رزمندگان

ماموریت به شهر مرده

ماموریت به شهر مرده

در سال 1366 به منطقه غرب عازم شدم و در واحد اطلاعات و عملیات مشغول خدمت گردیدم. عملیات والفجر10 در روز بیست وچهارم اسفند ماه 1366 آغاز شد.محور حمله ما از شهر نوسود آغاز می شد بعد از گرفتن ارتفاعات مشرف نوسود ما که در این واحد بودیم برای استراحت به عقب برگشتیم. وقتی که […]

ماموریت به شهر مرده ادامۀ مطلب »

کُردلاو

کُردلاو

مرد روی صخره ایستاده است و نیسم صبحگاهی شلمه اش را می رقصاند. چهره اش را چنان در پارچه پوشانده که تنها دو چشم سرخ از آن پیداست دو چشم خیره به طلوع آفتاب. «کیستی تو؟ همه شکوفه های سرخ بهاری را بر شانه داری؟ کیستی تو؟ و این زخم کهنه شانه ات از کجاست؟

کُردلاو ادامۀ مطلب »

خاطرات جانباز شيميايي سيد جليل افضلي

خاطرات جانباز شيميايي سيد جليل افضلي

قبل از اين كه در بهمن ماه 1364 به منطقه عملياتي جنوب اهواز اعزام شوم، در عمليات «امام مهدي» و «الله اكبر» در منطقه عملياتي جنوب، غرب سوسنگرد، «رمضان» در منطقه عملياتي شلمچه – شمال غربي خرمشهر و شرق بصره، «خيبر» در هورالهويزه – جبهه جنوبي جنگ و بالاخره «والفجر 8 (فاو)» در منطقه عملياتي

خاطرات جانباز شيميايي سيد جليل افضلي ادامۀ مطلب »

قطره ‌هاي ايثار

قطره ‌هاي ايثار

… پس از اسارت و پذيرايي در خط مقدم، با ماشين‌هاي ايفا به پشت خط منتقل شديم و همه‌ي ما را كه زياد بوديم، در سوله‌ي بزرگي زنداني كردند. هر چند ساعت يك بار در سوله باز مي‌شد و گروهي تازه از اسيران را دست و چشم بسته، مجروح و خسته و گاه جانباز با

قطره ‌هاي ايثار ادامۀ مطلب »

خاطرات جانباز شيميايي حسين محمديان (3)

خاطرات جانباز شيميايي حسين محمديان (3)

پاسی از شب گذشته بود. صداها فروکش کرده و آمد و شد کم شده بود. اکثر بیماران به خواب رفته بودند. حدس زدم ساعت حدود 12 شب است. سکوت سنگینی بر اتاق حکم‌فرما بود و من سنگینی آن را بر دوش خود احساس می‌کردم. یک دفعه احساس عجیبی در من پیدا شد، احساسی که وحشتناک

خاطرات جانباز شيميايي حسين محمديان (3) ادامۀ مطلب »

فرار از مدرسه

فرار از مدرسه

(( خاطراي از جانباز غلامغلی نسائی )) دهم مهر ماه سال هزار و سيصد و شصت بود تازه مدرسه ها باز شده بودند و ما پشت ميز کلاس سوم راهنمائي مشغول تحصيل بوديم از هر گوشه اي اخباري داغ از جنگ شنيده مي‌شد اکنون که يک سال از جنگ ميگذرد من در مدرسه و معلم

فرار از مدرسه ادامۀ مطلب »

امدادگری

امدادگری

بی صبرانه چشم به فروردین سال 1366 دوخته بودم. آخر در همین ماه سنم به حد قانونی میرسید و آن وقت من هم میشدم جزو مردها! وقتی به آن روز و روز اعزام به جبهه و … فکر میکردم، دهانم آب می افتاد. دیگر دل و دماغی هم برای هیچ کاری نداشتم صبر کردم و

امدادگری ادامۀ مطلب »

جانبازان شیمیایی مظلوم ترین بازماندگان جنگ هستند

جانبازان شیمیایی مظلوم ترین بازماندگان جنگ هستند

علی رضا یزدان پناه جانباز 70 درصد شیمیایی می گوید: جانبازان شیمیایی مظلوم ترین قشر بازمانده جنگ هستند، چرا که ظاهری آرام و سالم دارند ولی دردهای درونی شان امان آنها را بریده است و کمتر کسی متوجه آن را می شود. سخنش را از اینجا آغاز کرد که متولد مشهد است، در دوران جنگ

