طنز 20

طنز 20

اللهم الرزقنا توفيق الپارتي
وقتي آشپز مراعات حال برادران سنگين وزن _ هيكل تداركاتي _ را مي‌كرد و غذايشان را يك كم چرب‌تر مي‌كشيد، يا ميوه‌ي درشت‌تري برايشان مي‌گذاشت، هر كس اين صحنه را مي‌ديد، به تنهايي يا دسته جمعي و با صداي بلند و شمرده شمرده شروع مي‌كردند به گفتن: «اللهم الرزقنا توفيق الپارتي في الدنيا و الاخره!» يعني داريد پارتي بازي مي‌كنيد، حواستان جمع باشد.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه _ شوخ ‌طبعي ‌ها جلد 2 صفحه ي 210
از كجا معلوم
يكي از بچه‌هاي جانباز، يك دست از كتف نداشت. به سختي مي‌شد باور كني كه احساس نقص و كاستي و مشكل مي‌كند. به اندازه‌ي همه‌ي آن‌هايي كه چهارستون بدنشان سالم بود، مي‌دويد و كار مي‌كرد. امكان نداشت بگذارد كه كسي مراعاتش را بكند. بچه‌ها هم كه اين‌قدر او را سرحال مي‌ديدند، به شوخي مي‌گفتند: «الآن تو اين‌جايي، دستت را ببين كجا حيوانات دارند مي‌خورند، و دعايت مي‌كنند، مي‌گويند چه ماهيچه‌هايي، چه مچي، به‌به» و او هم كه در جواب درنمي‌ماند، مي‌گفت: «از كجا معلوم؟» شايد الآن گردن حوري‌ها در بهشت باشد، خدا را چه ديدي؟
منبع :كتاب فرهنگ جبهه _ شوخ طبعي ‌ها جلد 2 صفحه ي 124

آي كامك! پفك
دشمن عقبه‌ي جبهه‌ي مهران را زده بود، سينه‌كش ارتفاعات را بمباران كرده بود، از هر طرف صداي آه و ناله‌ي بچه‌ها به گوش مي‌رسيد، دشت پر از شهيد و مجروح و مصدوم بود، بيچاره امدادگران نمي‌دانستند به حرف چه كسي گوش كنند و سراغ كدام يكي بروند، چون همه ظاهراً يك وضعيت داشتند. تا معاينه نمي‌شدند و از نزديك به سراغشان نمي‌رفتي، نمي‌توانستي يك نفر را بر ديگري ترجيح بدهي.
در همين زمان، بالاي سر يكي از بچه‌هاي گردان رفتيم، كه وقتي سالم بود، امان همه را بريده بود. محل زخم و جراحتش را باندپيچي كردم، ديدم واقعاً دارد گريه مي‌كند. گفتم: تو كه طوريت نشده، بي‌خودي داد و فرياد راه‌ انداخته بودي كه چي؟ با همان حال و وضعي كه داشت، گفت: من هم چيزي نگفتم، فقط ياد بچگيم افتاده بودم كه سر كوچه‌ي محل خوراكي مي‌فروختم. براي همين داشتم مي‌گفتم: «آ…ي! كامك، پفك كه شما آمديد». خنديدم و گفتم: «تو موقع مردن هم دست بردار نيستي.»
منبع :كتاب فرهنگ جبهه _ شوخ ‌طبعي ها جلد 2 صفحه ي 143
اگر مرغ دلت پريد
ناسلامتي مي‌خواست به ما التماس دعا بگويد. نمي‌دانم، شايد هم مي‌ديد كه بيش از اين بار ما نيست،‌ و تيپمان به اين حرف‌ها نمي‌خورد، آخر مراسم بود. موقع استغاثه و التماس دعا، هركسي از بغل دستيش مي‌خواست كه براي او هم از خدا طلب بخشش و عفو نمايد،‌ با عباراتي نظير: «اگر رفتي توي حال، اگر سيمت وصل شد، اگر قبول شدي، خودت را گم نكني! فقير فقرا را فراموش نكني! و…»
او هم يك نگاه اين طرف و آن طرف كرد و آهسته در گوش من گفت: «تو را خدا اگر مرغ دلت پريد… از من مي‌شنوي بالش را قيچي كن و يك لنگه كفش هم ببند به پايش تا از اين‌جا تكان نخورد…» و ما را حسابي از خودمان نااميد كرد.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه – شوخ ‌طبعي ‌ها جلد 2 صفحه ي 160
 
