دفاع مقدس

از نامه های شهید شیمیایی حسین صدری ، خطاب به خانواده اش

از نامه های شهید شیمیایی حسین صدری ، خطاب به خانواده اش

بسم الله الرحمن الرحیم و بسم رب الشهداء والصالحین. ربنا لا تَحملنا ما لا طاقه لنا به و اعفُ عنا واغفرا لنا و ارحمنا. انتَ مولانا فانصُرنا علی القوم الکافرین. پدر و مادر و خواهران و برادرم؛ سلام عرض می کنم. انشاالله که در سایه پروردگار عالمیان با سلامتی و موفقیت هر چه بیشتر در […]

از نامه های شهید شیمیایی حسین صدری ، خطاب به خانواده اش ادامۀ مطلب »

بال‌هاي دل

بال‌هاي دل

نزديك غروب به دنبال جعفر رفتم،‌ تا با يكديگر به هيات «فاطميون» برويم. در ميان راه وضعيت جسمي نصراصفهاني تغيير يافت و رنگ چهره‌اش زرد شد، سريع او را به بيمارستان رساندم. به دستور پزشك؛ معده او را مورد عمل جراحي قرار دادند. دو غده در معده محمد‌جعفر بود. به نظر پزشك معالجش عمل رضايت‌بخش

بال‌هاي دل ادامۀ مطلب »

نمي توانم در شهر بمانم

نمي توانم در شهر بمانم

شهيد رضا آريا زنگنه كه از جبهه برگشت، از شهادت دوستانش، بسيار متأثر بود و شب ها در نمازهاي خود گريه مي كرد. بعد از چند روز كه قصد بازگشت كرد، به او گفتم : پسرم ! آيا نمي شود چند روز ديگر بماني؟ در حالي كه بغضي در گلويش بود، گفت: مادر جان! آيا

نمي توانم در شهر بمانم ادامۀ مطلب »

وصیت نامه شهید سید حسین صدری

وصیت نامه شهید سید حسین صدری

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الذین آمنوا وهاجروا و جاهدوا فی سبیل الله باموالهم و انفسهم أعظم درجهٌ عندالله و اولئکَ همُ الفائزون. ( سوره توبه آیه 20) یُبَشرهم ربهم برحمة منه و رضوان و جنات لهم فیها نعیمٌ مقیمٌ.  خالدین فیها ابداً ان الله عنده اجرٌ عظيم». (سوره توبه آیه

وصیت نامه شهید سید حسین صدری ادامۀ مطلب »

بازگشت به جبهه

بازگشت به جبهه

زماني كه در عمليات كربلاي 4 از ناحيه سمت راست بدن شديداً مورد اصابت تركش هاي خمپاره قرار گرفته و مجروح گرديد، مدتي را در منزل بستري شد. شهيد تاجوك” فرمانده تيپ كربلا” و همرزم شهيد طالبي كه با هم مجروح شده بودند نيز در منزل بستري بود، بعد از چند روز كه هنوز زخم

بازگشت به جبهه ادامۀ مطلب »

من هيچ وقت نمي ميرم

من هيچ وقت نمي ميرم

آخرين بار كه شهيدرحيم عبدالخضر زاده  به جبهه اعزام شد، حالات عجيبي داشت و همين كه خبردار شد، عملياتي در پيش است، برخاست و با يك وداع خاطره انگيز ما را ترك كرد. همان شب در شلمچه، عمليات شد و فردا به ما خبر دادند كه او مجروح شده و به تهران اعزام شده است.

من هيچ وقت نمي ميرم ادامۀ مطلب »

یادداشت های دکتر عباس فروتن از جنگ شيميايي عراق

یادداشت های دکتر عباس فروتن از جنگ شيميايي عراق

بچه هاي گردان توحيد در جزيره مجنون  گردان توحيد؛ جمعي از رزمندگان استان چهارمحال و بختياري بود كه در روز دوازدهم اسفند ماه 1362 با هلي كوپترهاي «شنوك» وارد جزيره مجنون شدند و پس از دو روز آشنايي با منطقه، دفاع از خط مقدم در جزيره به آنها سپرده شد. مدت 5 روز مقاومت سرسختانه

یادداشت های دکتر عباس فروتن از جنگ شيميايي عراق ادامۀ مطلب »

مرگ دسته جمعی در حلبچه

مرگ دسته جمعی در حلبچه

به محض ورود به حلبچه، ديديم که چه جنایت اسفباری روی داده است. پير مردی بر روی زمین با حالتی عادی نشسته بود.به خودم گفتم: چه آرامشی دارد و در چه فكريست كه به هيچ چيزي توجه نمي كند؟! حال آنکه او خشك شده و مرده بود. در جای دیگری دیدیم چهار، پنج نفر زن

