کشیده شده، دیدی که عثمان چه کرد و چگونه بر خلاف کتاب و سنت رفتار کرد، دستت را بده تا با تو بیعت کنم، تا کار امت اصلاح شود».جماعت انصار به او می‌نگریستند، ابن‌تهیان برگشت و ادامه داد:«ای جماعت انصار، رأی و خیرخواهی مرا می‌شناسید و می‌دانید که در نزد پیغمبر چگونه بودم و مرا در کارها برمی‌گزید پس نصیحت مرا بشنوید و این امر (خلافت) را به کسی برگردانید که قبل از همه شما اسلام آورد و از همه شما به پیغمبر (ص) نزدیکتر است، باشد که خداوند دلهای شما را به هم پیوند دهد و خون شما را حفظ کند».او هیچ‌گاه امیرمؤمنان را تنها نگذاشت و در زمان جنگ جمل نیز در مقابل فرمایشات حضرت (ع) و درخواست کمک ایشان عرض کرد، «انحراف طلحه و زبیر را به آنها یادآور شو، اگر آمدند که هیچ و اگر نافرمانی کردند، با آنها می‌جنگیم، به جان خودم مردمی که دست به کشتار زده‌اند، و اموال مردم را به غارت برده‌اند، و مردم با ایمان را ترسانده‌اند، شایسته رها کردن نیستند».
 پیام امیرمؤمنان (ع)
    امام (ع) سپاه خویش را آراست، و عازم منطقه نخیله شد، قبل از حرکت زیاد را فرا خواند و فرمود:«ای زیاد! هر روز و شب در پرهیزکاری خدا بکوش و بر نفس خود از دنیای فریب بترس و در هیچ حال از بلای آن ایمن مباش و بدان که اگر نفست را از بیم ناگواری‌ها [و عذابهای اخروی] از بسیاری از آنچه در دنیا او را خویشاوند است بازنداری خواهشهای نفسانی زیانهای بیشتری به تو خواهند رساند.پس خودت مانع و جلوگیرنده نفست از سرکشی و ظلم و تعدی باش همانا من تو را به سرداری این سپاه گماشتم، بر آنان درازدستی مکن باید بهترین فرد آنها در نظر تو پرهیزکارترین افرادشان باشد، از دانایشان فراگیر و به نادانشان بیاموز و با کم‌خردشان بردباری کن زیرا تو با بردباری و نرمخویی به خیر می‌رسی و همواره از آزار و تندخویی دست بردار زیاد عرض کرد:من سفارش شما را شنیدم و نصیحت شما را به خاطرم سپردم و از آموزشت استفاده کردم.راه درست فقط در اجرای فرمان تو و گمراهی در تباه ساختن و نادیده انگاشتن پیمان توست». زیاد در سایه عنایات خداوند و در رهنمودهای امام علی (ع) راهی میدان مبارزه با سپاه معاویه شد.
 
منبع:کتاب پیکار صفین طلایه‌دار سپاه
    امام شریح بن هانی و زیاد بن نضر را با دوازده هزار سرباز به عنوان طلایه‌دار سپاه امیرمؤمنان (ع) به سمت شام فرستاد.شریح و زیاد هردو فرمانده گروهی بودند، اما شریح در میان راه از زیاد جدا شد، و با کمی فاصله به راه ادامه داد با مشاهده این واقعه زیاد نامه‌ای نوشت و آن را به شوذب غلام خود داد تا به نزد حضرت امیرمؤمنان (ع) ببرد، [و اینگونه نوشت] به بنده خدا علی (ع) امیرمؤمنان! از زیاد بن نضر سلام بر تو من خداوندم را نزد تو ستایش می‌کنم که خدایی جز او نیست، اما بعد تو مرا به فرماندهی مردم انتخاب کردی ولی شریح پذیرفتن فرمان و حق مرا بر خود به رسمیت نمی‌شناسد این رفتار او با من در حقیقت ناچیزگرفتن فرمان تو و ترک پیمان توست شریح نیز برای امام نامه‌ای نوشت، حضرت با مطالعه نامه هردو به آنان پاسخ داد:بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم، از بنده خدا امیرمؤمنان (ع) به زیاد بن نضر و شریح بن هانی سلام بر شما. من خداوندی را نزد شما ستایش می‌کنم که جز او خدایی نیست، اما بعد من زیاد بن نضر را به سرداری پیشتازان خویش انتخاب کردم و فرماندهی آنها را به او سپردم و شریح را برای فرماندهی گروه دیگری از آنان برگزیدم اگر دشواری اوضاع موجب همگامی شما می‌شود و هردو بر آن اتفاق نظر دارید در این صورت زیاد فرماندهی همه شما را بر عهده گیرد، و اگر از یک دیگر جدا شوید، هریک از شما فرماندهی همان افراد تحت اختیارش را بپذیرد.اما بدانید که پیشتازان و طلایه‌داران ارتش چشمان و دیده‌بان کل سپاه هستند.زمانیکه از مرزهای سرزمین خود بیرون رفتید.در اعزام دیده‌بان و نگهبان که در بیراهه‌ها و پناه درختان باشد، غافل نشوید… باید لشگرگاه شما در جاهای بلند و مشرف یا دامنه کوهها یا کنار رودها باشد…مبادا آغاز به جنگ کنید، مگر آنکه دشمن ابتدا آن را شروع نماید یا فرمان من به شما برسد، ان‌شا‌الله والسلام»
 
