در قصه هود علیه السلام و قوم او عاد است

در قصه هود عليه السلام و قوم او عاد است

ابن بابویه و قطب راوندى گفته اند: هود پسر عبدالله پسر ریاح پسر جلوث پسر عاد پسر عوض پسر سام پسر نوح علیه السلام است .
و بعضى گفته اند: اسم هود عابر است و پسر شالخ ارفخشد پسر سام پسر نوح است . و ابن بابویه رحمه الله گفته است : آن حضرت را براى این هود گفتند که هدایت یافت در میان قوم خود به امرى که آنها از آن گمراه بودند.
و به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که : چون هنگام وفات حضرت نوح شد، شیعیان خود و تابعان حق را طلبید و فرمود: بدانید بعد از من غیبتى خواهد بود که در آن غیبت غالب خواهند شد پیشوایان باطل و سلاطین جابر، و حق تعالى آن شدت را از شما رفع خواهد فرمود به قائم از فرزندان من که نام او هود است ، و او را هیئت نیکو و اخلاق پسندیده و سکینه و وقار خواهد بود، و شبیه خواهد بود به من در صورت و خلق ، و چون او ظاهر شود خدا دشمنان شما را به باد، هلاک گرداند.
پس شیعیان پیوسته انتظار قدومن هود علیه السلام مى کشیدند تا آنکه مدت بر ایشان طولانى شد و دلهاى بسیارى از ایشان قساوت بهم رسانید، پس خدا هود را ظاهر گردانید در هنگامى که ایشان ناامید شده بودند و بلاى ایشان عظیم شده بود، پس ‍ خدا هلاک کرد دشمنان ایشان را به باد عقیم که در قرآن یاد فرموده است ، پس باز غیبتى بهم رسید و طاغیان غالب شدند تا حضرت صالح علیه السلام ظاهر شد.
و ابن بابویه و قطب راوندى رحمه الله روایت کرده اند از وهب که : چون هود را چهل سال تمام شد، خدا وحى فرمود بسوى او که : برو بسوى قوم خود و ایشان را بخوان بسوى عبادت من و یگانه پرستى من ، اگر تو را اجابت کنند قوت و اموالشان را زیاده گردانم ، پس ایشان روزى در مجمعى مجتمع بودند که ناگاه هود علیه السلام به نزد ایشان آمد و گفت :اى قوم !عبادت کنید خدا را که شما را خدائى و آفریننده اى و معبودى بغیر او نیست .
ایشان گفتند :اى هود!تو نذز ما ثقه و محل اعتماد و امین بودى .
گفت : من رسول خدایم بسوى شما، ترک کنید پرستیدن بتها را.
چون این سخن از او شنیدند به خشم آمده و بر روى او دویدند و گلویش را فشردند تا آنکه نزدیک به مردن رسید پس دست از آن حضرت برداشتند،و آن حضرت یک شبانه روز بیهوش افتاده بود، چون به هوش آمد گفت : خداوندا!آنچه فرمودى کردم و آنچه ایشان با من کردند دیدى .
پس جبرئیل بر او فرود آمد و گفت : حق تعالى تو را امر مى فرماید که ملال بهم نرسانى و سستى نورزى از خواندن قوم خود، و تو را وعده داده است که از تو ترسى در دلهاى ایشان بیفکند که بعد از این قادر نباشد بر زدن تو.
پس هود به نزد ایشان آمد و فرمود: شما بسیار تجبر کردید در زمین ، و فساد بى حد از شما به ظهور آمد.
گفتند:اى هود!ترک این سخن بکن که اگر این مرتبه تو را آزار کنیم چنان خواهیم کرد که اول را فراموش کنى .
هود فرمود: این سخنان را ترک کنید به توبه و بازگشت نمائید بسوى خداى خود.
پس چون قوم ، رعب و ترس عظیم از او در دل خود مشاهده نمودند، دانستند دیگر بر زدن او قادر نیستند، همگى جمعیت کردند بر اذیت او، هود نعره اى زد بر ایشان که همگى از شدت و دهشت آن به رو افتادند، پس گفت :اى قوم !بسیار ماندید در کفر چنانچه قوم نوح ماندند، و سزاوار است که من نفرین کنم بر شما چنانچه نوح علیه السلام بر قوم خود نفرین کرد.
ایشان گفتند:اى هود!خدایان قوم نوح ضعیف و ناتوان بودند و خداهاى ما قوى و تنومند هستند، و مى بینى شدت بدنهاى ما را (طول ایشان صد و بیست ذراع بود به ذراع متعارف زمان خودشان ، و عرض ایشان شصت ذراع بود، و گاه بود که یکى از ایشان دست مى زد به کوه کوچکى و از جا مى کند).
پس بر این حال هفتصد و شصت سال ایشان را دعوت کرد، و چون خدا خواست ایشان را هلاک کند ریگهاى بیابان احقاف و سنگهاى آن را بر گرد ایشان جمع آورد و تلها گردانید، پس هود به ایشان فرمود: مى ترسم که این تلها در باب شما به امرى ماءمور شوند و عذابى گردند بر شما.
