داستان ها و حکمت ها

پیرمرد دوراندیش و نوجوانان بازیگوش

پیرمرد دوراندیش و نوجوانان بازیگوش

یک پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش می رفت تا این که مدرسه ها باز شد. در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی کلاسها سه […]

پیرمرد دوراندیش و نوجوانان بازیگوش ادامه مطلب

زود قضاوت نکنید !!!

زود قضاوت نکنید !!!

یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهره‌اش پیداست آلمانی است، سینی غذایش را تحویل می‌گیرد و سر میز می‌نشیند و سپس یادش می‌افتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند می‌شود تا آنها را بیاورد اما وقتی برمی‌گردد،

زود قضاوت نکنید !!! ادامه مطلب

داستان جالب و آموزنده زوجی که عاشق یکدیگر بودند

داستان جالب و آموزنده زوجی که عاشق یکدیگر بودند

پس از ۱۱ سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون

داستان جالب و آموزنده زوجی که عاشق یکدیگر بودند ادامه مطلب

به این لطیفۀ پیرمرد چند بار میخندید؟

به این لطیفۀ پیرمرد چند بار میخندید؟

از آغاز تا آواز!   پیری برای جمعی سخن میراند. لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند. بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند. او مجدد لطیفه را

به این لطیفۀ پیرمرد چند بار میخندید؟ ادامه مطلب

دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟

دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟

یک مرد روحانی، روزی با خداوند مکالمه‌ای داشت: خداوندا، دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل

دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ ادامه مطلب

تاثیر وعده

تاثیر وعده

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد. از او پرسید : آیا سردت نیست؟ نگهبان پیر گفت : چرا ولی لباس گرم

تاثیر وعده ادامه مطلب

داستان طنز ۴ داشنجو، بسیار جالب و بترکون ... !!!

داستان طنز ۴ داشنجو، بسیار جالب و بترکون … !!!

چهار دانشجو شب امتحان به جای درس خواندن به مهمونی وخوش گذرونی رفته بودند و هیچ آمادگی امتحانشون رو نداشتند. روز امتحان به فکر چاره افتادند وحقه ای سوارکردند به این صورت که سر و رو شون رو کثیف کردند

داستان طنز ۴ داشنجو، بسیار جالب و بترکون … !!! ادامه مطلب

کودک قهرمانی که یک دست نداشت

کودک قهرمانی که یک دست نداشت

روزگار نو : کودکی ده ساله که دست چپش به دلیل یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد… پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد!

کودک قهرمانی که یک دست نداشت ادامه مطلب

تقدیم به عاشقان عشق...

تقدیم به عاشقان عشق…

میگفت: انقدر دوستت دارم که اگر بگویی بمیرمیمیرم… باورم نمی شد… فقط یک امتحان ساده به او گفتم بمیر…! سالهاست در تنهایی پژمرده ام… – کاش امتحانش نمی کردم ————————————————————————— تو کتاب خوندم سیگار بده دیگه نکشیدم، تو کتاب خوندم

تقدیم به عاشقان عشق… ادامه مطلب

کیمیا

کیمیا

نه که در روزگارانی پیش ، همین دیروز و امروز بود و زنی به مردی که جهان اش بود دل باخته بود . چنان دوست اش می داشت که گمان می کرد به رویاهایش دست یافته است . برای او

کیمیا ادامه مطلب

الاغ ناسپاس و داستان های جالبش !!!

الاغ ناسپاس و داستان های جالبش !!!

مردی بود که کارش آبرسانی بود. او الاغی داشت که بر اثر کشیدن بارهای مشقت‌بار، پشتش خمیده بود و زخمهای بدی داشت؛ به طوری که شب و روز آرزوی مرگ می‌کرد. از طرفی سیخ آهنین سقا، دو طرف دمش را

الاغ ناسپاس و داستان های جالبش !!! ادامه مطلب

قدر خوشبختی های پنهانمان را بدانیم

قدر خوشبختی های پنهانمان را بدانیم

فابریس موآمبا’ هافبک تیم بولتون که ماه گذشته در جریان بازی با تیم تاتنهام دچار ایست قلبی شد و قلب او ۷۸ دقیقه از کارایستاد برای نخستین بار از دقایقی سخن گفت که به اعتقاد پزشکان ‘ مرده بود’.  

قدر خوشبختی های پنهانمان را بدانیم ادامه مطلب

چادرت را جا گذاشتي...

چادرت را جا گذاشتی…

خانوووووووم… شــماره بدم؟  خانوم خوشــــــگله! برسونمت؟   خوشــــگله! چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟ این‌ها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می‌شنید!   بیچــاره اصلاً اهل این حرف‌ها نبود… این قضیه به شدت آزارش می‌داد.

چادرت را جا گذاشتی… ادامه مطلب

سندباد

سندباد

سندباد در غار مردگان به سر می‌برد. برای حفظ جان، هر زنده‌ای را که همراه مرده‌ای به غار می‌افکندند می‌کشت، توشه او برمی‌داشت و هر روز به اندازه‌ای که سد رمق کند، از آن توشه می‌خورد.  روزها از پی هم

سندباد ادامه مطلب

گشتاسب

گشتاسب

کشتن گشتاسپ اژدها و دادن قیصر دختر خود را به اهرن: اهرن با شتاب رفت و آنچه را گشتاسپ خواسته بود آماده کرد و آورد و هر سه سوار شدند و به سوی کوه سقیلا تاختند. هیشوی کوه را به

گشتاسب ادامه مطلب

به بالا بروید