دسته بندی :خاطرات

330 مقاله

خاطرات آزادگان 14

خاطرات آزادگان ۱۴

زیرکی درزندان طبق دستوری که داده شده بود، می‌بایستی از ایجاد هر صدایی در محوطه‌ی زندان جلوگیری کنند، ولی بتدریج به این امر عادت کرده بودند، طوری که حتی دعا کردن من به زبان فارسی را هم پذیرفته بودند. در نتیجه یکی از راه‌های آگاه کردن دیگران از حضور خودمان،‌

خاطرت آزادگان 12

خاطرت آزادگان ۱۲

خوابگاه یا باشگاه با تمام شدن نظافت، رفتیم داخل اتاق تا با کمی دویدن، بدنمان را برای شروع کلاس‌های رزمی گرم کنیم. اکثر بچه‌ها در این کلاس‌ها که از ساعت ۵/۸ تا ۱۰ صبح در همه‌ی اتاق‌ها تشکیل می‌شد، یک روز در میان شرکت می‌کردند. با این‌که کوچک‌ترین حرکت ورزشی،

خاطرات آزادگان 21

خاطرات آزادگان ۲۱

نامگذاری روزهای دهه فجر ما روزهای دهه‌ی فجر را نه مطابق با ایران بلکه به مقتضای مکان نامگذاری کرده بودیم. مثلاً یک روز به نام «اسیر و رسالتش» نام گرفته بود که تمامی برنامه‌ها در این روز به نحوی وظایف یک رزمنده‌ی اسیر را در قبال انقلاب اسلامی و خون

خاطرات آزادگان 20

خاطرات آزادگان ۲۰

مرکب در اردوگاه خودکار به ما نمی‌دادند. بچه‌ها گل‌ها را خشک می‌کردند و وقتی چند قطره آب‌جوش روی آن‌ها می‌ریختند، حالت جوهر می‌گرفت و با آن مطالب مورد نظرمان را می‌نوشتیم و یا دوده‌ی حمام را جمع می‌کردیم و با روغن «مازولا» مخلوط می‌کردیم، که این هم مرکب می‌شد و

خاطرات رزمندگان 19

خاطرات رزمندگان ۱۹

بر زخم‌های آشنا بغضم گرفته بود، با قطرت اشک من دانه‌های برف از پشت شیشه شبیه قطرات باران می‌شد. در حال خودم بودم که سنگینی دستی را روی شانه‌هایم احساس کردم برگشته و دیدم قاسم در حال خندیدن است. بغضم ترکید، سر بر روی شانه‌های قاسم گذاشتم و های‌های گریه

خاطرات رزمندگان 12

خاطرات رزمندگان ۱۲

شهید بی‌سر بعد از درگیری سنگینی که در منطقه شرهانی داشتیم، دشمن مجبور به ترک مواضع و عقب‌نشینی شد اما هر از گاهی خاکریزهای ما را مورد هدف قرار می‌داد در این میانه نوجوانی را دیدم که در گوشه ایستاده پرسیدم کجائی هستی، گفت:اصفهانی، دوباره پرسیدم چند سالت هست؟ پاسخ

خاطرات رزمندگان 13

خاطرات رزمندگان ۱۳

عکس یادگاری روزعلی خسته از جنگ بی‌امان تنها و غریب به عقبه بازمی‌گشت.در میان راه پیرمرد و دو پیرزن بومی را دید.پرسید: چرا اینجا مانده‌اید؟ مرد با چشمانی اشک‌آلود گفت: کجا بریم جوانهایمان با علم‌الهدی رفته اند؟در همین لحظه ماشینی نزدیک شد، روزعلی در پشت خانه پنهان شد سرگرد عراقی

خاطرات رزمندگان 14

خاطرات رزمندگان ۱۴

قربان لب عطشانت یک شهید پیدا کردم. طرفهای سه راه شهادت، چیزی همراهش نبود نه پلاک نه کارت شناسایی، فقط یک قمقمه همراهش بود پر از آب روی آن چیزی نوشته بود:«‌قمقمه را شستم تا بتوانیم متن را بخوانیم، نوشته بود قربان لب عطشانت یا حسین».   قصه عطش در

خاطرات رزمندگان 15

خاطرات رزمندگان ۱۵

گلدسته های کربلا قبل از عملیات فتح‌المبین شهید میرکاظمی گفت:«وقتی انشا‌ء‌الله رفتیم کربلا بر گلدسته‌های سالار شهیدان ابی عبدالله‌الحسین (ع) اذان بگویم». او در همان عملیات به شهادت رسید و من در عملیات والفجر مقدماتی به اسارت دشمن درآمدم .سالها بعد وقتی چشمم به گلدسته‌های حرم امام حسین (ع) افتاد

خاطرات رزمندگان 18

خاطرات رزمندگان ۱۸

نوجوان بسیجی عملیات تمام شده بود و اسرا را به عقب منتقل کردند. بین راه به نوجوان بسیجی کم سن و سال برخوردیم که به تنهایی چهار اسیر گرفته بود، سه نفر از اسرا جلوتر بودند و خودش بر دوش یکی که از بقیه قوی‌تر بود سوار شده و می‌آمد