و هود بسیار غمگین شد از تکذیب کردن ایشان ، پس آن تلها ندا کردند هود علیه السلام را که : شاد باش اى هود، که عاد قوم تو را از ما روز بدى خواهد بود.
چون هود این ندا شنید فرمود:اى قوم !از خدا بترسید و او را عبادت کنید که اگر ایمان نیاورید این کوهها و تلها همه عذاب و غضب گردند بر شما.
چون این را شنیدند شروع کردند به نقل کردن آن تلها، و هر چند برداشتند بیشتر شد، هود عرض کرد: خداوندا!رسالتهاى تو را رسانیدم و زیاد نمى شود ایشان را مگر کفر. خدا وحى فرمود بسوى او که : من باران را از ایشان باز مى دارم .
هود گفت :اى قوم !خدا مرا وعده کرده است که شما را هلاک گرداند.
و صداى او به کوهها رسید تا آنکه شنیدند همه وحشیان و درندگان و مرغان ، پس از هر جنسى از ایشان جمعى به نزد هود آمدند و گریستند و گفتند:اى هود!آیا ما را هلاک مى گردانى با هالکان ؟
پس هود در حق ایشان دعا کرد، حق تعالى به او وحى فرمود: من هلاک نمى کنم کسى را که معصیت من نکرده است به گناه کسى که مرا معصیت کرده است .
و على بن ابراهیم رحمه الله روایت کرده است که : عاد که قبیله و قوم هود علیه السلام بودند شهرهاى ایشان در بادیه اى بود از شقوق تا اجفر، و شهرهاى ایشان چهار منزل بود، و زراعت و درخت خرما بسیار داشتند، و عمرهاى دراز و قامتهاى بلند بود ایشان را، پس بت پرستیدند ، و خدا هود علیه السلام را بر ایشان مبعوث فرمود که دعوت کند ایشان را به اسلام و ترک بت پرستى ، پس ابا کردند و به هود ایمان نیاوردند و او را اذیت کردند، پس حق تعالى هفت سال باران را از ایشان منع کرد تا قحط در میان ایشان بهم رسید، و هود علیه السلام خود نیز مشغول زراعت بود و آب مى کشید براى زراعت ، پس جمعى آمدند به در خانه او و او را مى خواستند، ناگاه دیدند که از خانه هود پیر زالى بیرون آمد سفید مو و یک چشم و گفت : کیستید شما؟
گفتند: ما از فلان بلاد آمده ایم ، خشکسالى در میان ما بهم رسیده است ، آمده ایم که هود از براى ما دعا کند که باران در بلاد ما ببارد.
آن زن گفت : اگر دعاى هود مستجاب مى بود از براى خودش دعا مى کرد که زراعتش ‍ همه سوخته است از کم آبى .
گفتند: الحال کجاست ؟
گفت : در فلان موضع است .
پس آمدند به خدمت آن حضرت و گفتند:اى پیغمبر خدا!شهرهاى ما خشکیده است و باران نمى بارد، از خدا بخواه باران بر ما بفرستد و فراوانى نعمت به ما عطا فرماید.
پس هود مهیاى نماز شد و نماز کرد و براى ایشان دعا کرد و به ایشان گفت : برگردید که خدا براى شما باران فرستاد و فراوانى نعمت در بلاد شما بهم رسید.
گفتند:اى پیغمبر خدا!ما چیز عجیبى دیدیم .
فرمود که : چه دیدید؟
گفتند: در منزل تو پیر زال سفید موى یک چشم کورى دیدیم . و سخنان او را نقل کردند.
فرمود: او زن من است و من دعا مى کنم خدا عمر او را دراز کند.
گفتند: به چه سبب او را دعا مى کنید؟!
فرمود: چون خدا هیچ مؤ منى را نیافریده است مگر آنکه او را دشمنى هست که او را اذیت مى کند، و این دشمن من است ، و دشمن من کسى باشد که من مالک اختیار او باشم بهتر است از آنکه کسى باشد که او مالک اختیار من باشد.
پس هود علیه السلام در میان قوم خود ماند و ایشان را بسوى خدا مى خواند و نهى مى کرد از عبادت بتها و مى گفت : ترک کنید بت پرستى را و خداى یگانه را بپرستید تا آبادانى در شهرهاى شما بهم رسد و حق تعالى باران بر شما بفرستد.
پس چون ایمان نیاوردند، خدا فرستاد براى ایشان باد بسیار سرد از حد تجاوز کننده ، و مسخر گردانید آن باد را بر ایشان هفت شب و هشت روز میشوم .
حضرت فرمود: شومى آن به این بود که ماه منحوس بود به زحل هفت شب و هشت روز.