سرباز زیرک و فداکار
    امام از رود فرات که گذشت، زیاد و شریح را به نزد خویش فراخواند آنها هنگام خروج از کوفه مسیر خویش را از کناره آب فرات تعیین نمودند، زمانیکه زیاد به منطقه عانات رسید، متوجه شد امام راه جزیره را در پیش گرفته و سپاه معاویه قصد حمله به امام (ره) را دارد به همین علت با خود گفت:«نه به خدا این راه درستی نیست که ما در حالی که این رود میان ما و امیرمؤمنان (ع) را جدا کرده جلو رویم، و نیز مصلحت نیست که با این نیروی اندک با سپاه معاویه به تنهایی روبه‌رو شویم» زیاد قصد داشت از رود فرات بگذرد، اما مردم نمی‌گذاشتند بالاخره آنان در روستایی پائین منطقه «قرقیا» به سپاه امام (ع) پیوستند، امام به آنان فرمود:«آیا باید جلوداران سپاه من از عقب من بیایند».شریح و زیاد ماجرا را برای حضرت (ع) تعریف نمودند.امیرمؤمنان (ع) فرمودند:«راه درستی را در پیش گرفتید» سپس آنها را پس از عبور از فرات بار دیگر به عنوان جلودار به سوی سپاه معاویه فرستاد، آنها در طول مسیر با سپاه ابواعوار که از لشگریان معاویه بود، روبروشدند، ابواعوار حکومت امیرمؤمنان (ع) را نپذیرفت.زیاد از امام (ع) کسب تکلیف نمود و مالک‌اشتر به عنوان فرمانده کل به یاری آنان شتافت.
 
منبع:کتاب پیکار صفین شهادت
    روز سوم نبرد صفین بود، زیاد در کنار عمار یاسر قرار گرفت، عمار به او فرمان داد تا با گروه سواران به میدان برود، زیاد حمله کرد، در میانه میدان برادر مادری خود معاویه بن عمر عقیلی را دید، قصد داشت با او بجنگد برای یک لحظه تأمل نمود، او را شناخت، اما از جنگ با او منصرف شد سپاه سواران نیز به همراه بازگشت.تا اینکه در روز چهارشنبه با «عبدالله بن بدیل» که در جناح راست سپاه معاویه بود جنگید و توسط او به شهادت رسید.وقتی پیکر خون‌آلود او را مالک‌اشتر دید پرسید او کیست؟افراد به او عرض کردند:«او زیاد بن نضر حارثی است» سپس واقعه شهادت او را بازگو نمودند، مالک جلوتر رفت، پیکر «یزید بن قیس» هم آنجا بود، مالک با مشاهده او گفت:«به خدا سوگند این است پایداری زیبای دلیرانه و کردار بزرگوارانه.آیا مرد از آن شرم ندارد که از میدان بازگردد و کسی را نکشد و کشته نشود و خود را به کشتن ندهد؟»
 
