عاشقانه و عالمانه

مالک حقيقي

مالک حقيقي

مردي در حال بردن گاو خود به طويله بود، در حالي که طنابي دور گردنش بسته بود و سر ديگر طناب در دستش بود . گروهي مرد را ديدند ، يکي آز آن ها پرسيد : « آيا تو به گاو بسته شده اي ، يا گاو است که به تو بسته شده ؟» آن […]

مالک حقيقي ادامۀ مطلب »

بهترين اسب دنيا

بهترين اسب دنيا

گاوچراني براي کلانتر تعريف مي کرد که بهترين اسب دنيا را دارد . ( روزي در جاده باريک کوهستاني مي راندم که از زين ، پايين افتادم و پايم شکست. ) کلانتر گفت : ( نگو که اسبت پايت را جا انداخت! ) گاوچران گفت : ( نه ، ولي کمربندم را با دندان گرفت

بهترين اسب دنيا ادامۀ مطلب »

ماهي و اقيانوس

ماهي و اقيانوس

در حکايتي قديمي آمده است که ماهي اي که سرآمد مغز متفکران بود ، از ماهي ديگري پرسيد : « درباره اقيانوس خيلي چيزها شنيده ام ، پس اين اقيانوس کجاست ؟ » و آن ماهي در اقيانوس بود و همه عمرش را در اقيانوس به سر برده بود . او هرگز اقيانوس را به

ماهي و اقيانوس ادامۀ مطلب »

افسردگي

افسردگي

مردي به دکتر رابرت شولر ، نويسند? مشهور ،تلفن کرد و گفت : «ديگر تمام شد . من به آخر خط رسيده ام . تمام پولم از دست رفت . همه چيزم را از دست دادم .» دکتر شولر پرسيد : « آيا هنوز مي تواني ببيني ؟ » مرد جواب داد : « بله

افسردگي ادامۀ مطلب »

من خودم هستم

من خودم هستم

وزي مرد جواني به ديدار حکيم فرزانه اي رفت و گفت :«  شما فرشته ايد! » حکيم فرزانه گفت : « تو درست مي گويي !» مرد جوان همان جا گوشه اي نشست و مرد ديگري که با حکيم سر عناد داشت ، جلو آمد و گفت:« تو دست کمي از شيطان نداري !» حکيم

من خودم هستم ادامۀ مطلب »

مرد کشاورز و الاغ پير

مرد کشاورز و الاغ پير

مرد کشاورزي زن نق نقوي داشت که از صبح تا نصف شب در مورد چيزي شکايت مي کرد . تنها زمان آسايش مرد زماني بود که با قاطر پيرش در مزرعه شخم مي زد . يک روز ، وقتي همسرش برايش نهار آورد ، کشاورز قاطر پير را به زير سايه اي راند و شروع

مرد کشاورز و الاغ پير ادامۀ مطلب »

اضطراب و دلواپسي

اضطراب و دلواپسي

داستان دربار? پيرزني است که با اتوبوس سفر مي کرد ، شنيده ام پييرزن بسيار مضطرب بود و دائماً با ترس و لرز ازراننده سؤال مي کرد که اکنون کجا هستيم و رانند? اتوبوس کجا توقف کرده است ؟ غريبه اي در کنار پيرزن نشسته بود و با ديدن نگراني پيش از حد پيرزن به

اضطراب و دلواپسي ادامۀ مطلب »

مرد نابينا و همسرش

مرد نابينا و همسرش

در روستايي دور افتاده مرد نابينايي زندگي مي کرد . روزي چشم پزشکي معروف و حاذق به روستا آمد و پس از معاينه چشمان مرد نابينا به او اعلام کرد که اگر تحت عمل جراحي قرار بگيرد ، بينايي اش را به دست مي آورد . اما همسر مرد با اين عمل مخالف بود .

مرد نابينا و همسرش ادامۀ مطلب »

ناآگاهي

ناآگاهي

شهر نشيني وارد روستا شد  و اسبي زيبا ديد . تصميم گرفت که اسب را داشته باشد . با روستايي چانه زد و بالاخره اسب را خريد . شهرنشين روي اسب پريد  و گفت : « هي ! بزن بريم ! » ولي اسب از جايش تکان نخورد . روستايي توضيح داد : « اين

ناآگاهي ادامۀ مطلب »

مقايسه نکنيد !

مقايسه نکنيد !