و به سند حسن از امام محمد باقر علیه السلام منقول است که : بدرستى که حق تعالى را بادهاى رحمت و بادهاى عذاب هست ، و اگر خواهد که باد عذاب را باد رحمت فرماید، مى کند، و هرگز باد رحمت را باد عذاب نمى کند، زیرا هرگز نمى باشد که گروهى اطاعت خدا کنند و طاعت ایشان وبال گردد بر ایشان مگر آنکه از طاعت بگردند.
و فرمود: چنین کرد خدا به قوم یونس علیه السلام ، چون ایمان آوردند رحمت کرد بر ایشان بعد از آنکه عذاب را بر ایشان مقدر و مقضى گردانیده بود، پس تدارک فرمود ایشان را به رحمت خود، و عذابى که مقدر گردانیده بود بر ایشان رحمت گردانید و عذاب را از ایشان برگردانید و حال آنکه بر ایشان فرستاده بود و ایشان را فرا گرفته بود، و آن در وقتى بود که ایمان آوردند و تضرع بسوى خدا کردند.
و اما ریح عقیم که خدا بر قوم عاد فرستاد آن باد عذابى است که هیچ رحمى را آبستن نمى کند و هیچ گیاهى را به نشو و نما در نمى آورد، و آن بادى است که بیرون مى آید از زیر زمین هفتم ، و هرگز از آن باد چیزى بیرون نیامده است مگر بر قوم عاد در وقتى که خدا غضب فرمود بر ایشان ، پس امر فرمود خزینه داران را که بیرون کنند از آن به قدر گشادگى انگشتر، پس باد نافرمانى کرد بر خزینه داران و بیرون آمد به قدر دماغ گاوى از روى خشم بر قوم عاد، پس فریاد برآوردند خازنان بسوى خدا از این حال و گفتند: پروردگارا!این باد بر ما طغیان کرد و مى ترسیم که هلاک شوند به این باد آنها که معصیت تو نکرده اند از آفریده هاى تو و آباد کنندگان شهرهاى تو.
پس حق تعالى جبرئیل را فرستاد که برگردانید باد را به بال خود و گفت : بیرون آى همان قدر که ماءمور شده اى ، پس برگشت و به همان مقدار بیرون آمد و هلاک کرد قوم عاد را و هر که نزد ایشان بود. (۶۲۶)
و در حدیث حسن منقول است که : معتصم امر کرد در بطانیه چاهى بکنند و تا سیصد قامت کندند و آب ظاهر نشد، پس گذاشت و دیگر نکند. و چون متوکل خلیفه شد امر کرد هر قدر که باید کند بکنند تا آب ظاهر شود، پس کندند تا به حدى که در هر صد قامت یک چرخ گذاشتند تا آنکه به سنگى رسیدند، چون آن را به کلنگ شکستند از آنجا باد بسیار سردى بیرون آمد و هر که نزدیک آن چاه بود همه را هلاک کرد. پس چون این خبر به متوکل رسید خود و هر که از علما نزد او بود حیران شدند و سر این امر را ندانستند. پس نامه اى در این باب به امام على نقى علیه السلام نوشتند، حضرت جواب فرمود: اینها شهرهاى احقاف است ، و ایشان قوم عادند که خدا آنها را به باد تند سرد هلاک کرد، و پیغمبر ایشان هود بود، و شهرهاى ایشان آبادان و با خیر فراوان بودند، پس خدا باران را از ایشان حبس فرمود هفت سال تا به خشکسالى افتادند و خیر از بلاد ایشان برطرف شد. و هود علیه السلام به ایشان مى گفت : طلب آمرزش کنید از پروردگار خود و توبه کنید بسوى او تا خدا بفرستد باران را بر شما ریزنده ، و زیاد گرداند شما را قوتى بسوى قوت شما، و پشت مکنید بسوى حق جرم کنندگان .
پس چون ایمان نیاوردند و طغیان ایشان زیاده شد خدا وحى نمود به هود که : عذاب در فلان وقت بسوى ایشان خواهد آمد، بادى خواهد بود که در آن عذابى دردناک باشد. پس چون آن وقت شد، دیدند ابرى رو به ایشان مى آید، پس شادى کردند و گفتند: این ابرى است که باران بر ما خواهد بارید.
هود گفت : بلکه همان عذابى است که تعجیل مى کردید و مى طلبیدید.
از حضرت رسول صلى الله علیه و آله و سلم منقول است که : بادى هرگز بیرون نرفت بى مکیال و پیمانى مگر در زمان عاد که زیادتى نمود بر خزینه دارانش و بیرون آمد مانند سوراخ سوزنى ، پس هلاک کرد قوم عاد را.
و از حضرت امیرالمؤ منین علیه السلام منقول است که بادها پنج اند و یکى از آنها عقیم است ، پس پناه مى بریم به خدا از شر آن .