مرگ دسته جمعی در حلبچه ادامۀ مطلب »

من «زاب» را گریستم

من «زاب» را گریستم

زاب رودخانه ای است در میان شمال و شرق شهرستان سردشت که بسیاری از روستاها را آبیاری می کند و نشانه ای از برکت و سرسبزی آن دیار است و مرحوم کامران سالمی، سوخته دلی از آن دیار که زندگی پر رنجی را پشت سر نهاد و با تلاشی پیگیر، توانست اندیشیدن روشن بینانه را

من «زاب» را گریستم ادامۀ مطلب »

لحظه سبز رفتن

لحظه سبز رفتن

شهيد اكبر آقابابايي عصر جمعه، حاجي را به اتاق عمل بردند، قبل از رسيدن دکتر، کنار هم نشستيم و حاجي مثل هميشه دعاي «سمات» را خواند. او را از زير قرآن رد کردم، پرستارهاي انگليسي با تعجب به ما نگاه مي‌کردند، در آخرين لحظه گفت:«سوره والعصر را بخوان تا گريه نکني». زهرا دختر کوچکمان پشت

لحظه سبز رفتن ادامۀ مطلب »

من شاهد بمباران شیمیایی روستای بالک بودم

من شاهد بمباران شیمیایی روستای بالک بودم

مردم ده کار روزانه خود را شروع کرده بودند، زنان کارهای خانه را سامان می دادند و مردان عازم صحرا بودند. بعضی سوار بر الاغ بسوی تپه ها می رفتند تا از میان درختچه های بلوط سوختی و هیزمی تهیه کرده بیاورند، و بعضی گوسفندان را به چرا می بردند و در کمرکش کوه، زیبایی

من شاهد بمباران شیمیایی روستای بالک بودم ادامۀ مطلب »

از سخنان شهيد منوچهر مدق

از سخنان شهيد منوچهر مدق

به  قول شهید رجایی، قبول مسئولیت باید یا از سر عشق باشد و یا از سر دیوانگی. ولی من به عین می گویم قبول مسئولیت تدارکات بچه‌های رزمنده و بسیجی هم عشق می خواهد و هم دیوانگی.  بدون عشق به اسلام، عشق به امام حسین (ع) انجام دادن وظایف طاقت فرسای پشتیبانی از فرزندان این

از سخنان شهيد منوچهر مدق ادامۀ مطلب »

درد و  دل من

درد و دل من

دست نوشته‌اي از جانباز شهيد مهندس حميدرضا مدني قمصري جانباز  (ج- ا – ن – ب – ا – ز )   ج: جانم را او داد و سپس با فرمان او بود كه روحي در كالبدم دميده شد و در جهان هستي زندگي‌ام را شروع كردم. ا:  آفريننده‌اي مهربان كه در مقام مراحل زندگي

درد و دل من ادامۀ مطلب »

90 روز در بيمارستان هاي اتريش در كما بودم

90 روز در بيمارستان هاي اتريش در كما بودم

این جانباز 70 درصد شیمیایی می گوید: آنچه می تواند یک جانباز شیمیایی را از پا بیاندازد، درک نادرست مردم از مصدومیت و مشکلات مصدومین شیمیایی است. نام: علی مسجدی نام پدر:اکبر تاریخ ومحل تولد:شهریور1346- کرمان تاریخ و محل اعزام:1361- کرمان مدت حضور در جبهه:30ماه درصد مجروحیت: 70 درصد شیمیایی محل سکونت:کرمان سال 61 به

90 روز در بيمارستان هاي اتريش در كما بودم ادامۀ مطلب »

رنج نامه یک شیمیایی

رنج نامه یک شیمیایی

كيست كه آلام استخوان سوز ما را بفهمد؟ عمران جنگ دوست بازمانده از خانواده 13 نفری از فاجعه شيميايي سردشت است… او امروز 24 سال دارد و دانشجوي رشته ادبيات عرب دانشگاه مهاباد است و البته جانباز 70 درصد شيميايي.سینه اش اما زخمي است، زخمي از حادثه اي كه چیزی از آن را به خاطر

رنج نامه یک شیمیایی ادامۀ مطلب »