وزي جنگجويي سامورايي که بسيار مشهور و مغرور بود . براي ديدن استاد فرزانه اي آمد . اما همين که زيبايي ، لطف و عنايت استاد را ديد ، ناگهان احساس نامعقولي به او دست داد . پس از استاد پرسيد : « استاد ،همين چند لحظه پيش همه چيز به نظرم خوب بود ،

مقايسه نکنيد ! ادامۀ مطلب »

جملات آموزنده

جملات آموزنده

……………………………………………………………… خوشبختي انسان ، بيش از همه ، براساس چيزهايي است که دارد ، نه چيزهاي که مي خواهد ! ……………………………………………………………. تا روان انسان به بلو غ ، بالندگي و پختگي واقعي نرسد ، قادر به عشق ورزيدن نيست ! …………………………………………………………… يگانه راه رفتن از خود ، فرو رفتن در خود است . ……………………………………………………………. هوشمندترين

جملات آموزنده ادامۀ مطلب »

سفر و ماجراجويي

سفر و ماجراجويي

اگر انسان ماجراجويي پيشه کند بي ترديد تجربه هايي کسب مي کند که ديگران از آن محرومند ما براي در پيش گرفتن اين سفر شير يا خط انداختيم شير امد يعني بايد رفت . و ما رفتيم . اگر هم خط مي امد و حتي اگر ده بار پشت سر هم خط مي امد ما

سفر و ماجراجويي ادامۀ مطلب »

ملانصرالدين و گدا

ملانصرالدين و گدا

روزي گدايي از ملانصرالدين کمکي خواست .ملا گفت : « نمي توانم به تو کمکي بکنم زيرا در شأن من نيست مبلغ کم و يا چيز کم ارزشي به کسي بدهم . » گدا گفت : « مي تواني مبلغ زياد و چيز با ارزشي بدهي .» ملا گفت : « آن وقت در شأن

ملانصرالدين و گدا ادامۀ مطلب »

جملات زیرخاکی

جملات زیرخاکی

به گونه اي زندگي کنيد که وقتي کسي شما را در فاصله شش ماه نبيند بعد از شش ماه باور نکند که اين همه تحول در شما رخ داده است . ——————————————– يک رابطه دوستانه واقعي مثل رابطه چشم و دست است . زماني که دست زخمي مي شود چشمانت گريه مي کنند و هنگامي

جملات زیرخاکی ادامۀ مطلب »

سه سياه پوست

سه سياه پوست

سياستمدار بر جسته اي ، وقتي نامزد اداره مهم شهرداري بود ، به سه سياه پوست آفريقايي رسيد و گفت که او به کسي که بهترين دليل را براي جمهوري خواه شدن ارائه کند يک بوقلمون چاق مي دهد . نفر اول گفت : « من جمهوري خواه را کسي مي دانم که به ما

سه سياه پوست ادامۀ مطلب »

سخن آخر

سخن آخر

اشد تا روزي بيشتر از اينها بدانيم ، و چيزهايي بخوانيم و بنويسيم که پس از خواندن ونوشتن آنها اين احساس در ما بيدار شود که « انسان تر » و « عاشق تر » شده ايم . فراموش نکنيم سخن آن عارف شوريده حال را که گفت : آدمي نه چنان است که هرچه«

سخن آخر ادامۀ مطلب »

ماجرای مسجد بهلول

ماجرای مسجد بهلول

می گویند مسجدی می ساختند، بهلول سر رسید و پرسید: چه می کنید؟ گفتند: مسجد می سازیم. گفت: برای چه؟ پاسخ دادند: برای چه ندارد، برای رضای خدا. بهلول خواست میزان اخلاص بانیان خیر را به خودشان بفهماند، محرمانه سفارش داد سنگی تراشیدند و روی آن نوشتند ” مسجد بهلول “، شبانه آن را بالای

ماجرای مسجد بهلول ادامۀ مطلب »

داستان اصلی "چرا جام مرا بشکسته لیلی؟"

داستان اصلی “چرا جام مرا بشکسته لیلی؟”

عشق لیلی مجنون زبانزد است. این دو به خاطر داشتن دو قبلیه با تفاوت های فرهنگی و قبیله ای و مالی، اجازه دیدار یکدیگر را نداشتند. روزی لیلی تصمیمی میگیرد. تصمیم میگرد در روز مشخصی در قبلیه خود آش نذری پخته و پخش کند. به همین دلیل در بین افراد قبلیه خود از قبل شروع

داستان اصلی “چرا جام مرا بشکسته لیلی؟” ادامۀ مطلب »

یک داستان ترسناک ولی جذاب !!!

یک داستان ترسناک ولی جذاب !!!

اين داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم می‌خورد که واقعیه : دوستم تعریف می‌کرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد می شه! این‌طوری تعریف

یک داستان ترسناک ولی جذاب !!! ادامۀ مطلب »

فرمانده خودخواه ،استاد با صلابت

فرمانده خودخواه ،استاد با صلابت

در شهري فرمانده ي ارتشي بود  که با سپاه عظيم خود شهر به شهر مي گشت و همه چيز را تحت تصرف خويش در مي آورد و اگر کسي سر راه او قرار مي گرفت او را نابود مي کرد . قدرت وعظمت سپاه اين ژنرال بي رحم شهر به شهر گشته بود . مردم

فرمانده خودخواه ،استاد با صلابت ادامۀ مطلب »