و ابن بابویه رحمه الله از وهب روایت کرده است که : ریح عقیم روى این زمینى است که ما بر روى آنیم ، به هفتاد هزار مهار از آهن آن را بسته اند، و و موکل گردانیده اند به هر مهارى هفتاد هزار ملک ، پس چون حق تعالى مسلط گردانید آن را بر قوم عاد رخصت طلبیدند خازنان آن باد از پروردگار خود که بیرون آید باد مثل آنچه از دماغ گاو بیرون مى آید، و اگر خدا رخصت مى داد بر روى زمین هیچ چیز نمى گذاشت مگر آنکه آن را مى سوخت ، پس خدا وحى نمود بسوى خزینه داران که : بیرون کنید از باد مانند سوراخ انگشتر، پس به همان هلاک شدند قوم عاد، و به همین باد خدا در ابتداى قیامت کوهها و تلها و شهرها و قصرها را هموار خواهد نمود، و این را عقیم مى نامند به سبب آنکه آبستن است به عذاب و عقیم است از رحمت ، و آن باد که بر قوم عاد وزید خرد کرد قصرها و قلعه ها و شهرها و جمیع عمارات ایشان را و همه را به مثابه ریگ روان کرد که باد آن را به هوا برد، چنانچه حق تعالى مى فرماید که ما تذر من شى ء اتت علیه الا جعلتهت کالرمیم یعنى : ترک نمى کرد چیزى را که بر آن وارد شود مگر آنکه مى گردانید آن را مانند استخوان پوسیده یا گیاه پوسیده ، و به این سبب اکثر ریگ روان در آن شهرهاست ، زیرا که باد آن شهرها را ریزه ریزه کرد، و وزید بر ایشان هفت شب و هشت روز پى در پى ، مردان و زنان را از زمین مى کند و به هوا بلند مى کرد، پس ‍ سرنگون ایشان را به زیر مى آورد، و کوههاى ایشان را از بیخ مى کند چنانچه خانه هاى ایشان را مى کند و ریزه ریزه مى کرد، و به این سبب ریگ روان کوه نمى باشد، و به این سبب ایشان را ذات العماد فرموده است خدا، زیرا که ایشان عمودها و ستونها از کوهها مى تراشیدند به قدر بلندى کوه ، و این عمودها را نصب مى کردند، و قصرها بر روى این عمودها بنا مى کردند.
و ایضا از وهب روایت کرده است که : امر قوم عاد چنین بود که هر ریگ روان که بر روى زمین هست در هر شهرى که باشد مسکن عاد بود در زمان ایشان ، و پیشتر ریگ در شهرها بود اما بسیار نبود تا آن زمان که بسیار بهم رسید، و اصل این ریگ ، قصرهاى محکم بود و قلعه ها و حصارها و شهرها و آب انبارها و خانه ها و باغها از قوم عاد، و بلاد ایشان آبادترین بلاد عرب بود، و بت پرستیدند حق تعالى بر ایشان غضب کرد و ریح عقیم را بر ایشان فرستاد که قصرهها و شهرهاه و قلعه ها و مساکن و منازل ایشان را ریزه ریزه نمود که ریگ روان شد، و ایشان سیزده قبیله بودند، و حضرت هود علیه السلام در میان ایشان صاحب حسب و نسب بزرگ و ثروت و مال بسیار بود، و شبیه ترین فرزندان آدم بود به آدم ، و مرد گندم گون بسیار موى و خوشرو بود، و احدى از مردم شبیه تر نبود به آدم از او مگر حضرت یوسف علیه السلام ، پس هود علیه السلام زمان بسیارى در میان ایشان ماند و ایشان را بسوى خدا دعوت مى کرد، و نهى مى کرد ایشان را از شرک به خدا و ظلم کردن بر مردم ، و مى ترسانید ایشان را به عذاب ، پس لجاجت نمودند و از طریقه باطل برنگشتند، و ایشان در احقاف مى بودند، و هیچ امت زیاده از ایشان نبود در بسیارى و در شدت بطش و غضب .
پس چون باد را دیدند که رو به ایشان مى آید به هود گفتند که : ما را به باد مى ترسانى ؟ پس جمع کردند فرزندان و مالهاى خود را در دره اى از این دره ها و ایستادند بر در آن دره که دفع نمایند باد را از مالها و زنان و فرزندان خود، پس باد در زیر پاى ایشان داخل شد و ایشان را از زمین کند و بسوى آسمان بالا برد ، پس ایشان را از هوا به دریا افکندن ، و حق تعالى پیشتر مورچه را بر ایشان مسلط کرده بود آنقدر که طاقت نداشتند، و در گوش و چشم و دهان و بینى ایشان داخل مى شدند، تا آنکه ایشان ترک بلاد خود کردند و از اموال خود دور افتادند، و حق تعالى مسخر ایشان گردانیده بود از کندن کوهها و سنگها و ستونها و قوت بر کارها آنچه از براى احدى غیر ایشان مسخر نکرده بود پیش از ایشان و بعد از ایشان ، و اکثر ایشان در دهنا و یبرین و عالج بودند تا یمن و حضرموت .