منبع:کتاب پیکار صفین فیر مشرکان
    سال ۶ ه.ق بود، سپاه اسلام در محلی توقف نمود، عروه از طرف مشرکان به نزد رسول اکرم (ص) رفت و عرض کرد:«ای محمد (ص)! من اقوام تو «کعب بن لوی» و «عامر بن لوی» را در کنار آبهای فراوان حدیبیه ترک کردم، ‌آنها ادوات جنگی و سپاهیان بسیار دارند و سوگند خورده اند که نگذارند تو به خانه کعبه برسی، مگر آنکه تو آنها را از پای در آوری، به هر حال تو در جنگ با ایشان دو حالت برایت خواهد بود، یا اینکه بر آنها پیروز می‌شوی و یا شکست می‌خوری» رسول اکرم (ص) همان پاسخی را که به «بدیل بن ورقاء» داده بود، به او گفت عروه به نزد مشرکان بازگشت و گفت:«محمد (ص) فقط قصد زیارت خانه کعبه را دارد، من به دربار پادشاهان رفته‌ام، خسرو، هرقل، نجاشی،‌ اما به خدا قسم هیچ پادشاهی را ندیده‌ام که میان اطرافیان خود آن‌قدر مورد اطاعت باشد، یاران محمد (ص) هیچ‌گاه به او چشم نمی‌دوزند، و صدای خود را در محضر او بلند نمی‌کنند.کافی است که او فقط به کاری اشاره کند، تا انجام شود هرگاه که وضو می‌گیرد بر گردش جمع می‌شوند که به قطره‌ای از آب وضوی او دست یابند.من به دقت ایشان را آزمودم، بدانید که اگر شمشیر بخواهید، آنان نیز با شما می‌جنگند، من مردمی دیدم که اگر سالارشان آنها را از کاری منع کنند، به هیچ چیز که بر سر آنها بیاید، اهمیت نمی‌دهند، به خدا سوگند همراه محمد (ص) مردمی دیدم که هیچ‌گاه او را تنها نمی‌گذارند.
 
منبع:شهداءالاسلام فی عصر رساله سعید قوم
    پیامبر برای مبارزه با مشرکان طائف در سال هشتم هجرت مدینه را ترک کرد، عروه در «جرش» در حال آموزش ساخت منجنیق و ارابه بود، بعد از اتمام جنگ طائف عروه به این شهر رفت تا برای آنها ارابه بسازد، ‌در همین زمان شوق دیدار نبی اکرم (ص‌) دردلش افتاد.به همین علت راهی شهر مدینه‌النبی شد،‌ زمانیکه به خدمت پیامبر(ص) رسید به اسلام ایمان آورد و عرض کرد:«ای رسول خدا، به من اجازه فرما تا به نزد قوم خود بروم و آنان را به دین اسلام دعوت کنم، دینی بهتر از اسلام نیست» نباید کسی از آن رویگردان باشد، این هدیه برای مردم قبیله‌ام است. هرگز ندیده‌ام کسی برای طائفه خود چنین هدیه‌ای ببرد، من تاکنون در مقابل اسلام ایستادگی کرده‌ام، می‌خواهم گذشته را جبران نمایم،‌ رسول اکرم (ص) سه مرتبه به او فرمود:«آنها تو را خواهند کشت».و عروه هر بار پاسخ داد:«من از برگزیدگان قومم هستم و در نظر آنها محبوبم آنها اگر من خواب باشم برای اینکه به زحمت نیافتم بیدارم نمی‌کنند»، او سرانجام با اجازه پیامبر مدینه را به قصد طائف ترک نمود و ۵ روز بعد به میان قوم خویش بازگشت.
 
