
جملات زيبا 6
به جای آنکه به تاریکی لعنت بفرستید ، یک شمع روشن کنید. هرگز هنگام گام برداشتن به سوی آرمان بزرگ ، نگاهت به آنانی که دستمزد خویش را پیشاپیش می خواهند نباشد ! تنها به توانایی های خود اندیشه کن افتادن در گل و لای ننگ نیست. ننگ در این
942 مقاله

به جای آنکه به تاریکی لعنت بفرستید ، یک شمع روشن کنید. هرگز هنگام گام برداشتن به سوی آرمان بزرگ ، نگاهت به آنانی که دستمزد خویش را پیشاپیش می خواهند نباشد ! تنها به توانایی های خود اندیشه کن افتادن در گل و لای ننگ نیست. ننگ در این

1- یارو زمين ميخوره، براي اينكه سه نشه تا خونه سينه خيز ميره! 2- یارو ميخواسته زيردريايي آمريكاييا تو خليج فارس رو غرق كنه، در ميزنه فرار ميكنه! 3- یارو از ساختمون ده طبقه ميفته پايين، همه جمع ميشن دورش، ازش ميپرسن: آقا چي شده؟ ميگه: به جان خودم منم

1- یارو داشته زن ميگرفته، ازش ميپرسن: جشن عروسيت رو كجا ميگيري؟ ميگه: تو يك مدرسه! ميگن: آخه چرا مدرسه؟! ميگه: ولك آخه خـَيـلي كلاس داره 2- به یارو ميگن برو جلوي ماشين ببين چراغ راهنما كار ميكنه ؟ … ميره جلوي ماشين ميشينه ميگه :: آره … نه …

1- یارو ميره قنادي، ميگه: ببخشيد كيك هفتاد طبقه داريد؟! قناده ميگه: نخير نداريم. فردا دوباره یارو مياد، ميپرسه: شرمنده، كيك هفتاد طبقه داريد؟ باز قناده ميگه: نخير نداريم. خلاصه يك هفته تمام هر روز كار یارو اين بوده كه بياد سراغ كيك هفتاد طبقه بگيره و قناده هم هرروز

و اگر از عمر دنیا تنها یک روز مانده باشد، خداوند بر آن روز آن میزان بیفزاید که در آن، مردی از آل محمد قیام کند که دنیا را خانه عدل و داد کند همانطور که جایگاه ظلم و جور شده بود … یملا الارض قسطا و عدلا کما ملئت

باز هم نيمهء شب … ساعتی در دل شب …. همچو شبهای دگر … نيمه شب باز رسيدی از راه … من و انديشه و آه … شب من کی رسد از راه خدا؟ آه از اين تيره شب تنگ و دراز … آه، دوری ز تماشاگه راز … آه

راز عشق در تواضع است . این صفت به هیچ وجه نشانه تظاهر نیست. بلکه نشان دهنده احساس و تفکری قوی است. میان دو نفری که یکدیگر را دوست دارند، تواضع مانند جویبار آرامی است که چشمه محبت آنها را تازه و با طراوت نگه میدارد. راز عشق در احترام

تا وقتیکه مرد عروسی نکرده او را غیر کامل می خوانند ، بنابراین معلوم می شود پس از ازدواج کار مرد تمام است . کسی که به آبادانی می کوشد جهان از او به نیکی یاد می کند . فردوسی خردمند رشد شخصیت عامل اصلی صرفه جویی در وقت است

دنيای آدمی بودم اما به چشم هيچ راننده ای نيامده بودم بدون شما از کنار خيابان ناپديد می شوم بانو آمده بودم دارو برای خانه بگيرم از شهر شما بدور خانه ام سرطان پنجره دارد دکتر برده ام بالای سرش زيارت ناحيه خوانده ام پشت درب های بسته ی ناحيه

آن روز دستهايت پنجره را وا کرده بود و بسته بود دستهايت آن روز پنجره را وابسته کرده بود و تبسمی رو به رنگ بر آج از هم گسيخته ی باد کوک باران بيايد و کوک می روم می زد بعدها بومی برهنه تنی می گفت: آسمان گريبان دريده بود

آن روزها باران که می آمد مادرم زير شر شر سقف می ايستاد و دعا می خواند پدرم وقتی ديد دعای مادرم کافی نيست سوراخهای سقف را بر داشت و در جيب کتش پنهان کرد پدرم مرد بزرگی بود سرش به سقف می رسيد

نه به دريا رفته بود نه به ساحل پا روی عصرهای نيامده در باد آن وقت ها کنار ساحل کنار درخت کوچک به کلبه ای به سبک بهار ديده بودم زنی مو بلوطی را و کودکی دوباره که آمدم کودک به دريا رفته بود کلبه ای لبريز خوابهای زمستانی بود

مرد می گويد حال سواری از دور خوش نيست می گويد حال سواری از دور نزديک است بهم بخورد اگر نه از چه خم شده در برکه سايه اسب مرد سوال می کند از درخت همسايه اسب خم شده در برکه برکه اگر جوابگوی همسايه نباشد دريا از کجا بياورم

کليد زير فرش است گلها را هم آب داده ام می روم تا آخر چيزهايی که پدر می گفت زود بر می گردم حالا به روی آينه نياور که آمدی يا نه اصلآ بحث جدايی نيست اينکه باران سهم ماست را روی ديوار نوشته بود بحث جدائيست حالا خدا زياد