و بعد از هلاک ایشان ، حضرت هود علیه السلام با هر که به او ایمان آورده بود ملحق شدند به مکه ، و در مکه بودند تا از دنیا رحلت نمودند، و حضرت صالح علیه السلام نیز چنین کرد و در این دره روحا که نزدیک مکه است هفتاد هزار پیغمبر به قصد حج گذشته اند، همه جامه هاى پشم پوشیده و مهار شتران ایشان از بافته پشم بود، و خدا را تلبیه مى گفتند به تلبیه هاى مختلف ، و از جمله این پیغمبران بودند هود و صالح و ابراهیم و موسى و شعیب و یونس علیهم السلام ، و هود مرد تاجرى بود.
و به سند معتبر از على بن یقطین منقول است که : منصور دوانیقى امر کرد یقطین را که چاهى بکند در قصر عبادى ، و پیوسته یقطین به کندن آن مشغول بود تا منصور مرد و آب بیرون نیامد، چون این خبر را به مهدى گفتند گفت : البته مى کنم تا آب بیرون آید اگر چه باید که جمیع بیت المال را صرف کنم ، پس یقطین برادر خود ابوموسى را فرستاد که مشغول کندن شد و آنقدر کندند که در ته زمین سوراخى شد و از آنجا بادى بیرون آمد و ایشان ترسیدند و این خبر را به ابوموسى نقل کردند، ابوموسى به نزد چاه آمد و گفت : مرا به چاه فرو فرستید و گشادگى سر چاه چهل ذراع در چهل ذراع بود، پس او را در محملى نشاندند و به ریسمانها بستند و در چاه فرو فرستادند، چون به قعر چاه رسید هول عظیمى از آن سوراخ مشاهده نمود و صداى باد از زیر آن سوراخ شنید، پس امر کرد که آن سوراخ را گشاده کردند به قدر درگاه بزرگى و امر کرد که دو شخص را در محملى نشاندند و گفت : خبر این زیر را براى من بیاورید، و محمل را به ریسمانها بستند و از آن سوراخ به زیر فرستادند.
پس مدتى در آن زیر ماندند، پس ریسمان را حرکت دادند، چون ایشان را بالا کشیدند گفتند: امور عظیمه اى مشاهده نمودیم ، مردان و زنان و خانه ها و ظرفها و متاعها دیدیم که همه سنگ شده بودند، و مردان و زنان جامه ها پوشیده بودند، بعضى نشسته و بعضى بر پهلو خوابیده و بعضى تکیه کرده ، چون دست بر ایشان گذاشتیم جامه هاى ایشان مانند غبار به هوا رفت و منازل ایشان به حال خود باقى ماند.
ابوموسى این خبر را به مهدى نوشت ، چون همه علما در این امر متحیر شدند، مهدى به مدینه نوشت و حضرت امام موسى کاظم علیه السلام را براى حل این اشکال طلب نمود. چون آن حضرت به عراق تشریف آوردند، مهدى این واقعه را به خدمت آن حضرت عرض کرد، آن حضرت چون این قصه را شنیدند بسیار گریستند و فرمودند که : اینها بقیه قوم عادند، خدا غضب کرد بر ایشان و خانه هاى ایشان با ایشان به زمین فرو رفتند، اینها اصحاب احقافند.
مهدى پرسید: احقاف چیست ؟
فرمود: ریگ .
و در حدیث معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که : چون حق تعالى حضرت هود علیه السلام را مبعوث گردانید، اسلام آوردند به او عقب از فرزندان سام که اوصاف آن حضرت را ضبط نموده بودند، و اما دیگران پس گفتند: کیست که قوتش از ما بیشتر باشد؟ پس هلاک شدند به ریح عقیم ، و هود علیه السلام وصیت نمود بسوى ایشان و بشارت داد ایشان را به مبعوث شدن حضرت صالح علیه السلام .
و به سند معتبر دیگر از آن حضرت منقول است که : عمرهاى قوم هود چهارصد سال بود، و خدا عذاب نمود اول ایشان را به قحط و خشکسالى در مدت سه سال و از کفر خود برنگشتند، پس چون قحط بر ایشان شدید شد گروهى را فرستادند به کوههاى مکه و موضع کعبه را نمى شناختند که از براى ایشان دعاى باران بکنند، پس ‍ چون رفتند و دعا کردند سه ابر از براى ایشان بلند شد، ایشان ابر اول و دوم را نپسندیدند و ابر سوم را که در آن عذاب بود اختیار نمودند و همان ابر آمد و باعث هلاک ایشان شد، و چون باد بر ایشان وزید ایشان رئیسى داشتند که او را خلجان مى گفتند، به هود علیه السلام گفت :اى هود!این باد که مى آید با آن خلقى هستند مانند شتران و عمودها با خود دارند و آنهایند که این بلاها بر سر ما مى آورند؟
هود گفت : اینها فرشتگان خدایند.