جانبازان شیمیایی مظلوم ترین بازماندگان جنگ هستند ادامۀ مطلب »

پروانگان صميم

پروانگان صميم

یکی از دانشمندان غربی می گوید هر جا مردی را دیدید که در زندگیش موفق است، بگردید اطراف او حتما زن موفقی را خواهید یافت. این باور، در مورد همسران جانبازان کاملا صدق می کند. مطمئن باشید اگر این پروانگان صمیم (پروانگان صمیم واژه ای است که بنیاد، همسران جانباز را با این نام خطاب

پروانگان صميم ادامۀ مطلب »

رنج نامه یک شیمیایی

رنج نامه یک شیمیایی

كيست كه آلام استخوان سوز ما را بفهمد؟ عمران جنگ دوست بازمانده از خانواده 13 نفری از فاجعه شيميايي سردشت است… او امروز 24 سال دارد و دانشجوي رشته ادبيات عرب دانشگاه مهاباد است و البته جانباز 70 درصد شيميايي.سینه اش اما زخمي است، زخمي از حادثه اي كه چیزی از آن را به خاطر

رنج نامه یک شیمیایی ادامۀ مطلب »

خاطرات رزمندگان 19

خاطرات رزمندگان 19

بر زخم‌هاي آشنا بغضم گرفته بود، با قطرت اشك من دانه‌هاي برف از پشت شيشه شبيه قطرات باران مي‌شد. در حال خودم بودم كه سنگيني دستي را روي شانه‌هايم احساس كردم برگشته و ديدم قاسم در حال خنديدن است. بغضم تركيد، سر بر روي شانه‌هاي قاسم گذاشتم و هاي‌هاي گريه كردم لباس قاسم از قطرات

خاطرات رزمندگان 19 ادامۀ مطلب »

خاطرات رزمندگان 12

خاطرات رزمندگان 12

شهيد بي‌سر بعد از درگيري سنگيني که در منطقه شرهاني داشتيم، دشمن مجبور به ترک مواضع و عقب‌نشيني شد اما هر از گاهي خاکريزهاي ما را مورد هدف قرار مي‌داد در اين ميانه نوجواني را ديدم که در گوشه ايستاده پرسيدم کجائي هستي، گفت:اصفهاني، دوباره پرسيدم چند سالت هست؟ پاسخ داد:16 سال دارم. در همان

خاطرات رزمندگان 12 ادامۀ مطلب »

خاطرات رزمندگان 13

خاطرات رزمندگان 13

عكس يادگاري روزعلي خسته از جنگ بي‌امان تنها و غريب به عقبه بازمي‌گشت.در ميان راه پيرمرد و دو پيرزن بومي را ديد.پرسيد: چرا اينجا مانده‌ايد؟ مرد با چشماني اشک‌آلود گفت: کجا بريم جوانهايمان با علم‌الهدي رفته اند؟در همين لحظه ماشيني نزديک شد، روزعلي در پشت خانه پنهان شد سرگرد عراقي از جيپ بيرون آمد و

خاطرات رزمندگان 13 ادامۀ مطلب »

خاطرات رزمندگان 14

خاطرات رزمندگان 14

قربان لب عطشانت يك شهيد پيدا كردم. طرفهاي سه راه شهادت، چيزي همراهش نبود نه پلاك نه كارت شناسايي، فقط يك قمقمه همراهش بود پر از آب روي آن چيزي نوشته بود:«‌قمقمه را شستم تا بتوانيم متن را بخوانيم، نوشته بود قربان لب عطشانت يا حسين».   قصه عطش در اتاق بازجويي غوغا بود همه

خاطرات رزمندگان 14 ادامۀ مطلب »

خاطرات رزمندگان 15

خاطرات رزمندگان 15

گلدسته هاي كربلا قبل از عمليات فتح‌المبين شهيد ميرکاظمي گفت:«وقتي انشا‌ء‌الله رفتيم کربلا بر گلدسته‌هاي سالار شهيدان ابي عبدالله‌الحسين (ع) اذان بگويم». او در همان عمليات به شهادت رسيد و من در عمليات والفجر مقدماتي به اسارت دشمن درآمدم .سالها بعد وقتي چشمم به گلدسته‌هاي حرم امام حسين (ع) افتاد اشک در چشمانم حلقه زد

خاطرات رزمندگان 15 ادامۀ مطلب »