شبيه استاد

شبيه استاد

شاگردي بود که  استاد خود را بسيار دوست داشت و کارهاي او را تحسين مي کرد . با خود تصميم گرفت که استاد را الگوي خود قرار دهد . فکر مي کرد با انجام کارهاي او مي تواند علم ودانش او را هم کسب کند . استاد لباس هاي سفيدرنگ مي پوشيد  و فقط گياه

شبيه استاد ادامۀ مطلب »

در جستجوي تفاوت ها

در جستجوي تفاوت ها

روزي نجاري همراه دستيار خود ، در جستجوي مصالح کار به شهري سفر کردند . در طول راه درخت قوي جثه اي ديدند ، به طوري که اگر پنج مرد دست خود رابه يکديگر مي دادند تا آن را در آغوش بگيرند ، نمي توانستند و ارتفاع آن به قدري بلند بود که به ابرها

در جستجوي تفاوت ها ادامۀ مطلب »

خواستن ،توانستن است

خواستن ،توانستن است

صنعتگري با دقت بسيار دواتي ساخت . او تصميم گرفت آن را تقديم پادشاه کند و با اين کار مورد توجه پادشاه قرار بگيرد . مرد سکاک در ابتدا به هدف خود رسيد و مورد تشويق پادشاه قرار گرفت .اين شادي و نشاط ساعتي بيشتر طول نکشيد ، زيرا خبر آوردند که يک فاضل بسياردانا

خواستن ،توانستن است ادامۀ مطلب »

باور دروغين

باور دروغين

روزي مردي تخم عقابي را پيدا کرد و آن را در آشيانه ي يک مرغ کرچ گذاشت .عقاب با ديگر جوجه ها سر از تخم بيرون آورد و با آن ها شروع به رشد نمود . عقاب در سراسر زندگي خود ، چون تصور مي کرد که او نيز جوجه مرغي بيش نيست ، کارهايي

باور دروغين ادامۀ مطلب »

استاد فاضل شاگرد نادان

استاد فاضل شاگرد نادان

روزي استاد فاضلي با شاگرد خود مشغول استراحت بود . پس از گذشت چند ساعت خربزه ا شيرين را از خورجين خود بيرون آورد و آن را دو قسمت کرد . نيمي از آن را به شاگرد خود داد .شاگرد در ميان خوردن خربزه بود که ، به استاد خود گفت : شما استاد فاضلي

استاد فاضل شاگرد نادان ادامۀ مطلب »

حشره استاد

حشره استاد

روزي از ابو الحاج اقصري که استاد عارفي بود ،پرسيدند : استاد شما چه کسي است ؟ او پاسخ داد: استاد من حشره ي ريز سياه رنگي است که بر روي فضله ي حيوانات مي نشيند . افراد حاضر در مجلس گمان کردند که ايشان مزاح مي کنند . ولي او گفت : يک شب

حشره استاد ادامۀ مطلب »

ارزش مصيبت

ارزش مصيبت

در دسامبر 1914 ، آزمايشگاه «توماس اديسون»بر اثر آتش سوزي به کلي از بين رفت . او آزمايشگاه خود را در مقابل ف238000 دلار بيمه کرده بود ،در حالي که خسارت وارد شده ،متجاوز ازدو ميليون دلار بود. بسياري از تحقيقاتي که يک عمر براي آن ها ، زحمت کشيده بود ، در ميان شعله

ارزش مصيبت ادامۀ مطلب »

نيروي يک عقيده

نيروي يک عقيده

روزي دختر سياه پوستي در آمريکا به همراه والدين خود با هزار شوق و اميد ، براي ثبت نام در کلاس اول به يکي از مدارس رفت . قانون مدرسه اين گونه بود که از متقاضيان ورود به دبستان آزمون هوش مي گرفتند . دخترک در آزمون و مصاحبه باليني شرکت کرد . مسئولين مدرسه

نيروي يک عقيده ادامۀ مطلب »

رحمت الهی از نظر محمد رضا قمشه‌ای

رحمت الهی از نظر محمد رضا قمشه‌ای

یکی از حکمای متأخر بنام مرحوم آقا محمد رضا قمشه ای اشعار بدیعی در سعه رحمت پروردگار دارد، در آن اشعار عقیده حکما و بلکه سعه مشرب عرفا را منعکس می کند، می گوید: آن خدای دان همه مقبول و نا مقبول ***من رحمة بدا و الی رحمة یؤل از رحمت آمدند و به رحمت

رحمت الهی از نظر محمد رضا قمشه‌ای ادامۀ مطلب »

چهل حدیث نماز(4)

چهل حدیث نماز(4)

حدیث سیزدهماهمیت نماز قال النبی صلی الله علیه و آله: ما من صلاة یحضر وقتها الا نادی ملک بین یدی الناس (ایها الناس) قوموا الی نیرانکم التی اوقدتموها علی ظهورکم فاطفئوها بصلاتکم. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: هیچ گاه وقت نماز نمی‏رسد مگر اینکه فرشته‏ای در میان مردم ندا می‏دهد که: ای

چهل حدیث نماز(4) ادامۀ مطلب »

به بالا بروید