خلجان گفت : اگر ما ایمان به پروردگار تو بیاوریم ، ما را مسلط مى کند بر این فرشتگان که انتقام خود را از ایشان بکشیم ؟
هود گفت که : خدا اهل معصیت خود را بر اهل طاعت خود مسلط نمى گرداند.
خلجان گفت : آن مردان ما که هلاک شدند چون مى شوند؟
هود گفت : خدا عوض مى دهد به تو جمعى را که بهتر از آنها باشند.
خلجان گفت : خیرى نیست در زندگانى بعد از آنها. و اختیار کرد ملحق شدن به قوم خود را پس هلاک شد.
و به سند معتبر مروى است که اصبغ بن نباته گفت که : بیرون رفتیم با امیرالمؤ منین علیه السلام بسوى نخیله ، ناگاه جمعى از یهود پیدا شدند که مرده اى از خود را برداشته آورده بودند که در آنجا دفن کنند، حضرت امیرالمؤ منین علیه السلام به حضرت امام حسن علیه السلام فرمود: ببین این جماعت چه مى گویند در باب این قبر؟
امام حسن گفت : مى گویند: قبر هود است .
حضرت امیرالمؤ منین علیه السلام فرمود: دروغ مى گویند، من بهتر از ایشان مى دانم ، این قبر یهودا پسر یعقوب علیه السلام است . پس فرمود که : کى از اهل مهره در اینجا هست ؟
مرد پیرى گفت : من از ایشانم .
فرمود: در کجاست منزل تو؟
گفت : در مهره بر کنار دریا.
فرمود: چه مقدار راه است از آنجا تا آن کوه که صومعه اى بر بالاى آن است ؟
گفت : نزدیک است به آن .
فرمود: قوم تو چه مى گویند در آن ؟
گفت : مى گویند که قبر ساحرى است .
فرمود: دروغ مى گویند، من بهتر از ایشان مى دانم ، آن قبر هود علیه السلام است .
مؤ لف گوید: میان مفسران و مورخان خلاف است در موضع قبر آن حضرت ؛ بعضى گفته اند: در غارى است در حضر موت .
و ارباب تاریخ از حضرت امیرالمؤ منین علیه السلام روایت کرده اند که : بر تل سرخى در حضر موت .
و بعضى گفته اند که : در مکه در حجر اسماعیل مدفون است .
و در روایت معتبر وارد شده است که حضرت امیرالمؤ منین علیه السلام به حضرت امام حسن علیه السلام بعد از ضربت خوردن فرمود که : مرا در نجف در قبر دو برادرم هود و صالح علیهما السلام دفن کن . و در روایت دیگر از امام حسن علیه السلام منقول است که فرمود: پدرم حضرت امیرالمؤ منین علیه السلام فرمود: دفن کن مرا در قبر برادرم هود.
پس ممکن است که آنچه در حدیث سابق وارد شده است غرض بیان محل دفن هود علیه السلام اولا بوده باشد و بعد از دفن مانند آدم علیه السلام جسد مبارکش را به نجف نقل کرده باشند.
و به سند موثق از حضرت صادق علیه السلام منقول است که چون بادها مى وزد و غبار سفید و سیاه و زرد مى آورد آنها استخوانهاى پوسیده و عمارتهاى ریزنده قوم عاد است .
و احادیث معتبره بسیار وارد شده است در تفسیر قول حق تعالى انا ارسلنا علیهم ریحا صر صرا فى یوم نحس مستمر که ترجمه اش این است : بدرستى که ما فرستادیم بر قوم هود بادى صرصرى یعنى تند یا سرد در روز نحسى که نحوسش مستمر است ، یا مستمر بود بر ایشان .
و در احادیث وارد شده است که : مراد از این روز نحس مستمر، چهارشنبه آخر ماه است .
و از امام محمد باقر علیه السلام منقول است که : خدا را خانه بادى هست که قفل بر آن زده اند، که اگر قفل را بگشایند به هوا برود و نابود گرداند آنچه در میان آسمان و زمین است ، و فرستاده نشده از آن بر قوم عاد مگر به قدر انگشترى ، و هود و صالح و شعیب و اسماعیل و محمد صلى الله علیه و آله و سلم به عربى سخن مى گفتند.
و در حدیث دیگر از آن حضرت منقول است که : قوم هود به قدرى بلند بود مانند درخت خرما بسیار بلند، یکى از ایشان دست بر کوهى مى انداخت و قطعه اى از آن را مى کند.
و از وهب روایت کرده اند که : آن هشت روز که باد بر قوم هود وزید همان ایام است که عرب ایام برد العجوز مى نامند آنها را، که در غالب اوقات در همه بلاد در آن بادهاى تند مى وزد و سرمائى صعب ظاهر مى شود، و به این سبب آنها را نسبت به عجوز داده اند که در میان قوم عاد پیر زالى داخل زیر زمینى شد و باد از پى او رفت و در روز هشتم او را هلاک نمود.