خاطرات رزمندگان 11

خاطرات رزمندگان ۱۱

سیم خاردار مرحله اول عملیات محرم آغاز شده بود در گروهان، ادغامی از ارتش و سپاه خط شکن بودند. فرماندهی این دو گروهان را سروان ضرابی از ارتش و برادر علی مردانی از سپاه بر عهده داشتند وقتی به سیم‌های خاردار رسیدیم هر دو به یکدیگر نگاه کردند انفجار گلوله‌های

خاطرات رزمندگان 10

خاطرات رزمندگان ۱۰

زنگ ابدیت محمود (۱) مثل همیشه با شوق از خانه خارج شد، اما دقایقی بعد صدای انفجار شهر را لرزاند، زن هراسان و شتاب زده در جست و جوی فرزند ۷ ساله‌اش بیرون دوید، دودسیاه قدرت دویدن را از وی گرفت.اما زن در میان دود آتش می‌دوید، تمام مدرسه را

خاطرات رزمندگان 9

خاطرات رزمندگان ۹

دو دست حنا بسته آرپی‌جی‌زن با هزار زحمت برای ساعتی مرخصی گرفت تا از شهر سیگار تهیه کند. اما ده روز بعد به منطقه بازگشت.فرمانده با دیدن او گفت:«به‌به اقر بخیر» می گفتی پیش پایت گوسفند قربانی می‌کردیم.سرش را پائین انداخت وگفت:«وقتی رفتم شهر بی‌اختیار دلم برای مادرم، گندمها، امامزاده،

خاطرات رزمندگان 16

خاطرات رزمندگان ۱۶

ماه مهمانی خدا همیشه می‌گفت من عاقبت در ماه رمضان شهید می‌شوم شب شهادت امیرالمومنین(ع) مداح مجلس ما بود . در میان مجلس به بچه‌ها می‌گفت:بلندگو‌ها را به طرف عراقی‌ها بگیرید اینها هم مسلمان هستند شاید دلی شستشو دادند دقایقی بعد باران توپ و خمپاره برروی مسجد فاو باریدن گرفت

خاطرات رزمندگان 8

خاطرات رزمندگان ۸

خواب عجیب خواب دیدم به اتفاق برادرم به سوی مکانی در حرکتیم، کنار ساحلی رسیدیم که جمعیت زیادی نشسته بودند، نگهبانی آنجا بود که خواست جلوی برادرم را بگیرد اما با وساطت من اجازه داد به او گفتم:«از تو دو سه سوالی دارم.» اول جواب نداد و خواست فرار کند

خاطرات رزمندگان7

خاطرات رزمندگان۷

حسرت منور که زدند دیدم یک نفر پاهایش را به زمین می‌کشد. یک دستش را به گلویش گرفته بود و با دست دیگرش می‌خواست زیپ پیراهنش را باز کند. خواستم گلویش را ببندم نگذاشت دستم را گرفت و گذاشت روی جیبش، گفتم:«مگه توش چیه؟» خون از لای انگشتانش بیرون زد،

خاطرات رزمندگان 6

خاطرات رزمندگان ۶

تلفن هندلی یک روز سرپرست بودم که تلفن هندلی بعد از مدتها زنگ زد، گوشی را برداشتم. یک نفر به زبان فارسی پرسید خمپاره‌ای که الان زدند به کجای شما خورد ما هم ساده و از همه جا بی‌خبر گفتیم به فاصله چهل متریمان گفتند:«الان می‌زنیم نزدیکتر بعد با کمال

خاطرات آزادگان 11

خاطرات آزادگان ۱۱

 جام آزادی در آخرین روزهای اسارت که موعد تبادل اسرا نزدیک شد، بچه‌ها مسابقه‌ی فوتبال برگزار کردند که اسم آن را «جام آزادی» گذاشتند. وقتی عراقی‌ها کاپ برنده را که بچه‌ها آن را از آجر تراشیده بودند، از نزدیک دیدند، باورشان نمی‌شد که جام به این زیبایی از آجر درست

خاطرات آزادگان 10

خاطرات آزادگان ۱۰

 تسبیح سنگی یکی از بچه‌ها تسیبح صد و یک دانه‌ای را از سنگ درست کرده بود. روی دانه‌های آن اسم تعدادی از پیامبران حک شده بود. حدود پنج شش ماه روی آن کار کرده بود. در آغاز کار یک تکه سنگ را خرد می‌کرد، مدت دو سه ماه آن را

خاطرات آزادگان 9

خاطرات آزادگان ۹

برق ‌کش اردوگاه بین بچه‌ها شخصی بود که در ایران برق‌کش بود. لذا در اردوگاه کل کارهای برقی به دست او انجام می‌شد. وضع سیم‌کشی آن‌جا خیلی بد بود و با کوچک‌ترین اتصالی، برق کل اردوگاه قطع می‌شد. آن برادر که از بچه‌های شیراز بود سیم‌ها را تعمیر می‌کرد. عراقی‌ها