من سال هاست مرده ام

من سال هاست مرده ام

روايتي تلخ به بهانه فرارسيدن روز جهاني مبارزه با سلاح‌هاي شيميايي: ما كه حرف مي‌زديم مرگ آمد پشت پنجره، سرچسباند به شيشه و زل زل به پروين نگاه كرد كه كنار شوهر و پسرهايش يونس و نريمان نشسته بود. پروين گفت: «دكترها گفتند 10سال پيش بايد مي‌مردي. چطور هنوز زنده‌اي؟» خنديد، اما از ته دل

من سال هاست مرده ام ادامۀ مطلب »

جانبازان شیمیایی مظلوم ترین بازماندگان جنگ هستند

جانبازان شیمیایی مظلوم ترین بازماندگان جنگ هستند

علی رضا یزدان پناه جانباز 70 درصد شیمیایی می گوید: جانبازان شیمیایی مظلوم ترین قشر بازمانده جنگ هستند، چرا که ظاهری آرام و سالم دارند ولی دردهای درونی شان امان آنها را بریده است و کمتر کسی متوجه آن را می شود. سخنش را از اینجا آغاز کرد که متولد مشهد است، در دوران جنگ

جانبازان شیمیایی مظلوم ترین بازماندگان جنگ هستند ادامۀ مطلب »

گلايه از خويشتن ...

گلايه از خويشتن …

براستي چه جريان فكري مانع از بروز و گسترش فرهنگ ناب عاشقي در كشور اسلامي ما گرديد ؟! آيا دشمن در نفوذ عوامل بدلي خود تا اين حد موفق عمل كرده است كه سراسر شبكه هاي تلويزيوني ، راديويي و رسانه اي ما را در اختيار گرفته و به هر مناسبت چهره هايي را در

گلايه از خويشتن … ادامۀ مطلب »

پروانگان صميم

پروانگان صميم

یکی از دانشمندان غربی می گوید هر جا مردی را دیدید که در زندگیش موفق است، بگردید اطراف او حتما زن موفقی را خواهید یافت. این باور، در مورد همسران جانبازان کاملا صدق می کند. مطمئن باشید اگر این پروانگان صمیم (پروانگان صمیم واژه ای است که بنیاد، همسران جانباز را با این نام خطاب

پروانگان صميم ادامۀ مطلب »

طاقتم تمام شده ، آرزوی دیدار برادر شهیدم را دارم

طاقتم تمام شده ، آرزوی دیدار برادر شهیدم را دارم

دیدار با یک جانباز 70 درصد شیمیایی (( سید محمد میر غنی )) * * * نام: سید محمد میر غنی تاریخ ومحل تولد: 1343 – گلستان تاریخ و محل اعزام:1365- شهرستان شاهرود مدت حضور در جبهه: 2 سال درصد مجروحیت: 70 درصد شیمیایی محل سکونت: استان گلستان – شهرستان شاهرود دردهایش؛ یادگاری راز آلود

طاقتم تمام شده ، آرزوی دیدار برادر شهیدم را دارم ادامۀ مطلب »

شوهرم را خيلي دوست دارم ...

شوهرم را خيلي دوست دارم …

همسرم بیش از10 بار عمل جراحی شده است. ریه هایش آسیب شدیدی دیده و از لحاظ اعصاب هم دچار مشکل است. ما 20 روز در هر ماه را در بیمارستان هستیم، با تمام مشکلاتی که در زندگی دارم، افتخار می کنم که همسر یک جانباز هستم. از دامن زن مرد به معراج رسد؛ این کلام

شوهرم را خيلي دوست دارم … ادامۀ مطلب »

ارتباط فرزندان با والدين

ارتباط فرزندان با والدين

نکات کليدي براي رابطه نوجوانان با والدين 1. وقتي که والدين تان غير منطقي هستند با آن ها بحث استدلالي نکنيد، لبخنده زده و موافقت کنيد. اين کار باعث مي شود تا احساس خجالت و گناه کنند. هنگامي که آن ها سرگرم صحبت با شما هستند، به کار ديگري مشغول نشويد زيرا اين کار آن

ارتباط فرزندان با والدين ادامۀ مطلب »

خاطرات رزمندگان 19

خاطرات رزمندگان 19

بر زخم‌هاي آشنا بغضم گرفته بود، با قطرت اشك من دانه‌هاي برف از پشت شيشه شبيه قطرات باران مي‌شد. در حال خودم بودم كه سنگيني دستي را روي شانه‌هايم احساس كردم برگشته و ديدم قاسم در حال خنديدن است. بغضم تركيد، سر بر روي شانه‌هاي قاسم گذاشتم و هاي‌هاي گريه كردم لباس قاسم از قطرات