اول بگو…
برخي مواقع تا حاج آقا مي‌آمد صحبت كند، بچه‌ها به بنده‌ي خدا فرصت نمي‌دادند حرفي بزند. شايد اصل مطلب مربوط به خودش هم نمي‌شد. او مي‌خواست در مورد عمليات و شرح وظايف و ساير موارد صحبت كند، ولي بچه‌ها مجال نمي‌دادند.
تا مي‌گفت: من… همه دوره‌اش مي‌كردند كه اول بگو ريا چه‌قدر ثواب داره، بعد تعريف كن. خلاصه، نمي‌گذاشتند او حرفش را بزند. او هم مي‌گفت: «بابا از خيرش گذشتيم، ما نبوديم.» گاهي هم طور ديگري مي‌گفتند كه بله… ريا خيلي ثواب داره، شما كه ماشا‌الله سرتان تو كتاب است، و خلاصه به هر نحوي باب شوخي و برقراري ارتباط و نزديكي دل‌ها را باز مي‌كردند.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه _ شوخ ‌طبعي‌ ها جلد 2 صفحه ي 162
الكثافة من الشيطان
روحاني گردانمان بود و بعد از هر نماز، يك حديثي را از معصوم نقل مي‌كرد و پيرامون آن توضيح مي‌داد. پيدا بود، اين اولين باري است كه به صورت تبليغي_ رزمي به جبهه آمده است و الا شايد بي‌گدار به آب نمي‌زد و هوس نمي‌كرد بچه‌ها را امتحان كند، آن‌ هم بچه‌هاي اين گردان را كه تبعيدگاه بود، نمي‌آمد بگويد: بچه‌ها النظافه من الايمان و ال…؟ تا بچه‌ها در عين ناباوري او تكميلش كنند و بگويند: حاج‌آقا! «والكثافه من الشيطان»
فكر مي‌كرد لابد مي‌گويند حاج‌آقا «و ال» ندارد، يا هاج و واج مي‌مانند و او با يك قيافه‌ي حكيمانه‌اي مي‌گويد: اي بي‌سوادها بقيه ندارد، حديث همين است، با اين وصف حاجي كم نياورد و گفت: حالا اگر گفتيد اين حديث مال كيه؟ بچه‌ها سريع گفتند: «نصفش حديث نبوي است، نصف ديگرش از قيس بن اكبرسياه!» همه با صداي بلند زدند زير خنده و حاجي نمي‌دانست بخندد يا خيلي جدي بگويد: اين حرف‌ها چيه؟ قيس ديگر كيه؟
منبع :كتاب فرهنگ جبهه _ شوخ طبعي ‌ها جلد 2 صفحه ي 163
ان ‌الصلوه تنها….
نه اين‌كه اهل نماز جماعت و مسجد نباشد، بلكه گاهي همين‌طوري، به قول خودش براي خنده، ويرش مي‌گرفت و بعضي از بچه‌هاي ناآشنا را دست به سر مي‌كرد.
ظاهراً يك‌بار همين كار را با يكي از دوستان طلبه كرد. وقتي صداي اذان بلند شد، آن طلبه به او گفت: نمي‌آيي برويم نماز؟ پاسخ مي‌دهد: «نه، همين‌جا مي‌خوانم» آن بنده‌ي خدا هم از فضايل نماز جماعت و نماز در مسجد برايش گفت. او هم جواب داد: «خود خدا هم در قرآن گفته: «ان‌الصلوه تنها…» تنها، حتي نگفته دوتايي، سه‌تايي و او كه فكر نمي‌كرد قضيه شوخي باشد، يك مكثي كرد، به جاي اين‌كه ترجمه‌ي صحيح را به او بگويد، گفت: «گفته، «تن‌ها» يعني چند نفري، نه تنها و يك نفري» و بعد هر دو با خنده براي اقامه‌ي نماز به حسينيه رفتند.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه _ شوخ‌ طبعي ‌ها جلد 2 صفحه ي 164
آقا مارو مي‌گويي!
بچه‌ها سراپا گوش بودند و منتظر بقيه‌ي ماجرا و او همين‌طور كه داستان را به پايان مي‌برد، سعي مي‌كرد توجه همه را جلب نقطه‌ي آخر قضيه كند.
مرتب راه را باريك مي‌كرد. كار را به جايي رسانده بود كه بچه‌ها تندتند بپرسند: بعد، بعد، بعد چه شد، تو چه‌كار كردي؟ خب، خب؟ خلاصه، همه با هول و هراس به طرف او خيره شده بودند و نگران پايان كار بودند كه او گفت: آقا، مارو مي‌گويي؟… «نيش مي‌زند».
منبع :كتاب فرهنگ جبهه _ شوخ ‌طبعي ها جلد 1 صفحه ي 165
آن‌ها خمپاره مي‌زنند
بي‌كار كه مي‌شديم، براي اين‌كه نشانه‌گيريمان بهتر شود، روي تپه‌ها و دپوها، قوطي خالي كمپوت و كنسرو مي‌كاشتيم و هدف مي‌گرفتيم. بسيار اتفاق مي‌افتاد كه قبل از نشانه‌روي، همان نقطه را عراقي‌ها با خمپاره‌ي 60 مي‌زدند. بچه‌ها مي‌گفتند: «تو را به خدا نگاه كن! ما تير كلاش آن‌قدر نداريم كه نوبت به همه برسد، آن وقت آن‌ها با خمپاره‌ي 60 تمرين تيراندازي مي‌كنند! اين‌كه مي‌گويند يك بام و دو هوا اين‌جاست!
يكي را مي‌دهي صدگونه نعمت
يكي نان جوي آغشـته در خون!
منبع :كتاب فرهنگ جبهه _ شوخ ‌طبعي ‌ها جلد 3 صفحه ي134
النظافة من الايمان
بيچاره پيرمرد تازه‌وارد بود. مي‌دانست بچه‌ها براي هر كاري آيه يا حديثي مي‌خوانند. وقتي داشت غذا تقسيم مي‌كرد، گفت: «بچه‌ها من معني عربيش را بلد نيستم، اما خود قرآن مي‌گويد: «النظافة من الايمان» يعني هيچ‌كس بيشتر از سهم خودش ورنداره! بچه‌ها با هم زدند زير خنده، پيردمرد گفت: «مگه غلط خواندم» يكي از بچه‌ها گفت: «نه پدرجان كاملاً درست است، النظافة من الايمان. يعني «هركس سهم خودش را فقط بگيرد» و باز خنده‌ي بچه‌ها بود كه مثل توپ در فضاي چادر مي‌تركيد.
منبع :مجله‌ي طراوت