خاطرات آزادگان 8

خاطرات آزادگان ۸

استقبال پرشکوه وارد شهرهای عراق که شدیم، ما را گرداندند. مردم از زن و بچه گرفته تا بزرگ و کوچک، با چشم حقارت به ما نگاه می‌کردند. بسیاری از آن‌ها سنگ، میوه‌ی گندیده، چوب و یا هرچه که به دستشان رسید، به طرف ما پرتاب کردند. با این استقبال فهمیدیم

خاطرات آزادگان 7

خاطرات آزادگان ۷

 آب گرم کن عراقی‌ها در زمستان به ما آب داغ نمی‌دادند و آب‌گرم‌کنی هم بود که همیشه خراب بود. نفت هم به اندازه‌ی کافی نمی‌دادند بلکه به اندازه‌ای می‌دادند که مثلاً از صد و پنجاه نفر که می‌خواستند به حمام بروند، به هر نفر، هر ده روز یک پیت حلب

شهيد گل پور

شهید گل پور

حاجیه خانم، شهربانو حسن پور مادر دو شهید است ، در چشمانش برق دو نگاه موج می‌زد. یک نگاهش خیره به گلزار شهدا و سویی که عبدالجبار اولین شهیدش در آن‌جا قرار گرفته است و نگاه دیگرش همراه با کاروان شهدا که هرازگاه از کربلای غرب و جنوب می‌آیند و

شهيد پرويز كهنسال

شهید پرویز کهنسال

*** قبل از آشنایی با پرویز، با رجب جورسرا ازدواج کردم. مسئول حزب جمهوری اسلامی در شهر عباس آباد. رجب اهل دعا و نماز شب بود. چهره‌ای نورانی داشت. شاید کسی باور نکند، اما من فردی به مؤمنی او ندیدم. رجب سه ماه بعد از مراسم عقدمان در عملیات بیت‌المقدس

شهيد نيك پي

شهید نیک پی

**اهل علیسرود بودم و خانه‌دار. ۱۵ سال بیشتر نداشتم که ازدواج کردم. همسرم مردی کشاورز بود و از این طریق معاش خانواده را تأمین می‌کرد و ما نسبتاً وضع مالی خوبی داشتیم. بچه‌ها کارهای باغ را انجام می‌دادند و بعضی وقت‌ها هم در منزل کار انجام می‌دادند. وقتی به سن

شهید صبوری

شهید صبوری

فاطمه خوش‌چهره از اهالی صومعه‌سرا و متولد روز چهارم اسفندماه سال ۱۳۱۸ است. ۹ ساله بود که سایه گرم پدر را از دست داد و در ۱۰ سالگی به عقد جوانی پاکدامن درآمد و صاحب ۶ فرزند شد. خودش می‌گوید: «ما زندگی سختی داشتیم و کارهای خانه و کشاورزی و

شهيد نصرالله نادري

شهید نصرالله نادری

از کجا بگویم از سالهایی که شیره‌ی جانم را برای رشد فرزندم گذاشتم از شب‌هایی که تا صبح بیدار نشستم تا مراقبش باشم تا لحظه‌ای درد او را آزرده نکند از کجا بگویم که آنها را بی‌پدر بزرگ کردم با دست رنج خودم نصرت بچه‌ی چهارمم بود هوش سرشاری داشت

شهيد يزدان خواه

شهید یزدان خواه

** شهربانو ثمنی همسر شهید نوروزعلی یزدانخواه و مادر شهیدان قربانعلی، رحیم، طوبی و خدیجه است. وقتی از او درباره طوبی و خدیجه پرسیدیم. اشک در چشمانش جمع شد و گفت: **هر دو دخترم در سال ۱۳۵۷ ، دو ماه قبل از پیروزی انقلاب در شهر فریدونکنار شهید شدند. دختر

برنامه فرزندان شهداء

برنامه فرزندان شهداء

در بعد از ظهر یکی از روزهای نوروز ۱۳۸۰ گروهی از فرزندان شاهد دبیرستان دخترانه شهرستان ساری از استان مازندران برای بازید مناطق عملیاتی جنوب وارد منطقه‌ی عملیاتی والفجر ۸ (اروندرود) شدند و درخواست کردند که نماز جماعت مغرب و عشاء را در محمل یادمان شهدای گمنام باشند. برادران لشگر

جانباز آقاجاني

جانباز آقاجانی

بارها بارها از مقام مادر گفتیم از صبوری و مهربانی‌اش از نجابت دستان آسمانی‌اش اما نگفتیم آنکه عزیز کرده سال‌های جوانی اش را به مسلخ عشق می‌فرستد در دلش چه غوغایی است مگر می‌شود جوان رعناقامتت را پاره جگرت را به میان آتش بفرستی، بی‌خیال روزگار را سپری کنی. حاجیه

مطلبی پیدا نشد
اشتراک گذاری این صفحه در :
ما را در رسانه های اجتماعی دنبال کنید
به بالا بروید