خاطرات رزمندگان 19 ادامۀ مطلب »

خاطرات رزمندگان 12

خاطرات رزمندگان 12

شهيد بي‌سر بعد از درگيري سنگيني که در منطقه شرهاني داشتيم، دشمن مجبور به ترک مواضع و عقب‌نشيني شد اما هر از گاهي خاکريزهاي ما را مورد هدف قرار مي‌داد در اين ميانه نوجواني را ديدم که در گوشه ايستاده پرسيدم کجائي هستي، گفت:اصفهاني، دوباره پرسيدم چند سالت هست؟ پاسخ داد:16 سال دارم. در همان

خاطرات رزمندگان 12 ادامۀ مطلب »

خاطرات رزمندگان 13

خاطرات رزمندگان 13

عكس يادگاري روزعلي خسته از جنگ بي‌امان تنها و غريب به عقبه بازمي‌گشت.در ميان راه پيرمرد و دو پيرزن بومي را ديد.پرسيد: چرا اينجا مانده‌ايد؟ مرد با چشماني اشک‌آلود گفت: کجا بريم جوانهايمان با علم‌الهدي رفته اند؟در همين لحظه ماشيني نزديک شد، روزعلي در پشت خانه پنهان شد سرگرد عراقي از جيپ بيرون آمد و

خاطرات رزمندگان 13 ادامۀ مطلب »

خاطرات رزمندگان 14

خاطرات رزمندگان 14

قربان لب عطشانت يك شهيد پيدا كردم. طرفهاي سه راه شهادت، چيزي همراهش نبود نه پلاك نه كارت شناسايي، فقط يك قمقمه همراهش بود پر از آب روي آن چيزي نوشته بود:«‌قمقمه را شستم تا بتوانيم متن را بخوانيم، نوشته بود قربان لب عطشانت يا حسين».   قصه عطش در اتاق بازجويي غوغا بود همه

خاطرات رزمندگان 14 ادامۀ مطلب »

خاطرات رزمندگان 15

خاطرات رزمندگان 15

گلدسته هاي كربلا قبل از عمليات فتح‌المبين شهيد ميرکاظمي گفت:«وقتي انشا‌ء‌الله رفتيم کربلا بر گلدسته‌هاي سالار شهيدان ابي عبدالله‌الحسين (ع) اذان بگويم». او در همان عمليات به شهادت رسيد و من در عمليات والفجر مقدماتي به اسارت دشمن درآمدم .سالها بعد وقتي چشمم به گلدسته‌هاي حرم امام حسين (ع) افتاد اشک در چشمانم حلقه زد

خاطرات رزمندگان 15 ادامۀ مطلب »

خاطرات رزمندگان 11

خاطرات رزمندگان 11

سيم خاردار مرحله اول عمليات محرم آغاز شده بود در گروهان، ادغامي از ارتش و سپاه خط شکن بودند. فرماندهي اين دو گروهان را سروان ضرابي از ارتش و برادر علي مرداني از سپاه بر عهده داشتند وقتي به سيم‌هاي خاردار رسيديم هر دو به يکديگر نگاه کردند انفجار گلوله‌هاي دشمن زمين را مي‌لرزاند باز

خاطرات رزمندگان 11 ادامۀ مطلب »

خاطرات رزمندگان 10

خاطرات رزمندگان 10

زنگ ابديت محمود (1) مثل هميشه با شوق از خانه خارج شد، اما دقايقي بعد صداي انفجار شهر را لرزاند، زن هراسان و شتاب زده در جست و جوي فرزند 7 ساله‌اش بيرون دويد، دودسياه قدرت دويدن را از وي گرفت.اما زن در ميان دود آتش مي‌دويد، تمام مدرسه را گشت، اما محمود نبود، ديوانه‌وار

خاطرات رزمندگان 10 ادامۀ مطلب »

خاطرات رزمندگان 9

خاطرات رزمندگان 9

دو دست حنا بسته آرپي‌جي‌زن با هزار زحمت براي ساعتي مرخصي گرفت تا از شهر سيگار تهيه کند. اما ده روز بعد به منطقه بازگشت.فرمانده با ديدن او گفت:«به‌به اقر بخير» مي گفتي پيش پايت گوسفند قرباني مي‌کرديم.سرش را پائين انداخت وگفت:«وقتي رفتم شهر بي‌اختيار دلم براي مادرم، گندمها، امامزاده، روستا و … تنگ شد.هرچه

خاطرات رزمندگان 9 ادامۀ مطلب »

به بالا بروید