Course Home
1.آرامش در خانواده، قسمت اول، مَسکن آرام Sample Lesson
2.آرامش در خانواده، قسمت دوم، عالم دنیا عالم مشکلات است
3.آرامش در خانواده، قسمت سوم، ماشین آلات آرامش ساز نیستند
4.آرامش در خانواده، قسمت چهارم، تور خدا، تار خدا، تیر خدا
5.آرامش در خانواده، قسمت پنجم، مسابقه دنیا
6.آرامش در خانواده، قسمت ششم، بلاها، بی‌سبب نیستند!
7.آرامش در خانواده، قسمت هفتم، حادثه ها کوچک تر از تصور ما هستند
8.آرامش در خانواده، قسمت هشتم، اختلاف آدم‌ها در چیست؟
9.آرامش در خانواده، قسمت نهم، عالم بی حساب و کتاب نیست!
10.آرامش در خانواده، قسمت دهم، نگاه واقع بینانه
11.آرامش در خانواده، قسمت یازدهم، مهربانی و رحمت خدا
12.آرامش در خانواده، قسمت دوازدهم، حسن ظن به خدا
13.آرامش در خانواده، قسمت سیزدهم، چهار ذکر گره گشا
14.آرامش در خانواده، قسمت چهاردهم، توکل به خدا و رعایت تقوای او
15.آرامش در خانواده، قسمت پانزدهم، روحیه مثبت نگری به خدا
16.آرامش در خانواده، قسمت شانزدهم، نگاه بندگان به خدا
17.آرامش در خانواده، قسمت هفدهم، حسن ظن به خدا
18.آرامش در خانواده، قسمت هجدهم، کار خوبه خدا درست کنه
19.آرامش در خانواده، قسمت نوزدهم، فال نیک بزنید
20.آرامش در خانواده، قسمت بیستم، توجه به نعمات و الطاف خدا
21.آرامش در خانواده، قسمت بیست و یکم، اولیای خدا در ناخوشی‌ها، خوش‌ترند
22.آرامش در خانواده، قسمت بیست و دوم، اولیای الهی متوجه نعمات خداوند هستند
23.آرامش در خانواده، قسمت بیست و سوم، خرسند کسی است که با خدا سر جنگ ندارد
24.آرامش در خانواده، قسمت بیست و چهارم، ما مسلمانی نمیکنیم!
25.آرامش در خانواده، قسمت بیست و پنجم، همنشینی با خدا
26.آرامش در خانواده، قسمت بیست و ششم، خانه‌هایمان خالی از یاد خدا نباشد
27.آرامش در خانواده، قسمت بیست و هفتم، ویژگی خانه‌هایی که ذکر خدا در آن ها زنده است
28.آرامش در خانواده، قسمت بیست و هشتم، دعا داروست!
29.آرامش در خانواده، قسمت بیست و نهم، تواضع
30.آرامش در خانواده، قسمت سی، اظهار گدایی
31.آرامش در خانواده، قسمت سی و یک، ملاک رزق عام و خواست خداوند
32.آرامش در خانواده، قسمت سی و دو، دعا رمز حضور خدا
33.آرامش در خانواده، قسمت سی و سه، تجلی شخصیت اهل بیت (ع)
34.آرامش در خانواده، قسمت سی و چهار، راه جبران
35.آرامش در خانواده، قسمت سی و پنج، دوران حیرت
36.آرامش در خانواده، قسمت سی و شش، سستی در پیوند
37.آرامش در خانواده، قسمت سی و هفت، جماعت محبوب خدا
38.آرامش در خانواده، قسمت سی و هشت، هدف فتنه‌های آخر الزمان
39.آرامش در خانواده، قسمت سی و نه، بنای محبوب خدا
40.آرامش در خانواده، قسمت چهل، سه باور مهم
1 of 2

23.آرامش در خانواده، قسمت بیست و سوم، خرسند کسی است که با خدا سر جنگ ندارد

متن

بسم الله الرحمن الرحیم

کارشناس: استاد عالی

عنوان: آرامش در خانواده، قسمت بیست و سوم، خرسند کسی است که با خدا سر جنگ ندارد

حافظ در یکی از غزلیاتش یک نکته بسیار زییا و درس آموزی دارد:

سحر با باد می‌گفتم حدیث آرزومندی                         خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی

دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است                 بدین راه و روش می‌رو که با دلدار پیوندی

در این بازار اگر سودیست با درویش خرسند است          خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی

اگر کسی در این بازار دنیا سودی برد، درویش خرسند است. کسی که زاهدانه و فقیرانه زندگی می کند در حالی که با خدا هم سر جنگ ندارد، خرسند و راضی است.

