نامه ای از دوزخ
روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه میشود که هتل به کامپیوتر مجهز است . تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند . نامه را مینویسد اما در تایپ آدرس دچار اشتباه میشود و […]
روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه میشود که هتل به کامپیوتر مجهز است . تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند . نامه را مینویسد اما در تایپ آدرس دچار اشتباه میشود و […]
آرتوراش قهرمان افسانه ای تنیس هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت، با تزریق خون آلوده، به بیماری ایدز مبتلا شد طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه هایی محبت آمیز برایش فرستادند. یکی از دوستداران وی در
از آغاز تا آواز! پیری برای جمعی سخن میراند. لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند. بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند. او مجدد لطیفه را
به این لطیفۀ پیرمرد چند بار میخندید؟ ادامه مطلب
یک مرد روحانی، روزی با خداوند مکالمهای داشت: خداوندا، دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل
دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ ادامه مطلب
پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد. از او پرسید : آیا سردت نیست؟ نگهبان پیر گفت : چرا ولی لباس گرم
مردی به استخدام یک شرکت بزرگ چندملیتی درآمد. در اولین روز کار خود، با کافه تریا تماس گرفت و فریاد زد: «یک فنجان قهوه برای من بیاورید.» صدایی از آن طرف پاسخ داد: «شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می
مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده ای را به خود جلب می کرد. همه آرزوی تملک آن را داشتند. بادیه نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت
اسب زیبا و بادیه نشین ادامه مطلب
چهار دانشجو شب امتحان به جای درس خواندن به مهمونی وخوش گذرونی رفته بودند و هیچ آمادگی امتحانشون رو نداشتند. روز امتحان به فکر چاره افتادند وحقه ای سوارکردند به این صورت که سر و رو شون رو کثیف کردند
داستان طنز ۴ داشنجو، بسیار جالب و بترکون … !!! ادامه مطلب
مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود. پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به
داستان چهار فصل زندگی….. ادامه مطلب
روزگار نو : کودکی ده ساله که دست چپش به دلیل یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد… پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد!
کودک قهرمانی که یک دست نداشت ادامه مطلب
چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند. بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند: که
یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهرهاش پیداست آلمانی است، سینی غذایش را تحویل میگیرد و سر میز مینشیند و سپس یادش میافتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند میشود تا آنها را بیاورد اما وقتی برمیگردد،
زود قضاوت نکنید !!! ادامه مطلب
پس از ۱۱ سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون
داستان جالب و آموزنده زوجی که عاشق یکدیگر بودند ادامه مطلب
حکیمی جعبهاى بزرگ پر از مواد غذایى و سکه و طلا را به خانه زنى با چندین بچه قد و نیم قد برد. زن خانه وقتى بستههاى غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویى از همسرش و گفت:
داستانک حکیم و زن خانه ادامه مطلب
تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد. او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد.
تنها بازمانده یک کشتی ادامه مطلب
در فرودگاه گفتگوی لحظات آخر بین مادر و دختری را شنیدم : هواپیما درحال حرکت بود و آنها همدیگر را بغل کردند و مادر گفت: ” دوستت دارم و آرزوی کافی برای تو میکنم.” دختر جواب داد: ” مامان زندگی
آرزوی کافی برای تو میکنم ! ادامه مطلب
زن و شوهری در طول ۶۰ سال زندگی مشترک، همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در طول این سالیان طولانی آنها راجع به همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از
روزی، وقتی هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود ، تبرش افتاد تو رودخونه وقتی در حال گریه کردن بود یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می کنی؟ هیزم شکن گفت که تبرم توی
علت دروغ گفتن مردها (طنز) ادامه مطلب
یک هفته پس از خلقت آدم: چون حوا بدون پدر و مادر بود آدم اصلا مشکلی نداشت و چای داغ را روی خودش نریخت. پانصد سال پس از خلقت آدم: با یه دونه دامن از اون چینی خال پلنگی ها
خواستگاری در دوره های مختلف ادامه مطلب
میگفت: انقدر دوستت دارم که اگر بگویی بمیرمیمیرم… باورم نمی شد… فقط یک امتحان ساده به او گفتم بمیر…! سالهاست در تنهایی پژمرده ام… – کاش امتحانش نمی کردم ————————————————————————— تو کتاب خوندم سیگار بده دیگه نکشیدم، تو کتاب خوندم
تقدیم به عاشقان عشق… ادامه مطلب
نه که در روزگارانی پیش ، همین دیروز و امروز بود و زنی به مردی که جهان اش بود دل باخته بود . چنان دوست اش می داشت که گمان می کرد به رویاهایش دست یافته است . برای او
احساس کرختی یکنواختی داشت.حس میکرد اگر تمام شب را هم نخوابد میتواند به نقطه ای از سقف چوبی که گره چوب آنجابود در چند سانتی متری سیم چراغ خیره بماند. چند سال پیش بود روی همان تخت نشسته بود و
یک دختر و چندین اطاق !!! ادامه مطلب
مردی بود که کارش آبرسانی بود. او الاغی داشت که بر اثر کشیدن بارهای مشقتبار، پشتش خمیده بود و زخمهای بدی داشت؛ به طوری که شب و روز آرزوی مرگ میکرد. از طرفی سیخ آهنین سقا، دو طرف دمش را
الاغ ناسپاس و داستان های جالبش !!! ادامه مطلب
مردی وقتی که داشت کنار ساحلی در شمال قدم می زد، یک بطری پیدا کرد. نگاهی به اطرافش کرد و وقتی مطمئن شد کسی آنجا نیست، در بطری را باز کرد. ناگهان غولی (مثل غول چراغ جادو) بیرون آمد و
فابریس موآمبا’ هافبک تیم بولتون که ماه گذشته در جریان بازی با تیم تاتنهام دچار ایست قلبی شد و قلب او ۷۸ دقیقه از کارایستاد برای نخستین بار از دقایقی سخن گفت که به اعتقاد پزشکان ‘ مرده بود’.
قدر خوشبختی های پنهانمان را بدانیم ادامه مطلب
خانوووووووم… شــماره بدم؟ خانوم خوشــــــگله! برسونمت؟ خوشــــگله! چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟ اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه میشنید! بیچــاره اصلاً اهل این حرفها نبود… این قضیه به شدت آزارش میداد.
چادرت را جا گذاشتی… ادامه مطلب
سندباد در غار مردگان به سر میبرد. برای حفظ جان، هر زندهای را که همراه مردهای به غار میافکندند میکشت، توشه او برمیداشت و هر روز به اندازهای که سد رمق کند، از آن توشه میخورد. روزها از پی هم
کشتن گشتاسپ اژدها و دادن قیصر دختر خود را به اهرن: اهرن با شتاب رفت و آنچه را گشتاسپ خواسته بود آماده کرد و آورد و هر سه سوار شدند و به سوی کوه سقیلا تاختند. هیشوی کوه را به
راست صحنه دری دو لنگه، چوبی ورزیده، بسیار بزرگ و منقش با گلمیخ ها، که در خورنق؛ و نور اندک بر آن ، هر چه به پایان مجلس نزدیکتر شویم درخشان تر می شود. در عمق صحنه، بر زمینه ی
باز امروز صبح که چشم باز کرد دید که مادر فرخنده نگاهش می کند، نه خیره یا مثلا از یک چشم همان طور که آدم ها می بینند، بلکه از خلال دو چشم ماتی که در عکس از او مانده