امدادگر
بار اولم بود كه مجروح مي‌شدم و زياد بي‌تابي مي‌كردم. يكي از برادران امدادگر بالاخره آمد بالاي سرم و با خونسردي گفت: «چيه، چه خبره؟» تو كه چيزيت نشده بابا! تو الآن بايد به بچه‌هاي ديگر هم روحيه بدهي، آن وقت داري گريه مي‌كني؟!
تو فقط يك پايت قطع شده، ببين بغل‌دستي‌ات سر نداره، هيچي هم نمي‌گه، اين را كه گفت، بي‌اختيار برگشتم و چشمم افتاد به بنده‌ي خدايي كه شهيد شده بود! بعد توي همان حال كه درد مجال نفس‌كشيدن هم نمي‌داد، كلي خنديدم و با خودم گفتم: عجب عتيقه‌هايي هستند اين امدادگرا.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه _ شوخ طبعي ها جلد 3 صفحه ي 192
 
تا آخر ايستاده‌ايم
براي مكاتبه با پشت جبهه و خانواده، كاغذ و پاكت‌هاي چاپي در اختيارمان مي‌گذاشتند. اين برگه‌ها در طرح‌ها و رنگ‌هاي زيبا و شعارهايي از معصومين (ع) و امام امت (ره) و از جمله شعارهايي كه بيشتر زينت‌بخش صفحات بود، شعار: «ما تا آخر ايستاده‌ايم» بود كه ما به آن تبصره مي‌زديم: «البته بعضي اوقات خسته مي‌شويم و مي‌نشينيم.»

دیدگاه‌ خود را بنویسید

اشتراک گذاری این صفحه در :
ما را در رسانه های اجتماعی دنبال کنید
به بالا بروید