منبع:کتاب مغازی ج۲ و ۳ شهادت
    عروه شب‌هنگام به طائف رسید، مطابق معمول باید به زیارت بت «لات» میرفت، اما بی‌توجه به آن راه خانه را در پیش گرفت، مردم شگفت‌زده به او نگریستند و با خود گفتند:«خستگی سفر مانع از زیارت لات شده است».پاسی از شب گذشت سران قوم به دیدار عروه رفتند و به او به طریق مشرکان سلام دادند، عروه گفت:«بهتر آن است که به شیوه اهل بهشت سلام دهید» سپس آنان را به اسلام دعوت نمود، مردم هریک چیزی گفتند، او پاسخ داد:«آیا شما می‌توانید به من تهمت بزنید؟ شما می‌دانید که من از لحاظ نسب و مال از همه شما برتر هستم،‌ هیچ چیز باعث مسلمان شدن من نشد، من آن را راهی دیدم که هیچ عاقلی از آن رویگردان نیست، اکنون نصیحت مرا بپذیرید،‌ و از دستورم سرپیچی نکنید،‌ به خدا قسم هیچ‌کس هدیه‌ای بهتر از من برای قوم نیاورد» مردم به او تهمت زدند و او را اهل تزویر خواندند، سحرگاه عروه بر روی بام رفت، و فریاد زد:«الله‌اکبر، الله‌اکبر» در همین لحظه «وهب بن جابر» و یا «اوس بن عوف»(۱) به طرف او تیراندازی نمودند. تیر به شاهرگ عروه اصابت کرد، ‌مردان قبیله ثقیف لباس رزم بر تن نمودند و به میدان شتافتند، تا قاتل بزرگ خویش را به هلاکت برسانند، با شنیدن این خبر عروه به آنان گفت:«من خون خود را تقدیم کسی می‌کنم که شاید شما را اصلاح کند، این شهادت است خداوند مرا گرامی داشت پس به خاطر من جنگ نکنید، پیامبر (ص) به من خبر داد که شما مرا خواهید کشت، من گواهی می‌دهم که او رسول خداست بعد از شهادتم مرا میان شهدای اسلام که پیش از بازگشت رسول خدا (ص) اینجا کشته‌اند، به خاک بسپارید، پیامبر (ص‌) پس از شنیدن خبر شهادت او فرمود:«داستان او همانند داستان قوم یاسین است که قوم خود را به سوی خدا فرا می‌خواند و مردم او را کشتند».
1- وهب هم‌پیمان قبیله ثقیف، اوس از افراد قبیله بنی‌مالک بود.
 در محضر مولا
    عبدالله قبل از آغاز جنگ صفین به نزد امیرمؤمنان (ع) رفت، حضرت (ع) قصد داشت،‌ تا در مورد نبرد با یارانش صحبت کند، در این زمان عبدالله عرض کرد،‌ ای امیرمؤمنان (ع) اگر آن گروه (معاویه) خدا را می‌خواستند، با ما مخالفت نمی‌کردند، ولی آنها برای فرار از مساوات و تقسیم‌ عادلانه اموال بین مسلمانان و به علت مال‌دوستی و انحصار طلبی بر پایه کینه و عداوتی که در وجودشان نهفته و به خاطر لطماتی که تو، ای امیرمؤمنان (ع) در گذشته به آنها زده‌ای و پدران و برادرانشان را کشته‌ای با ما می‌جنگند، آنگاه به مردم گفت:چگونه معاویه با امام علی (ع) که برادرش حنظله، دائی‌اش ولید و جدش عقبه را یکباره به هلاکت رسانده،‌بیعت کند؟ به خدا سوگند گمان نمی کنم که چنین کنند و به آرامی و سادگی سر به راه نخواهند شد، مگر آنکه نیزه‌ها بر سرشان شکسته و شمشیر بر گردنشان خرد شود… در این صورت کار این دو گروه سامان ‌یابد، زمانی گذشت زیاد بن نضر به نزد عبدالله رفت، و گفت:«عبدالله امروز برای ما و آنان روز سختی است و کمتر کسی می‌تواند، در مقابل آن صبور باشد، مگر اینکه مردی درست نیت باشد، به خدا سوگند فکر نمی‌کنم امروز از ما و آنها جز افراد پست زنده بمانند.عبدالله نیز سخنش را تأکید کرد، امیرمؤمنان با شنیدن سخنان آنان فرمود:«این سخنان مرا آشکار بر زبان نرانید، مبادا کسی آن را بشنود، به درستی که خداوند شهادت را برای قومی و مردن در بستر را برای قومی دیگر برگزیده هرکس زمانی می‌میرد که خدا مقرر داشته پس خوشا به حال مجاهدان در راه خدا و کشته‌شدگان راه او.
 