خاطرات رزمندگان 18

خاطرات رزمندگان 18

نوجوان بسيجي عمليات تمام شده بود و اسرا را به عقب منتقل کردند. بين راه به نوجوان بسيجي کم سن و سال برخورديم که به تنهايي چهار اسير گرفته بود، سه نفر از اسرا جلوتر بودند و خودش بر دوش يکي که از بقيه قوي‌تر بود سوار شده و مي‌آمد با ديدن او خنده‌ام گرفت

خاطرات رزمندگان 18 ادامۀ مطلب »

خاطرات رزمندگان 11

خاطرات رزمندگان 11

سيم خاردار مرحله اول عمليات محرم آغاز شده بود در گروهان، ادغامي از ارتش و سپاه خط شکن بودند. فرماندهي اين دو گروهان را سروان ضرابي از ارتش و برادر علي مرداني از سپاه بر عهده داشتند وقتي به سيم‌هاي خاردار رسيديم هر دو به يکديگر نگاه کردند انفجار گلوله‌هاي دشمن زمين را مي‌لرزاند باز

خاطرات رزمندگان 11 ادامۀ مطلب »

خاطرات رزمندگان 10

خاطرات رزمندگان 10

زنگ ابديت محمود (1) مثل هميشه با شوق از خانه خارج شد، اما دقايقي بعد صداي انفجار شهر را لرزاند، زن هراسان و شتاب زده در جست و جوي فرزند 7 ساله‌اش بيرون دويد، دودسياه قدرت دويدن را از وي گرفت.اما زن در ميان دود آتش مي‌دويد، تمام مدرسه را گشت، اما محمود نبود، ديوانه‌وار

خاطرات رزمندگان 10 ادامۀ مطلب »

خاطرات رزمندگان 9

خاطرات رزمندگان 9

دو دست حنا بسته آرپي‌جي‌زن با هزار زحمت براي ساعتي مرخصي گرفت تا از شهر سيگار تهيه کند. اما ده روز بعد به منطقه بازگشت.فرمانده با ديدن او گفت:«به‌به اقر بخير» مي گفتي پيش پايت گوسفند قرباني مي‌کرديم.سرش را پائين انداخت وگفت:«وقتي رفتم شهر بي‌اختيار دلم براي مادرم، گندمها، امامزاده، روستا و … تنگ شد.هرچه

خاطرات رزمندگان 9 ادامۀ مطلب »

خاطرات رزمندگان 16

خاطرات رزمندگان 16

ماه مهماني خدا هميشه مي‌گفت من عاقبت در ماه رمضان شهيد مي‌شوم شب شهادت اميرالمومنين(ع) مداح مجلس ما بود . در ميان مجلس به بچه‌ها مي‌گفت:بلندگو‌ها را به طرف عراقي‌ها بگيريد اينها هم مسلمان هستند شايد دلي شستشو دادند دقايقي بعد باران توپ و خمپاره برروي مسجد فاو باريدن گرفت خيلي از نيروها در خون

خاطرات رزمندگان 16 ادامۀ مطلب »

خاطرات رزمندگان 8

خاطرات رزمندگان 8

خواب عجيب خواب ديدم به اتفاق برادرم به سوي مکاني در حرکتيم، کنار ساحلي رسيديم که جمعيت زيادي نشسته بودند، نگهباني آنجا بود که خواست جلوي برادرم را بگيرد اما با وساطت من اجازه داد به او گفتم:«از تو دو سه سوالي دارم.» اول جواب نداد و خواست فرار کند اما قسمش داده و انگشت

خاطرات رزمندگان 8 ادامۀ مطلب »

خاطرات رزمندگان7

خاطرات رزمندگان7

حسرت منور كه زدند ديدم يك نفر پاهايش را به زمين مي‌كشد. يك دستش را به گلويش گرفته بود و با دست ديگرش مي‌خواست زيپ پيراهنش را باز كند. خواستم گلويش را ببندم نگذاشت دستم را گرفت و گذاشت روي جيبش، گفتم:«مگه توش چيه؟» خون از لاي انگشتانش بيرون زد، نمي‌توانست حرف بزند، زيپ پيراهنش

خاطرات رزمندگان7 ادامۀ مطلب »