تمام انبیای الهی درویش خرسند بودند.

درویش خرسند کسی که می داند خدا او را می بیند. می داند که اگر کارش به مو هم برسد، خدا رهایش نمی کند.

خدا رحمت کند آقای ابوالحسن اصفهانی را که مرجع یگانه ای بودند و قبل از آقای بروجردی در نجف مرجع بودند.

ایشان در زندگی نامه خود این چنین می نویسند که در سن 11 سالگی که در مکتب و در اطراف اصفهان درس می خواندند خیلی دوست داشتند که به حوزه علمیه بروند و دروس حوزوی را فرا بگیرند. اما پدر ایشان اجازه نمی دادند و دلیلش هم سن کم ایشان بود.

یک موقعی خیلی شوق و ذوق در دل ایشان افتاد و التماس پدر کردند که به او اجازه بدهد که به حوزه علمیه بروند.

پدر می گفتند خیر، غربت و تنهایی دارد. سختی دارد.

به او التماس کرد دست پدر را بوسید و به گریه افتاد. زمانی که پدر این شور و شوق ایشان را دید به او اجازه داد که به حوزه علمیه برود.

به حوزه علمیه ای در اصفهان آمد و شروع به درس خواندن کرد. بعد از چند ماه زمستان بسیار سردی آمد. و از طرفی هم چند روزی بود که وضع مالی بسیار بدی داشت به حدی که توان خرید نان نداشت. و توان خرید شمع را نداشت که بتواند اتاق را روشن کند.

در همین اوضاع بود که پدر ایشان برای دیدن آسید ابوالحسن به اصفهان آمد. زمانی که شب به حجره آمد و امکانات را دید شروع به سرزنش کردن کرد و به قدری گفت که آ سید ابوالحسن به گریه کردن افتاد.

پدر به فرزندش گفت که وسایل را جمع کند تا به روستا برگردند.

آ سید ابوالحسن تعریف می کند که در همین لحظه به بیرون آمدم و به امام زمان (عج) توسل کردم و به او گفتم که خودت کاری بکن که نگویند که من کسی را ندارم، نگویند که من صاحب نداریم، در حال اشک ریختن بودم که درب حوزه را زدند. خادم مدرسه مرا صدا زد و گفت که با تو کار دارند.

به دم در رفتم یک آقایی را دیدم که به گرمی با من سلام و علیک کرد و به من گفت که در حجره ات شمع است. گوشه تاقچه هم هست. برو و شمع را روشن کن. این پول را هم بگیر و هم برای خودت غذا بگیر و از مهمانت پذیرایی کن و هم ذغال بخر که حجره را بتوانی گرم کنی. که نگویند که تو صاحب نداری و کسی را نداری…!!!

آسید ابوالحسن می گوید که من متوجه نشدم که چه شد. به حجره آمدم و به پدرم گفتم یک کسی آمده بود و میگفت که در فلان جای اتاق شمع است روشن کنید. رفتیم و دیدیم که شمع هست. این پول را هم داد که با آن چیزی را بخرم و از مهمانم پذیرایی کنم.

پدرم ایستاده بود و تا این مطلب را از من شنید بر روی زانوهایش نشست و شروع به گریه کردن کرد. بعد مرا بوسید و گفت پسرم حلالم کن من تو را خیلی سرزنش کردم. امام زمان (عج) تشریف آورده بودند که به من بفهماند که ما صاحب داریم.

اینطور نیست که اگر برای ما مشکلی در زندگی اتفاق بیفتد، به بن بست برسیم!

Lesson Content
به بالا بروید