منبع:کتاب پیکار صفین شهادت
    در روز چهارشنبه امام علی (ع) به یاران خود فرمان جنگ داد، سپاه به طرف لشگر معاویه حمله کرد، عبدالله سراپرده بزرگی افراشته بود، از کرباس و خود در زیر آن نشسته بود، عبدالله با جناح راست سپاه به سوی حبیبه به مسلح فرمانده جناح چپ معاویه حمله نمود و او را وادار به عقب‌نشینی کرد، و در موقع ظهر آنان را به خیمه‌ معاویه رساند، آن روز گذشت، بار دیگر عبدالله به میدان رفت، و فریاد زد:جز تحمل دشواری جنگ و توکل بر خدا و بر گرفتن سپر و شمشیر بران چاره‌ای نمانده است، حضور در صف اول میدان جنگ به همان آسانی است که شتران به حوضچه‌های آب نزدیک می‌شوند تا بنوشند و خداوند آنچه خواهد به قضای خویش براند، و بکند سپس به سمت معاویه حمله برد، حداویه از حبیب بن مسلمه کمک خواست، اما عبدالله همچنان که می‌گفت:«چه نیکوست گرفتن خون عثمان پیش رفت» معاویه با شنیدن این سخن ترسید و گمان نمود او عثمان بن غمان را می‌گوید، در صورتیکه مقصود عبدالله برادرش بود، حبیب با جناح چپ به جناح راست سپاه امام و عبدالله حمله کرد، ۱۰۰ تن از قاریان اطراف عبدالله بودند، او قصد داشت به هر طریق معاویه را به کیفر اعمالش برساند به سختی به نزدیک خیمه‌ معاویه رفت، معاویه بن‌عبدالله بن عامر و نگهبانانش دستور داد، اگر با سلاح نمی‌توانند او را از بین ببرند، با پرتاب سنگ او را از میان بردارند، عبدالله آن روز زیر باران سنگهای دشمنان اسلام به شهادت رسید، عبدالله بن عامر بعد از شهادت او کنارش نشست، و دستار خود را بر چهره او گسترد، و به خاطر دوستی قدیمیشان به حال او دلسوزی نمود، معاویه از او خواست چهره عبدالله بن بدیل را به او نشان دهد، عبدالله بن عامر نپذیرفت و او گفت:«نه چون بعدها مردم می‌گویند، او بی‌غیرت بود، معاویه دوباره از او خواست و گفت:«در ازای آن پیکرش را به تو پیشکش می‌کنم،‌ عبدالله بن عامر روی او را گشود، معاویه لبخندی زد و گفت:«سوگند به پروردگار کعبه که عبدالله سالار قوم خزاعه بود، پروردگارا مرا بر مالک‌اشتر نخعی و اشعث کندی نیز پیروز گردان به خدا سوگند این مرد را همانندی نبود. سخن شهید
    معاویه مدعی امری شده که از او نیست و در کار حکومت به ستیزه برخاسته که شایسته حکومت است و چون اویی نباشد، معاویه به باطل می‌ستیزد تا حق را از میان ببرد و اینک پاره‌ای از اعراب و گروههای مخالف اسلام را بر ضد شما برانگیخته و گمراهی را به دیده ایشان آراسته کرده و بذر فتنه را در دلهایشان کاشته و امر را بر آنها مشتبه ساخته و پلیدی ایشان افزوده در حالیکه شما نوری تابان و پرتوی راهنما و دلیلی آشکار از جانب خدا دارید، با این ستمگران جفاپیشه بجنگید و از ایشان نهراسید و چه جای ترسی باشد که در دست شما کتابی روشن و درخشان و آشکار و روشنگر از پروردگارتان قرار دارد؟ (آیا از آنها بیم و اندیشه دارید؟) و حال آنکه سزاوارتر است که از خدا بترسید و پس اگر اهل ایمانید شما با آنان پیکار کنید، تا خدا آنها را به دست شما عذاب کند و خوار گرداند،‌و شما را بر آنها منصور و غالب نماید و دلهای اهل ایمان را به فتح و ظفر شفا بخشد من در رکاب پیامبر (ص) با آنان پیکار کرده‌ام، و به خدا سوگند که اینان پاکتر و پرهیزگارتر و نیکوکارتر نیستند به جنگ با دشمن خدا و دشمن خویش بپاخیزید.
 
منبع:کتاب پیکار صفین ولادتی مبارک
    ابوبکر به مسافرت رفت. اسماء حال عجیبی داشت. چشمانش را بر هم نهاد تا کمی استراحت کند. در عالم خواب دید ابوبکر لباس سپیدی بر تن کرده و ریشهایش را حنا بسته. ناگهان از خواب بیدار شد. خواب را برای عایشه دختر ابوبکر بازگو نمود. عایشه فکر کرد: تعبیر این خواب شهید شدن پدر است. گریان و متأثر موضوع را بر پیامبر (ص) اطلاع داد. پیامبر (ص) مانند همیشه مهربان و آرام به او فرمود:«تعبیر صحیح آن این است. ابوبکر از سفر به سلامت بازخواهد گشت و اسماء از او باردار خواهد شد و بعدها پسری می آورد که خدا او را از مخافین سرسخت کافران و منافقان قرار می دهد، نام محمد (ص) را برای او برگزینیند. سه سال بعد از تولد محمد، ابوبکر به دیار باقی شتاقت و محمد در خانه امیر مؤمنان در کنار فرزندان عزیز زهرای اطهر (س) پرورش یافت.
 
منبع:کتاب تاریخ گزیده

دیدگاه‌ خود را بنویسید

اشتراک گذاری این صفحه در :
ما را در رسانه های اجتماعی دنبال کنید
اسکرول به بالا