خاطرات رزمندگان 6

خاطرات رزمندگان 6

تلفن هندلي يک روز سرپرست بودم که تلفن هندلي بعد از مدتها زنگ زد، گوشي را برداشتم. يک نفر به زبان فارسي پرسيد خمپاره‌اي که الان زدند به کجاي شما خورد ما هم ساده و از همه جا بي‌خبر گفتيم به فاصله چهل متريمان گفتند:«الان مي‌زنيم نزديکتر بعد با کمال پررويي دوباره بعد از اينکه

خاطرات رزمندگان 6 ادامۀ مطلب »

غلام مرتضی

غلام مرتضی

همه چيز براي سفر آماده بود. اما مسئول اردو کمي دلواپس بود، يکي از اتوبوسها در آخرين لحظات خراب شد. چاره‌اي نبود بايد منتظر اتوبوس جديدي مي‌شديم. طولي نکشيد که اتوبوسي با دو راننده علي‌آقا و آقا غلام با حدود 40 يا 50 سال سن، رسيد. سيگاري به لب داشتند و زير چشمي ما را

غلام مرتضی ادامۀ مطلب »

جانباز عباس اميركلا

جانباز عباس اميركلا

حاجيه خانم حاج شمسي طعم داغ شهادت 4 فرزند را چشيده بود. سال 1360 بزرگترين پسرش پر كشيد عباس رشيد بود و دستيار پيامبر (ص) بر سر داشت. عاشق حوزه و علوم اسلامي بود عضو نهضت آزادي‌بخش فلسطين و همراه شهيد محمد منتظري. البته رهبري جمعيت فدائيان اسلام بابلسر را بر عهده داشت. اما تقدير

جانباز عباس اميركلا ادامۀ مطلب »

آسماني‌ها

آسماني‌ها

سلام، حالت چطور است. اين روزها هوايت را کرده‌ام. مي‌دانم خوبي، ولي نمي‌دانم چرا تو و دوستانت حالي از من نمي‌پرسيد؟ ما هم به لطف شما خوبيم،‌ هنوز هم خيلي با شما غريبه نشده‌ايم ديروز آمده بودم سر مزارت، حسين هم آمده بود خيلي حرف زديم حسين قطره قطره اب مي‌شد و مي‌ريخت روي قبرت،

آسماني‌ها ادامۀ مطلب »

خاطرات رزمندگان 5

خاطرات رزمندگان 5

پاسدار قوي هيكل صبح روز عمليات الله اكبر بود، ما پادگان دشت آزادگان را كه در نزديكي حميديه بود، به عنوان كمپ اسر معين كرده بوديم بچه‌ها حدود 200 نفر اسير را در آنجا نگه داشتند، خيلي جالب بود، هيچ‌يك از اين افراد افسر و درجه‌دار نبود. بعد از دقت و وارسي بيشتر احساس كردم

خاطرات رزمندگان 5 ادامۀ مطلب »

خاطرات رزمندگان 4

خاطرات رزمندگان 4

برو جلو عمليات طريق القدس بعد از اعلام رمز از قرارگاه ما به عنوان گروه خط‌ شکن وارد عمل شديم اولين دسته حرکت کرد و نوبت به دسته ما رسيد.از دسته‌ي اول چندين نفر روي مين رفته بودند زمانيکه به نزديکي خط رسيديم در کنار ميدان مين يکي از برادران روي مين رفته بود و

خاطرات رزمندگان 4 ادامۀ مطلب »

خاطرات رزمندگان 3

خاطرات رزمندگان 3

ام وهب دفاع مقدس جنازه شهيد شفاهي را سال‌ها پس از شهادت، توسط گروه تفحص كشف كردند و جهت تشييع جنازه به تهران انتقال دادند. وقتي مادر شهيد را خبر نمودند شروع به گريه و انابه كرد. سؤال كردند:«مادر چرا بي‌تابي مي‌كني؟» گفت: من براي شهادت فرزندم گريه نمي‌كنم من براي خودم گريه مي‌كنم كه

خاطرات رزمندگان 3 ادامۀ مطلب »

خاطرات رزمندگان 2

خاطرات رزمندگان 2

آمبولانس سوخته عمليات کربلاي 5 در حين پيشروي به آمبولانسي برخورديم که در آتش مي‌سوخت و آژير آن مثل اينکه اتصالي کرده باشد يکسره صدا مي‌کرد تمام منطقه را طنين صداي آن پر کرده بود اين وضعيت ساعتها ادامه داشت تا يکي از بچه‌ها با رگبار تيربارش آن را خاموش کرد، چند روز بعد شنيدم

خاطرات رزمندگان 2 ادامۀ مطلب »

به بالا بروید