و حق تعالى در آیات بسیار قصه قوم هود را بیان فرموده است ، چنانچه در یک جا فرموده است :.فرستادیم بسوى عاد برادر ایشان هود را یعنى که از قبیله ایشان بود گفت :اى قوم من !عبادت کنید خدا را، نیست شما را خدائى و آفریننده و معبودى بغیر او، آیا نمى پرهیزید از عذاب او؟
گفتند بزرگان و اشرافى که کافر بودند از قوم او، بدرستى که ما تو را مى بینیم در سفاهت و بدرستى که ما گمان مى کنیم تو را از دروغگویان .
گفت :اى قوم من !نیست با من سفاهتى و لیکن من رسول و فرستاده شده ام از جانب خداوند عالمیان ، مى رسانم به شما رسالتها و پیغامهاى پروردگار خود را و من از براى شما خیرخواه امینم ، آیا تعجب مى کنید از آنکه آمده است یاد آورنده اى از خداوند شما، یا شخصى از شما که بترساند شما را از عذاب خدا؟ و یاد آورید چون گردانید خدا شما را خلیفه ها بعد از قوم نوح و زیاد کرد شما را در خلق گشادگى یعنى شما را قوى و تنومند آفرید پس یاد آورید نعمتهاى خدا را شاید رستگارى یابید.
گفتند: آیا آمده اى بسوى ما براى اینکه بپرستیم خدا را تنها و ترک کنیم آن بتها را که مى پرستیدند پدران ما؟!پس بیاور بسوى ما آنچه وعده مى کردى ما را از عذاب خدا اگر از راستگویانى .
هود گفت که : بتحقیق که واقع و واجب شده است بر شما از پروردگار شما عذابى و غضبى ، آیا مجادله مى نمائید با من در نامى چند که نام نهاده اید آنها را شما و پدران شما یعنى بتها که آنها را خدا و حافظ و روزى دهنده خود نام کرده اید نفرستاده است خدا براى اینها هیچ حجتى ، پس انتظار بکشید عذاب خدا را که من نیز با شما منتظرم .
پس نجات دادیم ما هود را و آنها را که به او ایمان آورده بودند به رحمتى از جانب خدا و قطع نمودیم آخر آنان را که تکذیب نمودند به آیات ما یعنى مستاءصل نمودیم ایشان را و نبودند ایمان آورندگان .
و در جاى دیگر فرموده است :. فرستادیم بسوى عاد برادر ایشان هود را، گفت :اى قوم من !عبادت کنید خدا را، نیست شما را الهى بجز او، نیستید شما مگر افترا کنندگان ؛اى قوم من !سؤ ال نمى کنم از شما بر پیغمبرى خود مزدى ، نیست مزد من مگر بر آن که مرا از نو پدید آورنده است آیا صاحب عقل نیستید شما؟ و اى قوم من !طلب آمرزش کنید از پروردگار خود، پس توبه کنید بسوى او تا بفرستد آسمان را بر شما ریزنده و زیاده کند شما را قوتى بسوى قوت شما، و رو مگردانید از آنچه من به شما مى گویم جرم کنندگان .
گفتند به دروغ و از روى عناد که :اى هود!نیاورده اى براى ما بینه اى و معجزه اى ، و ما نیستیم ترک کننده خدایان خود را از گفتار تو، و نیستیم از براى تو ایمان آورندگان ، نمى گوئیم مگر آنکه خداهاى ما تو را دیوانه کرده اند به سبب آنکه بد گفتى به ایشان .
هود گفت : بدرستى که من گواه مى گیرم خدا را و گواه باشید شما که من بیزارم از آنچه شما شریک پروردگار من کرده اید، پس همه شما در مقام کید و ضرر باشیید و مرا مهلت مدهید یعنى نمى توانید به من ضرر رسانید و این معجزه من است بدرستى که توکل کردم بر خدا پروردگار من و پروردگار شما، نیست هیچ دابه اى مگر آنکه خدا گیرنده است ناصیه او را یعنى مقهور اوست بدرستى که پروردگار من بر راه راست است در خلق و رزق و هدایت و اتمام حجت و انتقام و عذاب ، و اگر پشت کنید و قبول نکنید پس بتحقیق که رسانیدم به شما آچه فرستاده شده بودم به آن بسوى شما، و پروردگار من شما را هلاک خواهد کرد و قوم دیگر به عوض ‍ شما در جاى شما قرار خواهد و هیچ ضرر به او نمى رسد از هلاک شما، بدرستى که پروردگار من بر همه چیز حافظ و مطلع است .
و چون آمد امر به عذاب ایشان ، نجات دادیم هود را و آنها که ایمان آورده بودند با او به رحمتى از ما و نجات دادیم ایشان را از عذاب غلیظ قیامت .