حالا چند بهاری می شود که از روی خوش باد دست می دهی و هنوز باد کرده اين همه برگ که اين همه دل زير خشت می رود آخر دست آخر همين سه چهار برگ هم که نباشد حکم دل که می کند تازه رو می کنی که اهل نشابوری

يه مشت کلمه مث باد هوا مياد دور و برت روزگارت و سياه می کنه اول فکرمی کنی درای بهشت وا شده حوريا اومدن شراب آوردن برات همه چی رو به راهه به خودت که ميای می بينی لهجت عوض شده چهارتا ام اون پايين دارن جورتورو می کشن زنت

محتســب ، مـــردي به ره ديــد و گريبانش گرفت مست گفت : اي دوست ! اين پيراهـن است ، افســار نيست گفت : مستي ، زان سبــب افتان و خيــزان ميروي گفت : جـــرم راه رفتن نيست ، ره همــــوار نيست گفت : ميبايــــد تــو را تــا خانـــة قاضــــي برم

سندباد در غار مردگان به سر ميبرد. براي حفظ جان، هر زندهاي را كه همراه مردهاي به غار ميافكندند ميكشت، توشه او برميداشت و هر روز به اندازهاي كه سد رمق كند، از آن توشه ميخورد. روزها از پي هم گذشت و سندباد، زندگان را كشت و توشه همه را

شادي ندارد ، آنكه ندارد به دل غمي آن را كه نيست عالم غم ، نيست عالمي آنان كه لذّت دم تيغت چشيدهاند بر جاي زخم دل ، نپسندند مرهمي راز ستاره از من شبزندهدار پرس كز گردش سپهر نياسودهام دمي دل بستهام چو غنچه به راه نسيم صبح بو

کشتن گشتاسپ اژدها و دادن قیصر دختر خود را به اهرن: اهرن با شتاب رفت و آنچه را گشتاسپ خواسته بود آماده کرد و آورد و هر سه سوار شدند و به سوی کوه سقیلا تاختند. هیشوی کوه را به گشتاسپ نشان داد و خود با اهرن بازگشت. گشتاسپ به

گشــت غمنـــاك دل و جان عقـاب چـــو ازو دور شـد ، ايّــام شبــاب ديد ، كــش دور به انجـــام رسيــد آفتابــش به لــــب بـــام رسيــد بايد از هستــي ، دل برگيــــرد ره ســــوي كشـــور ديگر گيــرد خواســـت تا چـــارة ناچــار كنـــد دارويــي جويــد و در كـار كنـــد صبحگاهـــي زِ پي

با دود آخرين دانه ی اسفند ديگر گريه نمی کند ديگر می رود خيابان پيراهنی تازه بگيرد می رود تا می تواند برقصد و گل ببيند و سراسر شب را با همين رويه راه می رود می تواند برای سال خوردگان شهر ساعتی را جوانی کند يا می تواند با

پرانتز باز همه چيز سر جای خودش بود و خودش سر جای چيزی مثل… آب که سر بالا می رود چرا که هر وقت ايستاده بخوابی بی گمان خوابيده بيدار می شوی و اين اصل پنجم قانون کار است که با خط درشت بر پيشانيم نوشته اند پرانتز بسته کسی

مقبره ای سفيد سخنی باب اندوه رابعه جامه ای وصف اندرونی کيميا خاتون غزلی به رای ديوان عالی حافظ به اعتقاد نگارنده: ديوارهای خانه ی همسايه ديوار نيست صدای شاملو شب ها نمی گذارد بخوابم مقبره ای سفيد سخنی بابت دست های بهار به اهتمام الف قدی آی بين راهی

سر به زير شده ای آذر نوش رنگ پريده ی چندين بهار نه اينطور نه دوباره بخوان سر به زير شده ای بانوی هفت بند نی آميز بردبار نه نشد دوباره بخوان سر به زير شده ای پروانه زاد زمره هر جا نشين باد ای وای تو اصلآ انگار نه

عصرایران: موسی مندلسون پدر بزرگ آهنگساز شهیر آلمانی، انسانی زشت و عجیب الخلقه بود. قدّی بسیار کوتاه و قوزی بد شکل بر پشت داشت. موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد که دختری بسیار زیبا و دوست داشتنی به نام فرمتژه داشت. موسی در کمال ناامیدی، عاشق آن دختر

به نظر من تمام افراد در طول زندگی خود عاشق می شوند . ولی خیلی ها نمی توانند حس خود را به طور مناسب به طرف مقابل خود بازگو کنند . برای همین من یک سری از سخنان افراد بزرگ تاریخ را در مورد عشق جمع آوری کردم . 1)

راست صحنه دري دو لنگه، چوبي ورزيده، بسيار بزرگ و منقش با گلميخ ها، كه در خورنق؛ و نور اندك بر آن ، هر چه به پايان مجلس نزديكتر شويم درخشان تر مي شود. در عمق صحنه، بر زمينه ي افق، چوب بستني، كف صحنه همه شن. جايي در گوشه

باز امروز صبح كه چشم باز كرد ديد كه مادر فرخنده نگاهش مي كند، نه خيره يا مثلا از يك چشم همان طور كه آدم ها مي بينند، بلكه از خلال دو چشم ماتي كه در عكس از او مانده بود، با آن رنگ تاسيده اي كه در يك عكس

یک روز یک فقیری نالان و غمگین از خرابه ای رد می شد و کیسه ای که کمی گندم در آن بود بر دوش خود می کشید تا به کودکانش برساند و نانی از آن درست کنند شب را سیر بخوابند . در راه با خود زمزمه کنان می گفت