و در جاى دیگر فرموده است :. تکذیب نمودند عاد مرسلان را در وقتى که گفت به ایشان برادر ایشان هود: آیا نمى پرهیزید از عذاب خدا، بدرستى که من از براى شما رسول امینم ، پس بترسید از خدا و اطاعت کنید مرا و من سؤ ال نمى کنم از شما بر تبلیغ رسالت مزدى ، نیست مزد من مگر بر پروردگار عالمیان ، آیا بنا مى کنید بر هر بلندى یا بر سر هر راهى آیتى در حالتى که عبث و بى فایده است و بازى مى کنید بعضى گفته اند که : بناها بر سر راهها و بر بلندیها مى ساختند و در آنجا مى نشستند که هر که بگذرد به او استهزا و سخریه کنند، و بعضى گفته اند که : برجها براى کبوتران بى فایده براى لهو و لعب مى ساختند (۶۵۲) و مى سازید قصرها و بناهاى محکم و رفیع که شاید همیشه در آنها بمانید، و چون دست بسوى کسى دراز مى کنید جبر و ظلم کنندگان ، پس از خدا بپرهیزید و مرا اطاعت کنید و بترسید از کسى که امداد یعنى اعانت کرده است شما را به آنچه مى دانید یا پیاپى فرستاده است براى شما آن نعمتها را که مى دانید، امداد کرده است شما را به چهارپایان و پسران و باغستانها و چشمه ها، من مى ترسم بر شما عذاب روزى بزرگ را. گفتند: مساوى است بر ما، آیا پند دهى ما را یا نباشى از پند دهندگان ، نیست آنچه تو مى گوئى مگر دروغى که پیغمبران پیش از تو گفتنند و نیستیم ما عذاب کرده شده .
پس به دروغ برداشتند او را، پس ما هلاک نمودیم ایشان را .
و در جاى دیگر فرموده است : اى محمد!اگر اعراض کنند قوم تو از گفتار تو، پس ‍ بگو، مى ترسانم شما را از صاعقه و عذابى مثل عاد و ثمود در وقتى که پیغمبران آمدند بسوى ایشان از پیش رو و از خلف ایشان که : عبادت مکنید مگر خدا را.
. گفتند: اگر مى خواست پروردگار ما هر آینه مى فرستاد ملکى چند را، پس ما به آنچه شما به آن فرستاده شده اید کافرانیم . اما عاد پس تکبر کردند در زمین به ناحق و گفتند: کیست که قوتش از ما زیادتر باشد؟ آیا ندانستند که خداوندى که ایشان را خلق کرده است قوتش از ایشان بیشتر است ؟ و انکار مى کردند آیات ما را پس فرستادیم بر ایشان بادى تند یا سرد در روزى نحس تا بچشانیم به ایشان عذاب خوارى در زندگانى دنیا و عذاب آخرت خوار کننده تر است و ایشان یارى کرده نمى شوند
و در جاى دیگر فرموده است : یاد کن برادر عاد را در وقتى که ترسانید قوم خود را در احقاف و حال آنکه گذشته بودند ترسانندگان از پیش روى او و از خلف او که : مپرستید مگر خدا را بدرستى که من مى ترسم بر شما عذاب روزى بزرگ .
گفتند: آیا آمده اى که ما را بگردانى از خدایان ما، پس بیاور آنچه را وعده مى کنى از عذاب اگر از راست گویانى .
گفت : نیست علم آمدن عذاب مگر نزد خدا، و من مى رسانم به شما آنچه فرستاده شده ام به آن ، و لیکن مى بینم شما را گروهى سفاهت کننده و نادان .
.پس چون دیدند عذاب را ابرى مستقبل وادیهاى ایشان گفتند: این ابرى است باران بارنده بر ما.
هود گفت : بلکه آن چیزى است که تعجیل مى کردید به آن ، بادى است که در آن عذابى دردناک هست که هلاک مى کند هر چیزى را که بر آن بگذرد به امر پروردگارش ، پس صبح کردند در حالى که که دیده نمى شد مگر خانه هاى ایشان ، چنین جزا مى دهیم گروه مجرمان را .و اهل تفسیر ذکر کرده اند که هود علیه السلام حظیره اى ساخت و خود با هر که ایمان آورده بود داخل آن حظیره شدند و از آن باد به ایشان نمى رسید مگر آنقدر که لذت مى یافتند، و قوم عاد را مى کند و بالا مى برد آنقدر که مانند ملخ مى نمودند، و فرود مى آورد ایشان را سرنگون ، و بر کوهها مى زد تا استخوانهاى ایشان را ریزه ریزه مى کرد، و غارها و بناهاى محکم ساخته بودند براى دفع این عذاب ، چون داخل مى شدند از پى ایشان باد داخل مى شد و ایشان را بیرون مى آورد و به هوا مى برد.
حیاه القلوب / علامه مجلسی (ره) /انتشارات سرور/ج۱/ص ۲۸۱

دیدگاه‌ خود را بنویسید

اشتراک گذاری این صفحه در :
ما را در رسانه های اجتماعی دنبال کنید
اسکرول به بالا